صدای نامحرم رادیو عراق دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری پیکر استوارش از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه سالروز شهادت شهدای عملیات بیت المقدس
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴

سنتی که دارد فراموش می شود

تلنگری در خصوص عدم برگزاری مراسم سالگرد شهادت شهدا در گلزار شهدا توسط خانواده هایشان

 

یک سنت حسنه­ ای که سال به سال دارد کم رنگ و کم رنگ تر می شود، برگزاری مراسم سالگرد شهادت شهدا در گلزارهای شهداست. یک مراسم ساده و بی ریا که هزینه اش فقط یک زیر انداز است و یک سینی خرما و یک قاب عکس از شهید.

هر هفته با ورود به گلزار شهدا می شود در جوار قطعه ی شهدا، تک و توک پیرمردهایی را دید که هرچند خمیده قامت، اما ایستاده اند، در کنار قالیچه ای که عکس پسرشان و دسته گلی ساده روی آن قرار دارد و کمی آن طرف تر پیرزن ها روقبری های جدید گلدوزی شده را روی مزار پسر پهن کرده اند و تسبیح بدست چشم انتظار کسانی هستند که یادی کنند از سالروز سفر مسافرشان که با پاهایش رفت و روی شانه ها برگشت.

از دور نگاهت را اگر بدوزی در چشم این پیرمردها و نزدیک تر بروی و آرام سلامشان کنی و بعد آرام شروع کنی به حمد خواندن، لبخند به لب می روند سمت سینی خرما و لنگان لنگان می آیند تا خرما تعارفت کنند و تو شرمنده تر از همیشه یک خرما برمی داری و تشکر می کنی و انگار با این کارت دنیا را بهشان می دهی ، بس که خوشحال می شوند .خوشحالی که گاه با بغض همراه است و پس از رفتن تو، نم نم باران، باریدن می گیرد از چشم هایشان.

خیلی برایم عجیب است که انگار این پدرو مادرها فقط این بچه های شهیدشان را داشته اند و فرزند دیگری نداشته اند. سال به سال که از شهادت این بچه ها می گذرد ، انگار داغ برای این ها تازه و تازه تر می شود و به سوز غریب تری اشک می ریزند.

اما این سنت حسنه ی برگزار کردن سالگرد شهدا که زیبایی خاصی به شهیدآباد می دهد و تلنگری است برای مردمی که می آیند و می روند، دارد کم کم به فراموشی سپرده می شود.

با عروج پدر و مادر این به معراج رفته ها، کسی بانی برگزاری این مراسم ساده و بی خرج نمی شود و حتی خواهرها و برادرهای این آسمانی ها هم کمتر در اندیشه ی برگزاری سالگرد برادر هستند.

باید فکری کرد. باید این سنت حسنه را احیا کرد. جوان تر ها باید بیایند توی میدان. بچه های مساجد، حسینیه ها، هیات ها. این کار هم خودش یکی از راه های زنده نگهداشتن راه شهداست و جلوه و نماد خاصی دارد و مگر نه اماممان فرمود:«نگذارید پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شود»

دیروز سالروز شهادت شهدای عملیات بیت المقدس بود. سنت حسنه ای که خانواده ها و بازماندگان این شهدا و همچنین بچه های عباسیه اعظم، سال هاست راه انداخته اند، این است که سالگرد شهدایشان را یکجا و در یک محل و باهم برگزار می کنند. کار بسیار زیبا و مقدسی است.  شکوه و عظمت خاصی را جلوه می دهد و جالب است که بجای این که کمرنگ تر شود، هرساله پرشور و پرشور تر می شود. هر کس از در گلزار وارد می شود گمان نمی کند 33 سال از پرواز این بچه ها گذشته است.

مراسم سالروز شهادت شهدای عملیات بیت المقدس-10 اردیبهشت 94- شهیدآباد دزفول

قصه غریبی است قصه پرواز این بچه ها، مثل قصه ی کربلا که هر بار می خوانیش تازه تر و داغ خیز تر است که تنها با گوش های عطش باید شنید و با گونه های خیس و لبان ترک بسته باز گفت .

کاش بقیه ی خانواده ها هم چنین طرحی بریزند برای برگزاری سالگردها و کاش نسل سومی های غیرتمند دست به کار شوند برای این که این سنت از بین نرود.

شهدا و قصه ای که بر آنان گذشت، نباید فراموش شود. باید راهشان را رفت وگرنه در امانت خونشان، خیانت کرده ایم.



:: برچسب‌ها: الف دزفول, شهیدآباد, عملیات بیت المقدس
به بهانه معرفی شهید محمدحسین کرم عنایت به عنوان شهید شاخص کارگری دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴

بالانویس 1:

در خبرها خواندم که «شهید محمدحسین کرم عنایت» را به عنوان شهید شاخص بسیج کارگری معرفی کرده اند. کار بسیار شایسته ای است. کرم عنایت از شهدای گمنامی است که نامش را کمتر شنیده اید. شهیدی که هم منازل جهاد اکبر را عارفانه سیر و سلوک می کند و هم در نهایت سادگی و صفای دل در جهاد اصغر به بالاترین مراتب یعنی شهادت می­رسد.

بالانویس 2:

به یاری خدا و به همت مجموعه روایتگران مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول ، کتاب خاطرات  فوق­ العاده جذاب و خواندنی  این شهید عزیز در حال گذراندن آخرین مراحل چاپ است و ان شاء الله بزودی همه می­توانند به برکت این کتاب «شهید محمدحسین کرم عنایت» را بیشتر بشناسند.

 

بالانویس 3:

این خاطره ی فوق العاده را هم به آرشیو خاطراتی اضافه کنید که انسان را به این یقین می رساند که شهدا زنده اند و شاهد و ناظر .

 

بگو تا مردم بدانند ما هم بوده ایم

پیام شهید محمد حسین کرم عنایت برای همرزمش حمید زارع که حاضر به مصاحبه درباره ی شهید نمی شود

 

بچه­ های مجموعه روایتگران مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول، مدام با« آقا حمید» تماس می­گیرند تا قرار مصاحبه بگذارند در خصوص «شهید محمد حسین کرم عنایت» و آقا حمید مدام امروز و فردا می­کند. تلفن همراهش را جواب نمی­دهد و به خانواده­ اش می گوید به این بچه ها بگویید:«نه! مصاحبه نمی کنم!»

آقا حمید چشم را دوخته است به عکس محمد حسین و زمزمه می­کند در دلش با او که :«تو دوست داشتی گمنام باشی! من هم درباره ی تو اصلاً حرف نمی زنم»

چندین روز به همین منوال می­گذرد و آقا حمید بیخیال مصاحبه با بچه های مجموعه روایتگران می شود. چشمانش گرم خواب اند که محمدحسین با اعتراض می آید سمتش و می گوید: «این کارا چیه ؟ چرا این بچه ها هرچی باهات تماس می گیرن، نمی ری؟»

آقا حمید خشنود و متعجب از دیدار محمد حسین می گوید:«یادته می گفتی دوست دارم گمنام بمونم! به همین خاطر نمی خواستم برم و درباره ی تو حرف بزنم» محمدحسین با همان لحن می گوید:« حالا که دیگه من توی این دنیا نیستم! برو و درباره ی ما حرف بزن. بگو تا مردم بدونن ماها هم بودیم...»

محمد حسین این را می گوید و می زند به کانال شوخی. دارد می رود  تا مثل همیشه آقاحمید را بزند که صدای اذان صبح مانع می شود.

آقاحمید بلند می شود و تلفن مرکز فرهنگی دفاع مقدس را می گیرد و می گوید:«کی بایدبیام برای مصاحبه ؟»

 

شهید محمدحسین کرم عنایت نوروز سال 1367 در عملیات والفجر 10 آسمانی می شود و مزار مطهرش در گلزار شهدای بهشت علی زیارتگاه عاشقان است.

 

در ادامه مطلب به تعدادی خاطره­ ی کوتاه از این شهید که در تیرماه 92 در هفته نامه یالثارات توسط مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول منتشر شده است توجه فرمایید.



:: موضوعات مرتبط: شهید محمدحسین کرم عنایت
:: برچسب‌ها: دزفول, الف دزفول, بهشت علی
:: ادامه مطلب
به بهانه ی یک ایستگاه آسمانی که شهدا در آن حضور دارند
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴

رو به شهدا می ایستم و می­ گویم: «پول نداریم»

روایت ایستگاه صلواتی گلزار شهید آباد دزفول و جوانانی که عاشق خادمی شهدا هستند

 

در روزگاری که مادیات حرف اول زندگی ها را می ­زند و روز و شب دویدن دنبال یک لقمه نان فصل مشترک زندگی آدم ­هاست. در روزگاری که فراموشی بیماری مشترک بسیاری از انسان هاست و هیچ دکتری دارویی برای تجویز  این درد ندارد.  در روزگاری که همه دارند از هم نردبان می ­سازند تا بالاتر روند، هنوز هم هستند آدم­هایی که در کارهای نیک از هم سبقت می گیرند.

اینان هنوز سر پیمانی که بسته­اند، ایستاده اند و در این میان چه سخت است که از نسل سوم باشی و به آرمان ها و عهدهایی وفادار باشی که خیلی از آنانکه بایدوفادار باشند، وفادار نیستند.

 

اگر گذارتان در این چندساله به گلزارشهدای شهیدآباد افتاده باشد، در بدو ورود از درب شمالی گلزار ایستگاه صلواتی کوچکی را می­بینید که در تابستان­ها به آبی خنک و یا شربتی گوارا کام تشنه­ی زائران گلزار شهدا را سیراب می­کند و زمستان ها گاه به یک لیوان چای گرما می بخشد به وجود سرما زده ی خیلی ها.

این ایستگاه ثمره ابتکار و تلاش و فعالیت خودجوش تعدادی از نوجوانان و جوانان پایتخت مقاومت ایران است که فقط و فقط به عشق شهدا و به یاد و نام شهدا و بدون پشتیبانی هیچ نهاد و ارگانی، هر هفته پذیرای زائران گلزار است.

شاید خیلی ها سوالشان این باشد که هزینه های این ایستگاه را چه شخص یا چه نهادی تامین می کند. غرض از نوشتن این پست الف دزفول نیز همین موضوع است. همین جا به عرض می رسانم که تمام هزینه ها را خود این بچه ها تامین می کنند. از این ور و آن ور. هر از چندگاهی و بسیار به  ندرت برخی از نهادهای شهری اندک کمکی به این بچه ها کرده اند، اما اصل هزینه آن توسط مردم تامین می شود. این بچه ها خدا می داند چقدر این در و آن در می زنند تا بتوانند هزینه ی یک هفته را تامین کنند که به قول خودشان گاهی هزینه ی خرید لیوان هایشان هم جور نمی شود.

چه رسد به اینکه بخواهند بساط شربت یا چای راه بیاندازند. اما به قول خودشان دیگر بهترین راه تامین هزینه را یافته اند.

 

«علی آقا » که پایه ثابت ایستگاه صلواتی است می گوید:

« دیگر یاد گرفته ام که برای تأمین هزینه ها چه کنم. دیگر اصلاً به مسئولین نهادها و ارگان ها رو نمی زنم. یک بار که برای ایستگاه یک ریال هم نداشتیم، رفتم روبروی قطعه شهدا ایستادم و گفتم : بخدا هیچ پولی نداریم. اگر صاحب این ایستگاه شمایید، خودتان ردیفش کنید. این را گفتم و برگشتم سمت ایستگاه. مردی آرام آرام آمد کنارم و دست کرد توی جیبش و یک 50هزارتومانی گذاشت کف دستم. بغض راه گلویم را گرفت. تا بحال کسی 50هزارتومانی کمک نکرده بود. برگشتم سمت قطعه شهدا و تشکر کردم که خواسته ام را در کمتر از چند دقیقه اجابت کردند»

علی آقا خاطره زیاد دارد از ایستگاه. برایم می­گفت :«یک روز دو بسته بیشتر لیوان نداشتیم. بچه ها گفتند چه کنیم؟ گفتم شروع کنید به پذیرایی! رفتم سمت قطعه شهدا و گفتم باز هم پولمان تمام شد. لیوان نداریم. فکری کنید و برگشتم ایستگاه. آن روز تا لیوان ها داشت تمام می شد ، یک نفر رد می شد و کمک می کرد و من بچه ها را می فرستادم لیوان بخرند. آن روز تا غروب حتی یک لیوان هم کم نیاوردیم»

علی آقا می گوید: «بانی ایستگاه شهدا هستند. نمی گذارند شرمنده ی مردم شویم»

 

و اینک سخن من با شما مردم قهرمان شهر مقاومت است. درست است که علی آقا راه گرداندن ایستگاه را یاد گرفته است. اما بیایید اگر گذرمان به گلزار شهیدآباد می افتد، هر قدر که از دستمان بر می آید برای سرپا نگهداشتن این ایستگاه صلواتی که یقیناً شهدا به آن نظر دارند به این بچه ها کمک کنیم. بچه هایی که به عشق خادمی شهدا هر هفته می روند و خدمت می کنند.

از بچه های جلسات قرائت قرآن مساجد، بسیجی ها و عموم مردم هم تقاضا داریم به هر نحو ممکن که می توانند در این ایستگاه خادم مردم باشند. این ایستگاه صلواتی، مردمی است و متعلق به شهدا. بیایید خادم الشهدا شویم و به هر نحو که می توانیم در این ایستگاه آسمانی خدمت کنیم. چه با کمک در پذیرایی از مردم و چه در کمک های مالی.

هرچند که این ایستگاه را شهدا دارند می گردانند و بانی آن شهدا هستند اما اگر کمک مالی داشتید، همانجا تحویل بچه های ایستگاه بدهید.

و البته پیشنهاد می شود که بچه های هر مسجد، هر هفته وظیفه خادم شدن و سرپانگهداشتن این ایستگاه آسمانی را به عهده گیرند.

 



به بهانه تولید نرم افزار «الف دزفول» و «چفیه خونین»
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴

الف دزفول میهمان گوشی های تلفن همراه شد

معرفی نرم افزارهای «الف دزفول»و «چفیه خونین» کاری از محمدروشندل پور

 

حضرت آقا فرموده اند «اگر من امروز رهبر انقلاب نبودم حتماً رئیس فضای مجازی می شدم» و این نیم خط جمله کافی است تا اهمیت این فضا و لزوم انجام فعالیت های ارزشی در این فضا و استفاده مفید جهت انتشار علوم و معارف دینی و مذهبی در آن مشخص شود.

و در این بین هستند جوانانی که بدون چشم داشت و با هزینه کردن وقت و سرمایه خود در این راه گام برمی دارند و فقط دنبال  رضایت حق هستند و رضایت اهل بیت(ع) و امیدوار به نیم نگاهی از شهدا.

لذا بر خود لازم دیدم ازدوست بزرگوارم «محمد روشندل پور » در خصوص پیگیری های مکرر و تلاش های فراوان و هزینه کرد ساعت ها وقت جهت تولید دو نرم افزار ارزشمند تلفن همراه در خصوص شهدای والامقام شهرستان دزفول تشکر و قدردانی داشته باشم. ان شاء الله که خداوند  و اهل بیت عصمت و طهارت (ع)، مزد زحماتش را بدهند و شهدای والامقام لحظه به لحظه دستگیر و راهنمایش در زندگی باشند.

 

محمد روشندل پور - طراح نرم افزار

محمد روشندل پور،کارشناس ارشد زبان انگلیسی و معلم زبان آموزشگاه های دزفول، دو نرم افزار«الف دزفول » و «چفیه  خونین»  را به شرح زیر طراحی وتولید نموده اند که به صورت رایگان از «کافه بازار» قابل دانلود می باشند.

 

نرم افزار «الف دزفول»

این نرم افزار که شامل مطالب وبلاگ الف دزفول به نویسندگی این حقیر می باشد دارای قابلیت هایی از جمله موارد زیر است:

1- پس از نصب نرم افزار بر روی گوشی ، به محض اینکه وبلاگ الف دزفول به روز شود ، نرم افزار به صورت اتوماتیک به روز شدن را به کاربر اطلاع داده و مطلب جدید را در اختیار قرار می دهد.

 2- با استفاده از این نرم افزار مطالب الف دزفول به صورت آفلاین نیز قابل مشاهده بوده و هر مطلب جدید به مطالب قبلی افزوده شده و در نرم افزار ذخیره می شود.

به این ترتیب بدون نیاز به اتصال به اینترنت ، می توان مطالب وبلاگ را همیشه به همراه داشت.

 لینک دانلود نرم افزار «الف دزفول» از کافه بازار

 

 نرم افزار چفیه  خونین :

این نرم افزار که در خصوص شهید غلامرضا عارفیان می باشد ،موارد زیر را شامل می شود:

زندگینامه از زبان برادر شهید

دست نوشته های و برنامه های رادیویی شهید

 خاطرات دوستان و همرزمان شهید 

بخش صدا و سخنان شهید 

وصیت نامه صوتی شهید

عکس ها و تصاویر

شهید غلامرضا عارفیان که در دزفول به عنوان پدرمعنوی جلسات قرائت قرآن مساجد مشهور است، نقشی تاثیر گذار در تربیت نسل کودک و نوجوان داشته است. این شهید عزیز همچنین از سال 59 تا 62در کسوت تهیه کننده،نویسنده ، گزارشگر و گوینده برنامه های مختلف رادیودزفول در اوج جنگ تحمیلی، هنر متعهدانه خود را به نمایش گذاشت.او در چهارم اسفند سال62 در عملیات خیبر مفقود شد و پیکر مطهرش پس از 12 سال در آبان ماه سال 1374 توسط گروه تفحص کشف و در گلزار شهید آباد دزفول به خاک سپرده شد.  این نرم افراز انعکاس گوشه ای از خدمات خالصانه این شهید بزرگواراست.

لینک دانلود نرم افزار «چفیه  خونین» از کافه بازار

از همسنگران الف دزفول تقاضا داریم در سایت کافه بازار با پنج ستاره به این نرم افزارها امتیاز دهند.



به بهانه روز مادر
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴

 بالانویس:

4-3=بینهایت . یعنی وقتی مادری از چهار پسر سه تایش را تقدیم می کند تا اسلام و انقلاب سرپا باشد، بی نهایت داغ دارد و بی نهایت صبر و بی نهایت شکر . . .و از او باید آموخت فاطمی زیستن را . . .

برای این مادر چه پیامی دارید؟ لطفاً پیامتان را ثبت کنید. قرار است مجموعه پیام ها را برسانم به دست این مادر تا بداند هنوز هم آدم هایی هستند که قلبشان به یاد شهدا می تپید و بیماری فراموشی ندارند.

 

به احترام این مادر قیام کنید

 

 

حرف اول:

این روزها که گذشت، همه جا صحبت از مادر بود و روز مادر. اما شاید کمتر کسی دنبال صاحب این روز بود. دنبال فاطمه(س). دنبال فاطمی شدن . دنبال حجاب فاطمی. دنبال نگاه فاطمی. دنبال حیای فاطمی. دنبال بهانه­ ای که زندگی اش را نزدیک کند به سبک زندگی بی­ بی دوعالم. کمتر کسی دنبال این بود که در این روز شریف یک حدیث فاطمی را از بر شود و یا اینکه با خودش عهد ببندد که یک حدیث ام ابیها را در زندگی اش اجرا کند.

حرف هایم در این روز و روزگار خنده دار است. نه؟ روزگارش گذشته است، نه؟ دیگر کسی برای این حرف ها تره هم خرد نمی کند، نه؟  یاد این حرف ها بخیر. . .

 

حرف دوم:

بیشتر مردمی که خیابان­ها را گز می­ کردند و مغازه­ ها را شخم می­زدند به دنبال یک هدیه بودند. هدیه ای که به چشم بیاید وخدا می داند این روزها چه اختلافاتی که بین زن و شوهرهای جوان روی این هدیه دادن و هدیه گرفتن ها بوجود نمی آید. آخر قانون عشق عوض شده است. اگر هدیه ات گران تر باشد، درصد عاشقی ات هم بیشتر است و همه یادشان رفته است که صاحب همین روز به مولای متقیان علی(ع) آن روز که غذایی  در خانه نمانده بود فرمود:«من از خدای خود شرم می کنم از تو چیزی بخواهم که مهیا کردنش برایت دشوار است»

این روزها که آدم ها دارند اتصالشان را با آسمان کم و کمتر می کنند، دارند خودشان را بند می کنند به این زرق و برق ها ، به مجلل ساختن خانه و زندگی شان، خودشان هم شکننده تر می شوند، به کوچکترین بهانه ای کم می آورند و کمر خم می کنند.

 

حرف سوم:

ذهنم رفت به سال ها پیش. روزهایی که مردم دنبال خدایی زندگی کردن بودند. دنبال اینکه لحظه لحظه ی زندگی شان را گره بزنند به اهل بیت(ع). از اسم فرزندانشان بگیر تا ذکر لبهایشان . از شیوه ی کسب و کارشان تا تعاملشان با مردم. از نسلی که تربیت کردند با عشق اهل بیت(ع).

آن روزها بدون اینکه جشن تولدی باشد، سالگرد عقد و ازدواجی باشد، روز زن و روز مرد و روز دختر و ده ها روز دیگری باشد که  زندگی ها را تحت الشعاع قرار دهد، همه با خوشی و خرمی و با توکل به رزاق عالم زندگی شان را پیش می بردند وچشمشان دنبال چشم و هم چشمی ها و هدیه ها و زرق و برق های زمینی نبود. چشمشان فقط به خدا بود. فقط خدا و هدف از زندگی هم همان و خدا هم بهترین هدیه ها را می داد. فرزند صالح، محبت و عشقی واقعی و وصف ناشدنی، رزق حلال و . . . . آن روزها مردم با آن همه سختی هایی که داشتند، زبانشان  جز به شکر نمی چرخید و کسانی که با این فرمول ها زندگی کردند، چقدر زندگی زیبایی داشتند.

 

حرف آخر

همه این حرف ها بهانه شد تا یاد مادر شهیدان صالح نژاد بیفتم. مادری که به پاس خدایی زندگی کردنش ، خدا بهترین هدیه ها را در دامنش گذاشت. چهار هدیه آسمانی. چهار پسر و او شاکر بود. روزگار گذشت و گذشت تا اینکه عبدالمجیدش در جبهه شوش سال 60 آسمانی شد و باز شاکر بود. محمدرضایش سال 63 در عملیات بدر، رفت که رفت و خبری نشد از او که نشد و باز شاکر بود.  عبدالحمیدش سال 64 در والفجر 8 رفت پیش دو برادر و او باز هم شاکر بود. همدم سختی هایش، همسرش،حاج نبی، داغ سه فرزند در دل، سال 71 مهمان بچه ها شد و او باز هم شکر کرد. سال 74 بیمارستان بستری بود که استخوان و پلاک محمدرضایش برگشت.  بدون اینکه خبرش کنند، قنداقه وار دادند دست خاک و وقتی او قصه ی بازگشت محمدرضایش را شنید، باز هم شکر کرد.

و هنوز هم ذکر و شکر از لبانش قطع نمی شود. مادری که از چهار پسر ، سه تایش را کادو پیچ شده فرستاد برای معبود ولی نشکست و قامت خم نکرد. با ان همه درد. با آن همه مشکل. با آن همه فراق.

این است ثمره ی فاطمی زندگی کردن. ثمره اینکه بخواهی هدیه ات را از خدا بگیری. اینکه هدف از زندگی کردنت خدا باشد. مسیر حرکتت  به سمت خدا باشد. اینکه ثانیه های زندگی ات را با قرآن و بشارت هایش و سخنان اهل بیت(ع) بگذرانی و دنبال آباد کردن آخرت باشی. اینکه دنیا برایت بازیچه باشد. اینکه دنیا را کوچک ببینی و بی اهمیت و فقط دنبال رضایت حق باشی.

خدا قدرت می دهد به تو ، خودش لحظه لحظه دستت را می گیرد و عجب زندگی خواهد شد این زندگی، حتی اگر سراسر امتحان باشد و سختی. کم نمی آوری. کمر خم نمی کنی.

این نوع زندگی را با مثلاً زندگی خودمان مقاسیه کنیم و ببینیم که چقدر عقب مانده ایم از آنچه که باید باشیم.

راستی یقیناً روز مادر بچه های آسمانی اش برایش هدیه خواهند آورد، اما نه از جنس هدیه هایی که ما در مغازه های رنگارنگ شهر دنبالش هستیم. هدیه هایی که بوی آسمان می دهد. بوی بهشت.

شاید بهشت هم برای این مادر کم هدیه ای باشد. پس به احترام این مادر و به احترام زندگانی فاطمی اش قیام کنید.

 



:: موضوعات مرتبط: شهید عبدالحمید صالح نژاد
:: برچسب‌ها: شهیدآباد, دزفول, الف دزفول
به یاد شهید عبدالمجید طیب طاهر
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴

بالانویس 1:

حکایت رفیق شدن و عقد اخوت خواندن سید عزیزاله پژوهیده و شهید عبدالمجید طیب طاهر و نیز خاطره­ ی وصیت ننوشتن شهید طیب طاهر را اینجا برایتان نوشتم. آنجا گفتم که سید از عبدالمجید حرف زیاد دارد. برخی ها گفتنی است و برخی ها ظاهراً باید محفوظ بماند بین او و عبدالمجید.

 

بالانویس2:

بین سید و شهید طیب طاهر رازهایی وجود دارد که به هر دلیل سید مایل به بازگو کردن و به عباراتی لو دادن آنها نیست. اما چند شب پیش و در شب شام غریبان حضرت زهرا(س) سید یکی از اسرار بین خود و عبدالمجید را فاش کرد.

 

 

هدیه ای که تا کنون هیچ کس نگرفته است

روایت هدیه ای که شهید عبدالمجید طیب طاهر به سیدعزیزاله پژوهیده داد + تصاویر

این خاطره برای اولین بار منتشر می شود

 شهید مجید طیب طاهر (سمت راست) - سید عزیزاله پژوهیده (سمت چپ)

 

سال 62 بود که با مجید آشنا شدم. این رفاقت روز به روز محکم­تر شد تا به پیشنهاد مجید قرار شد برویم و در حرم امام رضا(ع) با هم صیغه­ ی برادری بخوانیم.

سال 63 بود و قبل از عملیات بدر. بلیط قطار گیر نمی ­آمد برای مشهد. به مجید گفتم که بی خیال رفتن شویم اما قبول نمی کرد. بدون بلیط سوار قطار شدیم و با اینکه هوا فوق العاده سرد بود، توی راهروی قطار رفتیم تا مشهد.

لینک مطلب در فارس نیوز



:: موضوعات مرتبط: شهیدعبدالمجیدطیب طاهر
:: برچسب‌ها: دزفول, والفجر8, الف دزفول, شهیدآباد
:: ادامه مطلب
 
 

الف دزفول

عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir