صدای نامحرم رادیو عراق دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری پیکر استوارش از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه عروج سروان مهدی باتقوا از بچه های مخلص نیروی انتظامی دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393

مهدی واقعاً با تقوا بود

 

برای اولین بار سه سال پیش سر کلاس زبان ماشین دانشکده سما دیدمش. بسیار آرام و متین و کم حرف.  بعد از کلاس آرام آرام وبا یک عصا رفت سمت راه پله و هر چند قدمی که راه می رفت ، می ایستاد و نفس عمیقی می کشیدو همین توجهم را جلب کرد.

هفته دوم کلاس که چند دقیقه ای درباره شهدا حرف زدم ، دیدم به حرف آمد و از دوران جنگ گفت و همراه شد با کلام من و همین باعث شد بعد کلاس بروم سمتش و باب آشنایی مان باز شود.

گفت که در اداره آگاهی دزفول کار می کند و بیماری ریه دارد و بیش از این حرفی نمی زد. گاهی اوقات سرکلاس حالش بد می شد و بچه ها سریع می دویدند و از توی ماشین کپسول اکسیژن اش را می آوردند برایش. خیلی با محبت بود و دلسوز. خداشناس بود و همانند نامش با تقوا.

مشتاق بود برای درس و همیشه سراپاگوش بود و سوال می پرسید سر کلاس.

صداقت ، پاکی ، محبت و مرام ومعرفتش را که دیدم و از طرفی اوضاع و احوال بیمارش را،  بارها از او خواستم کلاس نیاید. گفتم نیاز نیست این همه پله بالا و پایین کنی. آخر ترم یکی دو جلسه بیا مسجد، خودم تمام سرفصل ها را برایت می گویم.

اما قبول نمی کرد. اکثر کلاس ها را با آن حال و روزش می آمد.  یک جورهایی حس کردم نمی خواهد از رفاقتمان سوء استفاده کند.

و از آن به بعد بیشتر او بود که سراغ مرا می گرفت. تماس می گرفت و پیامک می زد.

 

تصویر آخرین پیامکی که سروان با تقوا برایم فرستاد

( از بس دوستش داشتم جناب سرهنگ صدایش می زدم و در گوشی نامش را سرهنگ با تقوا ذخیره کرده بودم)

هر بار که من زنگ می زدم ، معمولا بیمارستان بود و با صدای گرفته و با آن خس خس سینه به سختی حرف می زد. تا اینکه چندماه پیش تماس گرفت و وقتی حالش را پرسیدم گفت:«مهندس ، سرطان شد»

دلم ریخت. اما باز دلداریش دادم و او ادامه داد: «سرطان را ول کن. با ماشین توی جاده تصادف کردم. همسرم توی کماست»

نمی دانستم بجز آیه های قرآن چه برایش بگویم. می گفت دعا کن برای همسرم.

و مهدی در امتحان خدا هیچگاه شکوه ای نمی کرد، با اینکه درد روی دردش مدام اضافه می شد.

آخرین بار با همسرش دیدمش توی سبزقبا. روبوسی کردیم و باز حالش را پرسیدم. گفت : «نصف ریه ام را درآورده اند. مهندس، من دیگر کارم تمام است. دعا کن همسرم سرپا شود» و من از حال و روز همسرش پرسیدم و مهدی گفت که او  بعد از تصادف اوضاع مناسبی ندارد.

هر دو سوار موتور شدند و رفتند و این آخرین دیدارمان بود.

و یکشنبه عصر وقتی آگهی ترحیمش را به دیوار دیدم، برای چند لحظه خشکم زد. آری . «سروان مهدی باتقوا»، از بچه های فوق العاده مخلص نیروی انتظامی ، آسمانی شده بود. تازه از آگهی تسلیت فهمیدم که برادر شهید است. این را طی این سه سال هیچوقت برایم نگفته بود.

تازه فهمیدم چرا سر کلاس وقتی از شهدا حرف می زدم ، زبان به درد دل باز می کرد.

آری . مهدی رفت و در امتحان سختی که خدا از او گرفت سربلند بیرون آمد و از دردهایش هیچگاه شکوه نکرد.

تمام این ها را گفتم تا از تمام همسنگران الف دزفول بخواهم، برای سلامتی همسرش همه و همه دعا کنند و «امن یجیب بخوانند». همسری که بعد خارج شدن از کما حال مناسبی ندارد.

این تنها خواسته و وصیت مهدی بود. می گفت برای او دعا کنید تا سرپا شود.

از همه همسنگرانم می خواهم تا برای دو فرزند کوچک مهدی که یادگارهای او هستند دعا کنند تا عاقبت بخیر شوند و سایه مادر به سلامتی بالای سرشان باشد.

از همه می خواهم برای «سروان مهدی باتقوا» یک فاتحه و یک صفحه قرآن به نیت شادی روحش تلاوت کنند و برای همسرش بیمارش هم تا می توانند دعا کنند تا بتواند یادگارهای مهدی را در فراق مهدی با سربلندی بزرگ کند.



به بهانه ملاقات مادر شهید عبدالکریم لرکی با شهیدش پس از 29 سال
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه بیست و یکم شهریور 1393

پایان  11000 روز فراق یک مادر

مادر ، پیکر شهیدش را نزد مردم سردشت به امانت سپرد + گزارش تصویری مراسم

 

 روزگاری پیکرهای غرق خون جوانان  شهید سرزمینم  را می آوردند تا روی شانه های غم گرفته همرزمان و خانواده هایشان تشییع شوند و بروند به سمت «جنات تجری من تحت الانهار»

 چندی بعد استخوان ها و پلاک بچه هایی را می آوردند که شب عملیات پیکرشان مانده بود هم آغوش خاک ها و هورها و کانال ها. تابوت هایی سبک حاوی چند تکه استخوان قنداق شده که هیچ شباهتی به قامت رعنای جوانانی نداشت که مادرها چشم انتظار آمدنشان بودند.

چندی گذشت و تابوت هایی سه رنگ و سبک تر از قبلی ها آورند و گفتند : «گمنام».



:: ادامه مطلب
به بهانه شناسايي هويت يكي از شهداي گمنام مدفون در سردشت دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه هجدهم شهریور 1393

هويت يكي از شهداي گمنام مدفون در سردشت دزفول شناسايي شد

به فكر 8 شهيد گمنام يادمان دزفول باشيد

 

امروز خبري در خبرگزاري ها پيچيد مبني بر شناسايي هويت 5 شهيد والامقام دفاع مقدس كه در سال هاي گذشته به عنوان شهيد گمنام در مناطق مختلف كشور عزيزمان مدفون گرديدند.

در بين اين شهداي عزيز،  «شهيدوالامقام عبدالكريم لركي» قراردارد كه در فروردين ماه 92پيكر پاك و مطهر ايشان كه در عمليات والفجر 8 به شهادت رسيده بود به عنوان شهيد گمنام در سردشت دزفول به خاك سپرده شد و گزارش تشييع اين شهيد در الف دزفول منتشر شد. (براي خواندن گزارش اينجا كليك كنيد)

در تحقيقات اوليه من در سايت هاي مختلف، اين شهيد عزيز مربوط به روستاي چمن لاله شهرستان هفتكل مي باشد ( كه البته ممكن است تشابه اسمي باشد و هنوز از رسانه ها رسما محل سكونت اين شهيد اعلام نشده است)

حال فارغ از اينكه اين روند كه كميته جستجوي مفقودين در پيش گرفته است جاي بسي نقد دارد كه بدون تحقيقات و جستجو جهت شناسايي اين شهدا با استفاده از آزمايشات پزشكي اين عزيزان را به عنوان «شهيد گمنام»  در مناطق مختلف كشور دفن مي كند، ذكر يك نكته را خاص شهرستان دزفول ضروري مي دانم.

بيش از چهار ماه است كه در ارتباط با شهداي گمنام يادمان دزفول در حال تلاش و تكاپو هستيم تا مشخصات اين شهدا(نام عمليات،سن شهيد، محل شهادت، سال شهادتكه روي سنگ مزارها حك نشده بود)را شناسايي كرده و  مشخص گردد كه هر مزار مربوط به كداميك از اين 8 شهيد والامقام است.

بجز مسئول مركز فرهنگي دفاع مقدس هيچ يك از مسئولين نتنها هيچ كمكي نكردند بلكه اصلا اهميتي به موضوع ندادند.

با تلاش دوستان مشخصات پيدا شد ، اما اينكه در حال حاضر هر مزار مربوط به كدام يك از اين 8 شهيد است هنوز گره كور داستان است.

حال سوال اين است كه اگر يكي از اين 8 شهيد شناسايي شود ، مسئولين دزفول در خصوص تحويل پيكر اين شهيد چه تصميمي خواهند گرفت ؟

اين اتفاق دير يا زود خواهد افتاد و مسئولين مربوطه خود را براي مواجهه با اين اتفاق آماده كنند.

آيا هر 8 مزار را بايد حفر كنند و 8 پيكر را خارج و مورد آزمايش پزشكي قرار دهند ؟

چقدر فرياد بزنيم و كسي به فكر نباشد ؟

پس آقايان مسئول براي يك شرمندگي بزرگ خودشان را آماده كنند.

اينكه مادر يكي از اين شهدا بيايد و مسئولين در خصوص اينكه فرزندش را در كداميك از اين 8 مزار دفن كرده اند پاسخي نداشته باشند.

 

 

 



به بهانه عمل جراحی رهبر معظم انقلاب
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه هفدهم شهریور 1393
 

خورشید در بستر

آقای من ! برخیز. همین یکی دو روز خوابیدنت را در بستر هم تاب نمی آوریم. هرچند برای یک جراحی ساده باشد. برخیز. چشممان به کعبه است تا ندای «اناالمهدی» طنین انداز شود و تو بیایی و بیرق را بدهی دست مهدی. برخیز از بستر.

با آن لباس ، بر آن تخت ،  با آن حال ، نبینمت ای مرد. ای مردترین مرد.

جانمان فدای یک ثانیه نفس کشیدنت آقا. برخیز.

گفتی نگران نباشیم. ولی نگرانیم. بدجور هم نگرانیم. به جده شهیده ات قسم.

برخیز آقا. برخیز.

برخیز و دوباره برایمان دست تکان بده و آتشین سخن بگو تا ارکان ظلم را لرزه بیندازی.

ای تنها چشم امید دنیای اسلام . برخیز که آرامشمان در تکان های دست توست.

سکان را بگیر در دستت و دوباره به سمت خورشید هدایتمان کن، در این تلاطم دریای طوفان زده.

افتادنت را نبینیم ای کوه ، سر به فلک کشیده و استوار بمان تا در رکاب تو ، در رکاب یار سربازی کنیم.

خدایا ، خدایا ، تا انقلاب مهدی ، از نهضت خمینی محافظت بفرما

خامنه ای رهبر به لطف خود نگهدار

دیدار روی مهدی نصیب ما بگردان

 



بیاد شهید والامقام حمیدرضا مرساق
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393

بالانویس:

این روایت رعایت حق الناس است از شهیدی شانزده ساله. آن ها که با خون این شهدا  دارند فرش قرمز می بافند برای زیر پایشان ، کمی تامل کنند. آنها که عملکردشان گره خورده است با حق الناس یک ملت ، کمی به خود بیایند.

 

 

یک گناه باورنکردنی

خاطره ای تاثیرگذار از شهید والامقام حمیدرضا مرساق

 

روزهای آخر سال 60 است و بچه ها دارند آماده می شوند برای فتح الفتوحی که قرار است«فتح المبین» نام گیرد. حمیدرضا ، آرام و سربه زیر می آید سمت «محمدحاجی خلف » فرمانده دسته شان. ناراحتی از چهره اش می بارد. سر را بلند می کند و با صدایی غم گرفته لب باز می کند:

- «محمد! یه مشکل برام پیش اومده . یه گناهی کردم که نمی دونم چیکار باید بکنم. چطور باید حلالیت بطلبم ؟ چطوری باید جبران کنم»

محمد از یک طرف می خواهد به حمیدرضا کمک کند و از طرف دیگر دوست نداردکه حمید گناهش را به زبان بیاورد.

- نمی دونم چی بگم حمید ؟ من که نمی دونم  تو  . . .

حمید سخن محمد را قطع می کند :

- دیشب یه اتفاقی افتاد. ناخواسته بود. . . .

محمد خوب می داند که حمید اهل گناه نیست. اما بی قراری حمید نگرانش کرده است و از طرفی کنجکاو که چه گناهی می تواند حمید را اینچنین آشفته کرده باشد.

- چی شده حمید؟ اگه کاری از دست من بر میاد بگو .

چهره حمید از شدت التهاب گُر گرفته است و سرخ شدن صورتش کاملاً نمایان است و این نگرانی محمد را بیشتر می کند و حمید دوباره غمگین تر ادامه می دهد :

- محمد!  دیشب که رفتیم دعای کمیل . . .

محمد که انگار بی قرار تر از حمید شده است می زند توی حرف حمید.

- خب . . .  با هم بودیم که . . .

- آره . دعای کمیل خوبی بود. همه گریه می کردن.

ومحمد دوباره می پرد وسط حرف حمید

- آره خب. همه گریه کردن. ما هم گریه کردیم. این که چیز عجیب و غریبی نیست.

و حمید قصه اش را اینگونه ادامه می دهد که :

- کف سنگر رو با پتو فرش کرده بودن. گریه که می کردم، اشکام می ریخت روی پتو.

کنجکاوی محمد نمی گذارد حمید برسد به اصل ماجرایی که بی قرارش کرده است.

- خب ما هم اشکامون ریخت رو پتو ها . . . این که اشکال نداره.

محمد با چهره ای که مدام سرخ تر می شود از شدت شرم و البته این باربا صدایی بسیار آهسته می گوید:

- آخه خیلی اشک ریختم. پتو خیس شد. حالا اگه کسی روی اون پتو خوابیده باشه ، اذیت شده.

محمد هنوز منتظر است که حمید داستان گناه عجیب و غریبش را ادامه بدهد .

- همین؟

- آره همین. نمی دونم صاحب اون پتو کیه که برم ازش حلالیت بطلبم.

و محمد هاج و واج مانده است که جواب حمید را چه بدهد؟

زل می زند توی چشم های حمید و یقین پیدا می کند ، حمید قرار است جزء کبوتران فتح المبین باشد.

 

 

 

شهید حمیدرضا مرساق متولد 1344 در دومین روز فروردین ماه 61 در عملیات فتح المبین آسمانی می شود و مزارمطهر ایشان در قطعه 2 گلزار شهدای شهیدآباد دزفول ، زیارتگاه عاشقان است

 

 

راوی : آزاده سرافراز حاج محمد حاجی خلف (برگرفته از کتاب خاکریز پنهان )

بازنویسی : الف دزفول



:: موضوعات مرتبط: شهید حمیدرضا مرساق
به بهانه سالروز ورود آزادگان قهرمان به میهن اسلامی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393

حق رزمندگان دزفول خیلی بیشتر از این هاست

به بهانه چاپ کتاب خاکریز پنهان، خاطرات دوران اسارت دکتر محمد حاجی خلف و نقدی بر آن

هفته گذشته مجالی داشتم تا بروم و سراغی از کتاب های نخوانده ام بگیرم. خیلی اتفاقی و بدون اینکه بدانم داریم به 26 مرداد ماه ، سالروز ورود آزادگان سرافراز نزدیک می شویم، رفتم سراغ کتاب ( خاکریز پنهان) که خاطرات اسارت دکتر محمد حاجی خلف از رزمندگان دزفول است و در عملیات رمضان به اسارت درمی آید و همچنین کتاب ( من زنده ام) مربوط به خاطرات اسارت دکتر معصومه آباد ، دختری اهل آبادان که در 17 سالگی به اسارت نیروهای بعثی درمی آید.

خواندن خاطرات مربوط به اسارت فرزندان خمینی ، بزرگترین سودی که دارد این است که باعث می شود احساس امید در انسان جوانه بزند. انرژی می گیرد آدم. امید به آینده برایش زنده و زنده تر می شود.

خواندن سرگذشت کسانی که از جهنم اردوگاه های تکریت و رمادی و موصل و زندان الرشید برای خود بهشتی ساختند و با کمترین امکانات و در زیر سخت ترین شکنجه های جسمی و روحی با توسل به صبر و صلاه ، مقتدرانه سر خم نکردند.

اما خواندن همزمان این دو کتاب نکاتی را برایم در پی داشت که در ادامه  ذکر می کنم.



:: ادامه مطلب
 
 

الف دزفول

عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir