صدای نامحرم رادیو عراق دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری پیکر استوارش از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
وبلاگ الف دزفول در آدرس جدید
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴

«پست ثابت»

 الف دزفول در محیطی دیگر

با سلام خدمت همراهان و همسنگران عزیز الف دزفول. بالاخره پس از دوماه انتظار همراه با رنج و نگرانی ، سرویس بلاگفا وصل شد و به دلیل مشکلات فنی بلاگفا متاسفانه مطالب  یک سال و نیم اخیر ( از بهمن 92 تا کنون ) تمامی وبلاگها از بین رفت.خوشبختانه به لطف شهدا و با تلاش و صرف وقت فراوان تمامی پست های الف دزفول را با استفاده از فایل های پشتیبانی که تهیه کرده بودم ، باز گرداندم و تمامی مطالبی را که در این مدت در محیط جدید الف دزفول منتشر کرده بودم ،به وبلاگ افزدوم. فقط نظرات شما عزیزان در این یک سال و نیم اخیر از دست رفته و قابل بازیابی نبود. برای جلوگیری از اتفاقات مشابه ، از این پس الف دزفول هم زمان در آدرس زیر  نیز به روز می شود تا در صورت بروز مشکل برای بلاگفا دچار مشکل نشویم.

www.alefdezful.blog .ir

متاسفانه شیطنت بلاگفا اجازه ثبت لینک را نمی دهد.آدرس فوق را در مرورگر خود تایپ کنید.

ضمناً نرم افزار اندرویدی «الف دزفول» نیز به روز شده و قابل استفاده می باشد.

از تمامی همسنگران التماس دعا دارم

علی موجودی - الف دزفول



به بهانه پروازفرمانده گردان عمارسردارسرتیپ دکتر حاج محمدرضا صلواتی زاده
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴

فرمانده! معادلاتم را به هم ریختی !

 

 

چه تکلیف سختی دارم. باید از تو بنویسم بدون اینکه بشناسمت. بدون اینکه حتی یکبار تو را دیده باشم. باید از تو بنویسم بدون اینکه از تو شنیده باشم و این «باید» را که می گویم، تو گمان مکن که از جبر است. نه! فرمانده! اختیار است. اختیاری که عشق اسبابش را مهیا می کند. عشق به رفقای شهیدت.

اصلاً ! نمی دانم در این بچه­ ها چه راز و اسراری نهفته است که هرچه با آنها اندک ارتباطی هم پیدا می کند، زیبا می شود و دوست داشتنی. از آن دوست داشتنی هایی که «حُب» اش آدم را می کشاند  به سمت «عشق» و هر چه به این بچه­ ها متصل باشد ، دل می برد از آدم. عاشق می کند. از خاک بگیر تا یک خواب. از یک دست خط بگیر تا یک قاب. همه اش مقدس می شود و جلوه می کند پیش چشم آدم و البته این را هم بگویم فرمانده! از این عشق، نه وصال، که فقط فراقش به نسل من رسید. اینکه فقط یک شهیدآباد ببینیم با ردیف ردیف انسان کامل و در هر قدم یک قاب که شهد وصال لبخندهاشان را شیرین تر کرده است.

و حالا دیگر باید دلیل آن «باید»  را که اول حرف هایم گفتم، بدانی فرمانده. اینکه چرا گفتم:«باید از تو بنویسم»

عکس این بچه ها و غبار مزارشان دل برده است از ما ، چه برسد به فرمانده شان. آن هم فرمانده ای که من دیر پیدایش کردم. چقدر هم دیر. زمانی که دیگر دست تقدیر نمی گذارد لام تا کام حرفی بزند برایم و باز من می مانم و یک تصویر که آرام روبرویم لبخند می زند و باز هم دیر رسیدن و نرسیدن و باز هم عکس و باز هم قاب و باز هم همان قصه ی همیشگی.

دیدی فرمانده! دیدی !  دیدی گفتم از این عشق تنها فراقش سهم ما شده است. اصلاً نمی دانم این چه تقدیری است که من دارم. باز هم باید بنشینم و تصویرت را بگذارم روبرویم و نگاه کنم تا باب صحبت باز شود.

اما می توانم با تو حرف بزنم فرمانده، بدون اینکه دیده یا شنیده باشمت.  درست است که کار خیلی سختی است اما این سال ها « دکترای ارتباطات» گرفته ام. گرایش « یکسویه گویی با قاب».  اینکه هر بار روبروی تصویر یکی از این بچه ها بنشینم و ساعت ها حرف بزنم و جوابی نشنوم و «گفت و گو» یی نباشد. همه اش «گفتِ» منِ گوینده است و « گو» که مربوط به مخاطب می شود، وجود ندارد و همین سخت می کند مکالمه را.

راستی گفتم «دکترا». بگذار همین جا حلالیت بطلبم فرمانده. وقتی در پیشوند نامت عنوان دکتر را دیدم، در دل گفتم که حتماً شما هم از این « دکتراهای  چینی » داری که امروزه خیلی ها دارند و چقدر هم پُزَش را می دهند،  اما وقتی از زبان برادرت شنیدم که رتبه اول دکترای رشته عمران – نقشه برداری بودی و استاد دانشگاه امام حسین (ع) ، معادلاتم به هم ریخت.

وقتی گفت که خواسته ای کسی از تحصیلاتت با خبر نباشد، یک مجهول به مجهولات  معادله ها اضافه شد.

وقتی چشمهایم دنبال تصویر یک سرتیپ پاسدار با شانه هایی سنگین از خوشه و ستاره می گشت و پیدا نکردم و فهمیدم که کل خانه ات را برای یک تصویر با درجه نظامی زیر و رو کرده اند و دست خالی برگشته اند، باز هم مجهول دیگری اضافه شد به مجهولات قبل. آخر چطور ممکن است سرداری که دوره دافوس را سالهای 65 و66 گذرانده است، عکس با درجه سرتیپی نداشته باشد؟ اصلاً بگذار آخر داستان را همینجا بگویم، همه ی معادلاتم با آمدنت به هم ریخت فرمانده. همه ی معادلات.

این همه گمنامی و بی نام و نشانی برایم قابل هضم نبود. آن زندگی ساده که برادرت می گفت برایم قابل درک نبود و مگر می شود یک نظامی و این همه افتادگی و تواضع.گمان نکنم تا کنون شهیدی چنین معادلاتم را به هم زده باشد.شهیدی که سومین شهید خانواده است و مادر داغ دو برادر دیگر هم دیده است. دو برادری که از یکیشان پلاک و استخوانی هم برنگشته است.

اینکه وقتی « مش عبدالحسین» آن روزها و «حاج عبدالحسین خضریان» امروز را دیدم که تا دستش را گذاشت زیر تابوتت ، بغضش شکست، فهمیدم که ماجرای تو باید ماجرای غریبی باشد. آخر خضریان و گریه ؟

یعنی می خواهی بگویی جاری شدن اشک خضریان به هم خوردن معادلات نیست فرمانده؟

حاج مصطفی می گفت آخرین بار که گریه اش را دیده است، شب بعد از شهادت «سید جمشید» بوده است و اینبار هم بعد از شهادت تو.

حاج عبدالحسین خضریان (سمت راست) - حاج محمد رضا صلواتی زاده ( سمت چپ)  دوش به دوش هم

 

 

پیکر حاج محمدرضاصلواتی زاده  روی دوش حاج عبدالحسین خضریان

گفتم «سید جمشید»! راستی اصلاً این چه رمزی است بین تو و سید؟ این سه تا قبر خالی کنار سید جمشید ، سی سال بود که همینطور خاک می خوردند. یکیشان که شد نصیب حاج ابراهیم مقامیان.

سید چه زیبا حق رفاقت را برایت ادا کرد.معمولاً میزبان بهترین جای مجلس را نگه میدارد برای عزیزترین میهمان و سید اینجا را از همان سی سال پیش برایت نگه داشت تا با هم همسایه شوید. دوباره دوش به دوش هم. عجب رمز و رازی  هست بین شما فرمانده ها.

توهم که مثل خضریان سردار سکوتی و اگر بینمان بودی هم که این راز را افشا نمی کردی ، اما دلم یک جورهایی گواهی می دهد که از این همسایگی با سید جمشید خبرهایی داشته ای. حاج مصطفی می گفت ، دزفول که می آمدی، زیاد آن حوالی قدم می زدی.

بگذریم فرمانده!

معادله هایم را به هم ریخته ای. خودم هم نمی دانم که دارم  چه می گویم.

خسته ات نکنم فرمانده! همه ی بچه های گردانت منتظرند تا بروی بینشان. من این وسط خودم را چسبانده ام به تو که شاید یک نیم نگاهی . . . .

فرمانده!

بگذار آخر این یکسویه گویی هایم یک گله هم داشته باشم. هم از تو و هم از رفقایت. این گله را بگذار به حساب گستاخی ام، اما باید بگویم.

این سکوت شما و نسل شما، درست است که گمنامی تان را می افزاید و اجر شما در گمنامی صعود می کند به آسمان. اما تکلیف من چه می شود؟ تکلیف نسل من! اگر شما نگویید، اگر امثال شما نگویند، نسل من از کجا حقایق را بشناسد؟ آدم هایی را که مدیونشان است بشناسد؟ این خاطرات حق من است و حق نسل من  و شما نباید با خود می بردید به آسمان!! من از این گله دارم.

دیدی که در تشییع مظلومانه ات فقط رفقای خودت بودند که فقط آسیاب دنیا سپیدمویشان کرده بود. دیدی از نسل جوان کسی نبود؟ دلیلش همین است که گفتم و گرنه نسل من با همه ی افسارگسیختگی اش ، قدر قهرمانانش را خوب می داند.

رفقایت باید زودتر از اینها برایم از تو می گفتند تا من مجهولاتم را با تو معلوم می کردم و نگفتند تا امروز و امروز گفتنشان چه به کارم می آید،  وقتی که دیگر تو کنار سید جمشید آرام گرفته ای؟

این سکوت ، سم است برای نسل من و دیوار این سکوت را شکستن، دیوار گمنامی تان را فرونخواهد ریخت. درست است که اجر تو در کتمان است ، اما اجر ما در افشا کردن است تا تاریخ در افق وجود تو قله های بلند تکامل انسانی را ببیند.

و من اینجا از تمام رفقایت می خواهم که پرده های گمنامی سرداران ساکت را کنار بزنند. از همه می خواهم مهرسکوت را از لب ها بردارند. این دینی است که به تاریخ دارند.

آن روز به فرمان امام آن همه حماسه آفریدید و امروز فرمان امامتان این است : « آخرین حلقه رزم یک رزمنده نه تحویل سلاح به واحد تسلیحات، که نوشتن خاطرات نبرد است. یک رزمنده تا زمانی که خاطراتش را ثبت نکرده، هنوز چیزهایی به تاریخ و آینده و آرمانش بدهکار است. »

  پر حرفی هایم را برمی دارم و می روم.

اما راستی فرمانده!

بین تو و سید جمشید هنوز یک مزار خالی است. خداییش تو و سید برای این مزار چه نقشه ای کشیده اید ؟

 

سردار سرتیپ پاسدار دکتر حاج محمدرضا صلواتی زاده فرمانده قهرمان گردان خط شکن عمار ، پنجم تیرماه 94 به دو برادر و سایر یاران شهیدش پیوست و در شهیدآباد دزفول در جوار شهید سیدجمشید صفویان، فرمانده گردان همیشه قهرمان بلال به خاک سپرده شد.

 



در دزفول ، شهدا اولویت آخر هم نیستند (فصل اول)
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴
بالانویس:

قصد دارم چند پست را اختصاص دهم به بی توجهی های مکرری که در پایتخت مقاومت ایران ، دزفول قهرمان از طرف مسئولین به شهدا می شود. لذا خواهشمندم برخی از مسئولین محترم بجای ارسال پیامک های آنچنانی برای من و پاک کردن صورت مسئله به فکر حل مشکل باشند.

 

 

در پایتخت مقاومت ایران، «دزفول» و به برکت  کم لطفی بسیاری از مسئولین

زیارت یادمان شهدای گمنام اکیداً ممنوع

 


عصر یک پنجشنبه که دلت هوای شهدا می­کند ، آرام از خانه راه می­افتی  به سمت بهشت و مگر بهشت با درختان و قصرها و رودها و حورهایش بهشت است یا با آدم­هایش؟ آرام قدم برمی­داری سمت محلی که هشت شهید گمنام را 14 سال است که گمنام تر از قبل دفن کرده اند و آن گاه که می رسی با صحنه ای عجیب روبه رو می شوی.

تمامی درهای ورودی به محل یادمان شهدای گمنام با داربست مسدود شده است و برایت نوشته اند که : «ورود اکیداً ممنوع»

این اتفاق تازه ای نیست و این مطلبی نیست که الف دزفول برای اولین بار به آن پرداخته باشد. مسئله­ ی این شهدای گمنام بیش از 4 سال است که در الف دزفول مطرح می شود و به  رگ غیرت هیچ یک از مسئولین بر نمی خورد و تنها بازخوردش توهین هایی است که برایم پیامک می شود.

14 سال است که این شهدا اسیر مسائل عمرانی مرکز فرهنگی دفاع مقدس  هستند.  14 سال است که این محل شب ها بجای اینکه زیارتگاه باشد محل تجمع معتادان و مزاحمین نوامیس است. 14 سال است که محل چرای دام است. 14 سال است شب ها کسی جرات نمی کند برود زیارت این شهدا. 14 سال است که بیشتر ایام درهای آنجا به روی زائران به بهانه ی کارهای عمرانی بسته است.

از طرفی مرکز فرهنگی دفاع مقدس هم مقصر نیست. آن ها با بودجه ی قطره چکانی دارند کارشان را می کنند.  پیمانکار هم مقصر نیست. به دلیل مسائل ایمنی کارش باید محوطه کارگاهی و ورود ممنوع باشد.  

مقصر آقایانی هستند که اینجا را برای زندانی کردن شهدای گمنام انتخاب کردند. مقصر آقایانی هستند که در اردیبهشت ماه 81 نشستند و بجای مردم یک شهر تصمیم گرفتند و  صورتجلسه کردند که شهدا اینجا دفن و به تعبیری زندانی شوند.

آن ها که حتی سنگ قبرها را در محل دقیق دفن شهدا نگذاشتند و هر هشت شهید بدون ثبت مشخصات دفن شدند و امان از روزی که مادر یکی از این ها پیدا شود و بخواهد پیکر شهیدش را ببرد. کدام یک از این 8 قبر را می خواهید حفر کنید؟ آبروی دزفول در خطر است. به والله مسئولید.

آی هشت نفر مسئول محترم وقت نهادهای مهم دزفول! شمایی که آن روز امضا کردید که این شهدا اینجا دفن شوند. امروز راحت می خوابید؟

درست است که دوره ی مسئولیت شما تمام شده است، اماواقعاً به خاطر این اشتباهی که بی خیالش شده اید، روزی می توانید چشم در چشم این شهدا نگاه کنید؟ این دسته گلی است که شما به آب دادید و رفتید.

و اما مسئولین حال حاضر دزفول.

مگر نه قانون این است که برای دفن شهدا هیات امنایی از نهادها و ارگان های مختلف شهری تشکیل می شود و مسئولیت پیگیری و ساخت یادمان و سایر مسائل مربوطه را به عهده می گیرد.

این هیات امنا کجاست؟ اعضایش چه کسانی هستند؟ چرا جلسه ای برگزار نمی کنند؟ چرا14 سال است کسی مسئولیت رسیدگی به این شهدا را به عهده نمی گیرد؟ چرا همه شانه خالی می کنند.؟ چرا می اندازند گردن دیگری؟

بخدا مسئولید. بخدا مدیونیند.

طبق قانون این جزئی از مسئولیت شماست که رسیدگی کنید به آن جا. اصلاً قانون را بی خیال. غیرت چه می شود ؟ غیرت!

غیرتتان قبول می کند این هشت  شهید ، این هشت مهمان بی نام و نشان در چنین وضعی باشند؟

شهرهای دیگر را دیده اید که برای شهدای گمنامشان چه کرده اند؟ چه بناها و بارگاه ها و زیارتگاه هایی ساخته اند؟

بخدا باید خجالت بکشیم ما از این وضعی که این هشت شهید دارند.

شما برای این شهدا چه کرده اید. دزفولی ها به مهمان نوازی مشهور بوده اند. این است رسم مهمان نوازی از هشت شهیدی که هنوز مادرانشان چشم به راه یک تکه از استخوان شاخ شمشادهایشان هستند.

اگر روزی مادر یکی از این ها پیدا شود چه جوابی دارید. مسئولین قبل اشتباه کردند، شما چه کرده اید؟

چرا فکری به حال این  یادمان نمی شود. چرا کسی دغدغه اش را ندارد.

آی مسئولین شهر ، برای این شهدا چه کرده اید؟  چرا صدایتان برای این شهدا در نمی آید؟

 آی آنانی که خود را صاحب اختیار این شهر می دانید و جلسه هیات امنایی از این شهر نیست که عضوش نباشید ، شما چه کرده اید؟ چرا صدایتان برای این شهدا در نمی آید؟

 * آی آقایانی که توی پایتخت نشسته اید و ما را اجبار می کنند که به دزفولی بودنتان افتخار کنیم!!،  اما هیچ کاری برای این شهر نمی کنیدو فقط در جلسات مهم پیدایتان می شود، چرا صدایتان برای این شهدا در نمی آید؟

 * آی آقایانی که دستتان به رسانه های سترگ می رسد و هر روز نام هایتان و رقص قلمتان زینت روزنامه ها و رسانه های بزرگ است؟ چرا صدایتان برای این شهدا در نمی آید؟

 * آقایانی که تند و تند کتاب چاپ می کنید و کلیپ ها و تصاویر رونمایی از کتاب هایتان در فضای مجازی می چرخد، چرا یک بار قلمتان برای این شهدای بی کس و بی نشان نمی چرخد؟ چرا صدایتان برای این شهدا در نمی آید؟

 * آی آقایانی که فقط بلدید از حزب و گروهتان دفاع کنید و قلم در راه منافع حزبتان بزنید. شهدا که متعلق به همه اند. یا مال حزب شما نیستند که صدایتان در نمی آید؟ چرا صدایتان برای این شهدا در نمی آید؟ خصوص شمایی که وقتی صدایمان در دفاع از شهرمان بلند می شود، در رسانه ها برایمان قلم می زنید که  «شما قوم پرست جاهلید». شما که عالم هستید چه کرده اید؟

* آی آقایانی که پست و مقامی دارید توی پایتخت. آقایانی که خرتان راه وار راه می رود و دستتان به آنانی که باید بند باشد ، بند است. چرا از این مسئولیتتان کمی هم برای این شهدا هزینه نمی کنید؟ چرا صدایتان برای این شهدا در نمی آید؟

 * آی آقایانی که در هیچ تصمیم گیری و جلسه ای جوانان را راه نمی دهید. خودتان را داعیه دار فرهنگ می دانید. تمام جلسات فرهنگی شهر را قبضه کرده اید و کسی را راه نمی دهید، برای این شهدا چه کرده اید؟ چرا صدایتان برای این شهدا در نمی آید؟

 چرا کسی صدای فریادمان را نمی شنود؟ چرا کسی کاری نمی کند ؟

 

 

 ایها الناس ! این ها مهمان شهر ما هستند. هشت مهمان ویژه. هشت شهید. هشت انسان. هشت نفر که مادرانشان هنوز چشم به راهند و یا ناکام از دیدار پسر اسیر خاک شده اند.

 ایهاالناس مهمان نوازی تان کجا رفته است؟

 شاید کسی از ما بپرسد شما که صدایتان اینقدر بلند است و زبانتان دراز خودتان چه کرده اید؟

 بخدا ما پدرمان در آمد.

 هر چه فریاد زدیم ، هر چه نوشتیم ، هرچه درخواست کردیم ، هر چه التماس کردیم، هرچه طرح و ایده دادیم فایده نکرد.  آخر شهدا، برای مسئولین شهرمان نه اولویت اول هستند و نه اولویت آخر. سال گذشته خودمان اقدام کردیم. به فرموده ی امام خمینی که «اگر مسئولین کوتاهی و مماشات کردند، ملت انقلابی خود اقدام کند»

 خودمان، چند جوانی که دستمان به هیچ جایی بند نبود، از این ور و آن ور با هزار بدبختی، پول جمع کردیم. با همکاری جناب سرهنگ صفار (مسئول وقت مرکز فرهنگی دفاع مقدس) و پیگیری های ایشان ، وضعیت روشنایی آنجا را حل شد. عصر هر پنجشنبه آنجا مراسم برگزار کردیم. مزار درست کردیم، دسته گل خریدیم. به همت هیات رزمندگان آنجا را موکت کردیم. ایستگاه صلواتی راه انداختیم. همه چیز داشت رونق می گرفت که بازهم کاسه کوزه ها به هم ریخت و کارهای عمرانی مرکز فرهنگی دفاع مقدس شروع شد و دوباره همه چیز تعطیل شد. بماند که در آن عصرپنجشنبه هایی که مراسم برگزار کردیم، ندیدیم که یکی از مسئولین شهری آنجا حاضر شود!

 من دیگر نمی دانم چه بگویم؟ چه بنویسم؟ کجا بروم؟ منت کشی کدام مسئول را بکنم؟ به پای که بیفتم؟ درد را به که بگویم؟  وامانده ام به خدا!  کسی بیاید و به فریاد برسد.

 آی مسئولین شهرم. بخداوندی خدا مسئولید در قبال این بی توجهی به شهدا. مدیونید در قبال این بی احترامی. من هر چه در توانم بوده انجام داده ام . به عنوان یک شهروند. به عنوان یک نسل سوم.

 دیگر کم آورده ام و راهی نپیموده نمی بینم.

خواهش دارم. التماس می کنم. هیات امنایی تشکیل دهید، برای این یادمان. برای رسیدگی به این شهدا. این وضعیت در شأن دارالمومنین ، در شأن پایتخت مقاومت ایران نیست.

بترسیم از اینکه روزی شرمنده ی این شهدا شویم.

بترسیم از روزی که حسین بیدخ ها سر راهمان را بگیرند که مگر نگفتم: «برادر ! می روم تا توبیایی ! اگر این راه بی یاور بماند ، زندگی را از من دزدیده ای!»

بیایید دزد زندگی حسین و حسین ها نباشیم.

بیایید راه شهدا را برویم و حرمتشان کنیم.

شاید در آن بحبوحه ی قیامت شفاعت یکی از همین بچه ها عاقبت بخیرمان کند.

 

پانویس:

پست ها و پیگیری های مرتبط با یادمان شهدای گمنام منتشر شده در الف دزفول عبارتند از:

1- بقیع شهدای گمنام دزفول - مرداد ماه 90

2-مهمان نوازی به سبک مسئولین دزفول - فصل اول - فروردین 93

3- مشکلات موجود در یادمان شهدا و انتقادات وارد بر مسئولین - 4 اردیبهشت 93

4- اولین پیشنهاد برای حل مشکلات یادمان شهدای گمنام - 9 اردیبهشت 93

5- دومین پیشنهاد اجرایی برای حل مشکلات یادمان  -16 اردیبهشت 93

6- کمک کنید مشخصات شهدای گمنام یادمان دزفول را پیدا کنیم  -19 اردیبهشت93

7- مشخصات هشت شهید گمنام یادمان دزفول پیداشد- 25 اردیبهشت 93

8- بیایید همه خادم الشهدا شویم - 24 خرداد 93

9- به زیارت اهل آسمان برویم - 28 خرداد 93

10- میزبان های غریب - گزارش مراسم های عصر پنجشنبه یادمان - 4 تیرماه 93

11- همراه فرشتگان به زیارت برویم - گزارش روند پیشرفت وضعیت ظاهری یادمان - 21 مرداد93

 

 

 

 



در پی کاریکاتور توهین آمیز و بی شرمانه روزنامه آرمان درخصوص شهدای غواص
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۴

به آرمان شهدا پایبند باشید

 در پی موج اعتراضات سراسری مردم غیرتمند و جوانان بصیر ایرانی در شبکه های اجتماعی به کاریکاتور توهین آمیز و شرم آور روزنامه آرمان در خصوص شهدای غواص که در پست قبل به تفصیل مطرح گردید، سایت اینترنتی این روزنامه در اقدامی تامل برانگیز صفحه 16 روزنامه چهارشنبه 27 خرداد ماه را که کاریکاتور مربوطه در آن چاپ شده بود ، از سایت حذف و صفحه 16 روزنامه سه شنبه را جایگزین کرد.

                                       

الف دزفول بازهم انزجار خود را از این اقدام بی شرمانه ( انتشار کاریکاتور موهن) ابراز داشته و از مراجع ذیصلاح خواستار است که به این کار روزنامه در حذف کاریکاتور بسنده نکرده و برخورهای قانونی را با این اقدام وقیح که قلب امت شهیدپرور و خانواده های شاهد و ایثارگر و رزمندگان 8 سال دفاع مقدس را به درد آورده است ، انجام دهند.



به بهانه کاریکاتور توهین آمیز روزنامه آرمان در خصوص شهدای غواص
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۴

شهدا پروانه اند! نه لاشخورهای عریانی که دنبال مردارخواری باشند

       

 در هیچ کجای دنیا ندیده ام به کشته شدگانشان در جنگ به هر شکل و نوعی بی احترامی و توهین کنند. بی حرمتی که هیچ ، در حد قدیس  ارزش و بها می دهند و احترام می کنند و گرامی می دارند.

اما در کشور ما که مسلمان بودن اولین وجهه مردم است و در آیین اسلام کشته شدگان در راه خدا به تعبیر کتاب آسمانیش شهید هستند و زنده و نزد پروردگارشان روزی می خورند، گاه و بیگاه شاهد بی حرمتی هایی در حرف و عمل و به انواع و طرق گوناگون به شهدا هستیم.

 این روزهایی که عطر بهشتی 270 آسمانی شهید کشور را معطر کرده است ، شهدایی که شکوه تشییعشان پیام رهبر معظم انقلاب را در پی داشت که  ایشان پس از سلام و درود بر دست های بسته و پیکر ستمدیده ی این شهدا به مردم فرمودند « حضور پرمضمون امروز شما در تشییع این دردانه های به میهن بازگشته یکی از به یادماندنی ترین حوادث انقلاب است.» در یک روزنامه ی معلوم الحال، شهدایی که به زعم رهبری ، حضور و تشییعشان از بیادماندنی ترین حوادث انقلاب رقم گرفت، با قلم شکسته ی دستهایی که از آستین کدخدا بیرون آمده است، مورد توهین قرار گرفتند. آن هم توهینی که شاید بی شرمانه تر از آن نباشد و آن هم در روزنامه ای که در جمهوری اسلامی ایران مجوز چاپ و نشر دارد.

 روزنامه ی آرمان در شماره چهارشنبه ی خود، در تصویری بی شرمانه و توهین آمیز در خصوص شهدای غواص ، تصویر مردانی عریان را با بالهایی شبیه کرکس کشیدکه با دست های بسته عورت خود را پوشانده اند.

                          

                           تصویر کاریکاتور موهن روزنامه آرمان ( با عرض پوزش از انتشار تصویر)

 اگر این توهین در هر کجای دنیا بود ، در جاهایی که حتی نامی از اسلام نیست ، نمی دانم چه بر سر طراح و باعث و بانی توهین می آوردند.

اما در کشور ما آقایان برای خودشان راست راست می گردند و دامنه ی توهین و بی شرمیشان  شهدا را هم محصور می کند.

 لعنت به دست ها و قلم هایی که حرمت این بچه ها را نگه نمی دارند.

لعنت به افکاری که برای منافع مادیشان ، پا روی این خون ها می گذارند.

لعنت به کسانی که مادران زجرکشیده و چشم به راه این بچه ها را دلشکسته می کنند.

 ما که انتظار غیرت و قدرشناسی از این آقایان نداریم، چون در این حد و اندازه نیستند که غیرت حالیشان شود،  اما آیا حرمت پدر و مادر های این شهدا را هم ندارند؟ پدر و مادرهایی که یک یا چند تن از جگر گوشه هایشان را تقدیم کردند تا اسلام بماند. تا این آقایان امروز در آرامش بچسبند به میزهایشان و به دنبال یک پول سیاه، به شهدایشان هم رحم نکنند؟

 ای بشکند دست ها و قلم هایی که حرمت شهدا را خدشه دار می کنند.

 و شما ای شهدای دست بسته ی غواص. بدانید که تا آخرین قطره ی خون راهتان را ادامه خواهیم داد و لجن پراکنی های چنین افرادی ذره ای  اراده هایمان را سست که نمی کند هیچ ، مصمم تر می شویم تا راهی را برویم که شما رفتید.

 

                                                 لعن الله امه اسرجت و الجمت و تنقبت لقتالک . . .

 

 

الف دزفول با ابراز انزجار خود از این عمل کثیف و بی شرمانه ، از مسئولین امر می خواهد تا از طرق قانونی! با خاطیان و حرمت شکنان شهدا برخوردی قاطع داشته باشند و گرنه یقین کنند که آه مادران شهدا و خانواده ی شهدا  دامانشان را خواهد گرفت.

 

پانویس:

پایگاه خبری فرهنگ انقلاب اسلامی تحلیلی در خصوص این طرح منتشر نموده است که از اینجا می توانید مطالعه بفرمایید.



به بهانه ی یک اتفاق عجیب در یک بازی کودکانه
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۴

بالانویس:

علیرضا 8 ساله است و حامد رضا 4 ساله.  علیرضا را قبلاً برایتان معرفی کرده بودم. اگر یادتان نمی آید اینجا را بخوانید.

علیرضا (پسر دایی من) دل رئوف و مهربانی دارد و روحی سرشار از آرامش. از وقتی مسجد می رود و جلسه قرآن ، مدام دارد بزرگ­ و بزرگ تر می­شود. حرف­هایش و اعمالش مثل آدم بزرگ­های دنیا دیده و فهمیده است.

معمولاً با حامدرضا( پسرِ دختر عمه­ اش) بازی می­ کند و البته حامدرضا هم با آن همه شیطنت و شلوغ کاری های بچه­ گانه اش علیرضا را خیلی دوست دارد و داداش صدا می کند.

 

وقتی علیرضا گریه کرد

روایت یک اتفاق عجیب در یک بازی کودکانه، وقتی عکس یک شهید زیر پا لگد  شد

 علیرضا سمت راست و حامد رضا سمت چپ

مهمانی داشتیم. آمده بودند طبقه بالا و داشتند با هم بازی می­کردند. حامدرضا روی مبل­ ها « بپر بپر» بازی می کرد که پایش رفت روی جلد کتابی که عکس یک شهید رویش چاپ شده بود.

به یکباره دیدم رنگ چهره ی علیرضا قرمز شد و دستش را کشید سمت حامد و فریاد زد: «چیکار می کنی حامد! مواظب باش!  چرا پاتو گذاشتی رو این عکس؟ می دونی این کیه؟ این یه شهیده! » 

با آرامشی که از علیرضا سراغ داشتم ، این همه داد و فریاد برایم عجیب بود. هم بغض را در گلوی علیرضا حس کردم و هم جمع شدن اشک در چشمش را.

حامد که با فریادهای پی در پی علیرضا  از بپر بپر افتاده بود ، مات و متعجب ، انگار که خشکش زده باشد به قیافه ی عصبانی علیرضا نگاه می کرد و علیرضا با جملاتی مردانه هنوز داشت حامد را مواخذه می کرد.

«می دونی این کیه؟ این شهید شده. این رفته جونش رو برای ما داده.  این تا آخرین نفس برای ما جنگیده!»

حامد که هیچ! من این وسط مات مانده بودم که علیرضا این حرف ها را از کجا آورده است. همپای بغض علیرضا بغض کردم. اما علیرضا کوتاه آمدنی نبود و مدام دستش را جلوی حامد تکان می داد و حرف می زد.

بیچاره حامد! برگشت سمت علیرضا و با همان لهجه ی کودکانه اش پرسید: «شهید چیه ؟»

انگار با این حرف حامد، کبریت بزنند به انبار باروت، علیرضا فریادش را بلندتر کرد و گفت:«شهید چیه؟ شهید کسیه که تا آخرین قطره ی خونش برا ما جنگیده! برا اینکه ما راحت باشیم! شهید خونش بخاطر ما ریخته شده!»

حامد که از این تعاریف علیرضا و داد و بیدادش سر در نمی آورد، دوباره بپر بپرش را شروع کرد و علیرضا کتاب را از روی مبل برداشت و با حالتی شبیه قهر و با بغض رفت طبقه ی پایین.

و من ماندم و صحنه و دیالوگ هایی که تا ابد در ذهنم ماندگار شد. اما قصه به همین جا ختم نشد. فردای داستان مادرم گفت:«دیروز انگار بازم علیرضا و حامد دعواشون شده بود»

گفتم : «چطور مگه؟»

گفت: «علیرضا که اومد پایین، رفت تو اتاق و نشست و یه دل سیر گریه کرد!»

تازه فهمیدم، علیرضا رفته طبقه ی پایین و بغضش را توی اتاق خالی کرده است.

اتفاق خاصی نیفتاده بود که علیرضا برود و گریه کند، اتفاق خاصی نیفتاده بود که دلش بشکند،  فقط پای حامدرضا، ناخواسته رفته بود روی عکس یک شهید. همین. همین ماجرای ساده، علیرضای 8 ساله را ریخته بود به هم و زار زار گریسته بود.

 با خودم گفتم: «خدایا! فقط پای حامد 4 ساله ، ناخواسته رفت روی عکس یک شهید وعلیرضای 8 ساله تاب نیاورد و زار زار گریست! آنانکه خواسته پا می گذارند روی خون شهدا!  آنانکه دانسته از استخوان های شهدا نردبان می سازند برای بالا رفتنشان، آنانکه به خاطر حفظ میز و منصب و مقام و پستشان، راه شهدا و یاد شهدا و وصیت شهدا و خانواده های شهدا را زیر پا می گذارند، آنان به اندازه ی این بچه فهم و ادراک ندارند؟ آنان به اندازه ی علیرضا معنی شهید را نمی فهمند ؟ »

 خدا پدر و مادر شاعر معاصرمان ابوالفضل زروئی را بیامرزد که نوشت :

                         ارزشمون به طول و عرض میزه                   چقدر   میز   و    صندلی    عزیزه

                         تموم   فکر  و  ذکرمون  همینه                   که هیشکی پشت میزمون نشینه

                        مردا   بدون  میز   هم  عزیزن                   رفوزه ها   همیشه   پشت    میزن



تقدیر خانواده شهید جانباز حاج عبدالمحمد نوادر از مردم دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه سوم خرداد ۱۳۹۴

بالانویس:

شهادت جانباز شیمیایی عزیزمان فرمانده شهید سرهنگ حاج عبدالمحمد نوادر در سکوت کامل خبری کلیه ی رسانه های دزفول و عدم حضور مسئولین در مراسم تشییع و خاکسپاری این شهید والامقام به وقوع پیوست. این در حالی بود که کلیه رسانه های محلی دزفول و همچنین مسئولین درپیچ و خم و درگیری برگزاری کنسرت موسیقی بودند و در این راستا «الف دزفول» مطلبی را در پست قبلی منتشر و به گله از مسئولین و تقدیر از مردم پرداخت.

خانواده محترم شهید مطلبی را برای الف دزفول ارسال کرده اند که بدون کم و کاست حضور مردم شهید پرور و قهرمان دزفول و نیز مسئولین محترم تقدیم می گردد.

 

بگذار دنیا برای دنیا دوستان باشد

 

جانباز شیمیایی شهید حاج عبدالمحمد نوادر

  جناب آقای موجودی,دست مریزاد.خداوند جزای خیرتان دهد.چه زیبا به تحریر در آوردید حسب حال دلسوزان این مرز و بوم را.

و امّا اجازه دهید پاسخ سوال شما از مسئولین شهرمان را ما بدهیم,می دانید چرا مسئولینمان راه گم کرده اند و به جای تقدیر از دلاورانشان از مطربان به ظاهر هنرمند استقبال میکنند؟

چون بعضی ها فراموش کارند, بزرگواران فراموش کرده اند که مهر ریاستشان با خون چه کسانی بر روی کاغذ رنگین شده و با آه دل مادرانی دلسوخته خشک گردیده؛ و میخ مسندشان با قدم های چکشین چه قهرمانانی محکم شده است.

مگر جنگ است که رشادت نیاز باشد،مگر جنگ است که دلاور بخواهیم ،

مگر ...

آن دوران که رنگ و بوی ایثار در تمام جوانب آن هویدا بود تمام شد و در قاب خاطرات کهنه و فرسوده پنهان گردید,واژه های اخلاص صداقت و یک رنگی دمده شدند.

بعضی ها فکر میکنند مهم نیست بر شهدا چه گذشت، مهم نیست جانبازان ما چگونه باقی عمرشان را سپری می کنند و هیچوقت نخواستند صدای آهشان از درد های روزگار به گوش کسی برسد که مبادا از اجرشان کاسته شود؛مهم این است که صدای آهنگ تار مطربان دلنشین تر از صدای گریه مادری است که در سوگ بخاک سپردن عزیزش در همه جا طنین انداز شده است.

اگر جانبازی به دنبال پرونده ی شیمیایی خود نمی رود مهم نیست، خودش که راضی است و انتظاری ندارد ما چرا دل بسوزانیم.

مهم نیست که جانباز شهید حاج عبدالمحمد نوادر چگونه نفس کشید،چون نفسش سنگین بود و مدتها با دستگاه نفس کشید صدایش شنیده نشد چون انتظاری نداشت,اعتراضی نکرد،چون در گوشه ای از بیمارستان جان سپرد و مشیت الهی چه زیبا با او همراه شد به گونه ای که دوربین صدا و سیما به اشتباه عکس جانباز دیگری را بجای او نشان داد.

بگذار آنان که مانند بنفشه سر غفلت در پیش گرفته اند در غفلتشان بماند.

بگذار دنیا دست دنیا دوستان باشد.

و اما مردم می دانند  که حاج عبدالمحمد نوادر که بود؟

به گفته ی دوستان و همرزمانش او نمونه ای از اخلاص، شجاعت، شهامت، ایثار و از خود گذشتگی بود.خدا ترس بود و جز برای رضای خدا در تمام مراحل زندگی قدم بر نداشت.

در طی سالهای مسئولیتش هیچوقت چیزی را برای خودش نخواست و همیشه به تعهدات و اعتقادات دینی خویش پایبند بود.

در جنگ فرمانده ای شجاع بود که هیچوقت یک قدم به عقب برنگشت و با جان و دل از دین،خاک و ناموس مردم وفادارش دفاع کرد.

و مردم عزیز چه زیبا حقش را ادا کردند،مرحبا به مردم غیور و صبورمان که همچون گذشته قدر شناسی کردند و با اشک های سوزناک خود خالصانه این عزیز را تا فردوس بدرقه نمودند.اگر چه مسئولین از دادن عنوان نام شهید به این دلاور دریغ کردند و اما این مردم بودند که خاضعانه در مراسم خاکسپاری در زیر تابوتی که مزین به پرچم سه رنگ زیبای جمهوری اسلامی بود راست و مقاوم ایستادند و شهادتش را تبریک گفتند.

ما مدیون شعور و درک مردم هستیم که برای قهرمانشان سنگ تمام گذاشتند و مرهمی برای داغ فراق از دست دادن عزیزمان شدند.

ممنونیم و دستتان را می بوسیم و خاک قدمهایتان را سرمه چشم می کنیم.

از کلیه بزرگواران و عزیزانی که در این مصیبت ما را همراهی کردندو در مراسم خاکسپاری و ختم شهید جانباز شرکت نمودند کمال تشکر را داریم و از خداوند منّان برای این عزیزان سلامتی و طول عمر با عزت طلب میکنیم.

 

                                                                     خانواده جانباز شیمیایی

                                                                  سرهنگ حاج عبدالمحمد نوادر



 
 

الف دزفول

عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir