صدای نامحرم رادیو عراق دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری پیکر استوارش از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه آغاز ایام محرم
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه دوم آبان 1393

بالانویس1:

«مهیار» جزء آن دسته از دانشجویانی است که تعاملی برادرانه با هم داریم. از آغازین روزهای بیماری برادرش حمید، در جریان آن بودم. مهیار شده بود پرستار حمید و من احساس می کردم او بیشتر از حمید درد می کشد.

 

بالانویس2:

نمی دانم. حتما قسمت بود که «مهیار» این قصه را با بغض در این روزهای آغاز محرم برایم تعریف کند تا الف دزفول  اولین پست ماه محرم را اینچنین آغاز کند. اما این مجال کم من و این واژه های قاصر چگونه می تواند تفسیر درد و رنجی باشد که بیش از سه سال بر دوش خانواده اش سنگینی می کرد.

 

بالانویس 3:

حمید کنار من و تو زندگی می کند. کمی آن طرف تر، یا این طرف ترش مهم نیست. فقط این مهم است که به برکت دعاهای مادرش توانسته است همین یکی دوماه پیش ، شفایش را از اهل بیت (ع) بگیرد.

محو شدن تومور سرطانی حمید و پزشک متخصصی که مبهوت تصویر« ام آر آی » می گوید :«در علم پزشکی پاسخی برای این اتفاق ندارم» همه و همه می خواهد مرا و تو را به خود بیاورد که فاطمه(س) و اولادش همین نزدیکی ها هستند. فقط آدم باید دلش را متصل کند. همین.

 

 

امام حسین (ع) شیشه عطر است

روایت شفا گرفتن حمید،برادر یکی ازعزیزترین دانشجویانم که بیش ازسه سال با سرطان دست و پنجه نرم کرد

 

حمید  فقط 24 بهار را تجربه کرده است و در اوج دنیای زیبای جوانیش ، توی تهران دستش بند شده است به کار. سیزده به در سال 90 را هیچگاه فراموش نمی کند و آن فوتبال آخر را که با مهیار بازی کردند.

کم کم درد کمر شروع می شود. حمید زنگ می زند و جریان را به مهیار می گوید. اول همه چیز عادی به نظر می رسد اما آنگاه که دکتر آزمایشات و عکس ها را نگاه می کند رو به حمید می گوید : «کسی همراهت هست؟» و همین یک جمله خودش گویاست که خبری بد باید در راه باشد.

 



:: ادامه مطلب
به بهانه اجرای زنده موسیقی «سلطان قلب ها» در دانشگاه آزاد دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه پانزدهم مهر 1393

قرار بود «سلطان قلب ها»یمان بشوید

درد دلی با شهدای گمنام مدفون در دانشگاه

چقدرخوشحال بودیم آن روزی که شنیدیم شما قرار است برای همیشه میهمان ما باشید. شما را که دل از نام و نشان بریده بودید.

 پلاک را داده بودید دست فرشته ها و لابلای این چند تکه استخوان هم چیزی نمانده بود که نام و نشانتان را فریاد بزند و اینها همه به این نیت بود که بگذارند توی همان خاک های معطر بمانید و بی خیالتان شوند، اما جدایتان کردند از آن خاک. خاکی که همه هستی تان را به آن پیوند زدید .

از آن خاک جدایتان کردند و قنداق گونه شما را دادند دست ما تا خاک دانشگاهمان شرف بگیرد با حضورتان و با وجودتان ، چرا که شنیده بودیم : «شرف المکان باالمکین»

 



:: ادامه مطلب
به بهانه آغاز هفته دفاع مقدس ( پست فوق العاده ویژه الف دزفول )
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه سی و یکم شهریور 1393

کودکی هایمان با جنگ گره خورده بود

دانلود ترانه های کودکانه بسیار خاطره انگیز دفاع مقدس (دهه 60) و سرودهای گروه سرود آباده

 

 

توی دزفول جنگ رنگ و بوی دیگری داشت. مردم دزفول در دوجبهه می جنگیدند. یکی جببه نبرد و دیگری زیر باران موشک های عراق. عراقی ها اسم  دزفول را گذاشته بودند «بلدالصواریخ» یعنی شهر موشک ها. دزفولی ها حاضر به ترک شهر نمی شدند. موشک های 12 متری و گلوله های توپ زندگی را از جریان نمی انداخت، بلکه شور مقاومت را بیشتر می کرد و تشییع جنازه هایی با هفتاد هشتاد شهید ، روح ایستادگی را در مردم از بین نمی برد.

اما در این میان دنیای کودکی ما هم در همین فراز و نشیب های جنگ گذشت. مهد کودک که هیچ ، حسرت یک بازی کودکانه ی با آرامش ماند به دلمان.  صدای آژیرقرمز کابوسمان و روزی چند بار با دلهره و ترس دویدن به سمت پناهگاه ها و شوادون ها ( زیر زمین خاص دزفولی ها)  عادتمان شده بود.

برای دانلود سرودها به ادامه مطلب بروید



:: ادامه مطلب
به بهانه مرور یک خاطره قدیمی و ماندگار در دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393

مرور یک خاطره

عکس های زیر که به احتمال زیاد از شاهکارهای آقای نقره چی (صبیح) است، مربوط به کدام مراسم در شهرستان دزفول است ؟ نسل سوم این مراسم را به یاد ندارد، اما یقینا رهسپار قدیمی، حاج امیر بهداری لشکر 7 ، سید سرزمین خاطره ها و خیلی دیگر از بر و بچه هایی که در این مراسم بوده اند ، از این روز خواهند گفت.

لطفا هر یک از دوستان پاسخ خود و خاطره ای از آن روز را ذکر کنند. همه خاطرات و پاسخ های صحیح را  با هم در 31 شهریور ماه نمایش خواهم داد.

برای مشاهده عکس ها به ادامه مطلب بروید



:: ادامه مطلب
به بهانه بستری شدن شیرمرد گردان بلال در بیمارستان
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393

 

حکایت قلب ساکت ترین سردار 

 

شنیده ام شیرمرد گردان بلال ، ساکت ترین سردار ، سردار سکوت حاج عبدالحسین خضریان ، قرار است ، قلبش را بسپارد دست دکترها .

حاج عبدالحسین قلبش را داده است دست خدا. دست حسین(ع) . از همان سال هایی که قدم گذاشت در راه دفاع از خاک و آرمانش و من گمان نکنم در سینه قلبی باشد برای جراحی کردن.

تازه خضریان و تخت بیمارستان ؟  خضریان همیشه از تخت بیمارستان فراری بوده است. یادم هست که حاج امیر ابراهیمیان می گفت : در کنار اروند وقتی گلوله دوشکا خورد به شکمش، من به دنبالش می دویدم تا توانستم پانسمانش کنم.

حاج عبدالحسینی که شنیدن نامش در بیسیم های عراق لرزه می انداخت بر قلب دشمن . شیرمردی که ذکر دلاوری هایش در ده ها کتاب هم نخواهد گنجید ، اما گمنام و آرام در گوشه ای از شهر زندگی می گذراند و دل به ستاره های آسمان سپرده است به جای اینکه دل بسپارد به ستاره های روی شانه اش و اصلا او هیچگاه نخواست روی شانه اش ستاره ای باشد.

تیرماه سال 91 بود که الف دزفول را به نامش مزین کردم و از او گفتم ( اینجا را ببینید)  و امروز این سردار سرافراز 8 سال دفاع مقدس در بیمارستان جماران تهران قرار است تحت عمل جراحی قرار گیرد.

همه دست به دعا شوند و سلامتی و شفای عاجل این بزرگمرد گمنام عرصه حماسه و ایثار را از خداوند منان طلب کنند.

خضریان گوهر یکدانه ای است که وجودش مایه افتخار دزفول و سرزمین عزیزمان ایران است.

وقتی آقا بیاید ، شاید سربازی چون خضریان به کارش بیاید.

به امید سربازی خضریان و تمامی عاشقان در رکاب مسافر آسمانی

 

پس از نگارش :

با لطف خداوند از خانواده حاج عبدالحسین پیامی به شرح زیر دریافت کردم که هزاران بار جای شکر از درگاه ایزد منان دارد:

«ضمن عرض سلام و تشکر از لطف تمامی دوستان جراحی ایشان به لطف پروردگار و دعای خیر دوستان موفقیت آمیز بوده است و اکنون حال عمومی وی مطلوب می باشد. التماس دعا»

 



به بهانه عروج سروان مهدی باتقوا از بچه های مخلص نیروی انتظامی دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393

مهدی واقعاً با تقوا بود

 

برای اولین بار سه سال پیش سر کلاس زبان ماشین دانشکده سما دیدمش. بسیار آرام و متین و کم حرف.  بعد از کلاس آرام آرام وبا یک عصا رفت سمت راه پله و هر چند قدمی که راه می رفت ، می ایستاد و نفس عمیقی می کشیدو همین توجهم را جلب کرد.

هفته دوم کلاس که چند دقیقه ای درباره شهدا حرف زدم ، دیدم به حرف آمد و از دوران جنگ گفت و همراه شد با کلام من و همین باعث شد بعد کلاس بروم سمتش و باب آشنایی مان باز شود.

گفت که در اداره آگاهی دزفول کار می کند و بیماری ریه دارد و بیش از این حرفی نمی زد. گاهی اوقات سرکلاس حالش بد می شد و بچه ها سریع می دویدند و از توی ماشین کپسول اکسیژن اش را می آوردند برایش. خیلی با محبت بود و دلسوز. خداشناس بود و همانند نامش با تقوا.

مشتاق بود برای درس و همیشه سراپاگوش بود و سوال می پرسید سر کلاس.

صداقت ، پاکی ، محبت و مرام ومعرفتش را که دیدم و از طرفی اوضاع و احوال بیمارش را،  بارها از او خواستم کلاس نیاید. گفتم نیاز نیست این همه پله بالا و پایین کنی. آخر ترم یکی دو جلسه بیا مسجد، خودم تمام سرفصل ها را برایت می گویم.

اما قبول نمی کرد. اکثر کلاس ها را با آن حال و روزش می آمد.  یک جورهایی حس کردم نمی خواهد از رفاقتمان سوء استفاده کند.

و از آن به بعد بیشتر او بود که سراغ مرا می گرفت. تماس می گرفت و پیامک می زد.

 

تصویر آخرین پیامکی که سروان با تقوا برایم فرستاد

( از بس دوستش داشتم جناب سرهنگ صدایش می زدم و در گوشی نامش را سرهنگ با تقوا ذخیره کرده بودم)

هر بار که من زنگ می زدم ، معمولا بیمارستان بود و با صدای گرفته و با آن خس خس سینه به سختی حرف می زد. تا اینکه چندماه پیش تماس گرفت و وقتی حالش را پرسیدم گفت:«مهندس ، سرطان شد»

دلم ریخت. اما باز دلداریش دادم و او ادامه داد: «سرطان را ول کن. با ماشین توی جاده تصادف کردم. همسرم توی کماست»

نمی دانستم بجز آیه های قرآن چه برایش بگویم. می گفت دعا کن برای همسرم.

و مهدی در امتحان خدا هیچگاه شکوه ای نمی کرد، با اینکه درد روی دردش مدام اضافه می شد.

آخرین بار با همسرش دیدمش توی سبزقبا. روبوسی کردیم و باز حالش را پرسیدم. گفت : «نصف ریه ام را درآورده اند. مهندس، من دیگر کارم تمام است. دعا کن همسرم سرپا شود» و من از حال و روز همسرش پرسیدم و مهدی گفت که او  بعد از تصادف اوضاع مناسبی ندارد.

هر دو سوار موتور شدند و رفتند و این آخرین دیدارمان بود.

و یکشنبه عصر وقتی آگهی ترحیمش را به دیوار دیدم، برای چند لحظه خشکم زد. آری . «سروان مهدی باتقوا»، از بچه های فوق العاده مخلص نیروی انتظامی ، آسمانی شده بود. تازه از آگهی تسلیت فهمیدم که برادر شهید است. این را طی این سه سال هیچوقت برایم نگفته بود.

تازه فهمیدم چرا سر کلاس وقتی از شهدا حرف می زدم ، زبان به درد دل باز می کرد.

آری . مهدی رفت و در امتحان سختی که خدا از او گرفت سربلند بیرون آمد و از دردهایش هیچگاه شکوه نکرد.

تمام این ها را گفتم تا از تمام همسنگران الف دزفول بخواهم، برای سلامتی همسرش همه و همه دعا کنند و «امن یجیب بخوانند». همسری که بعد خارج شدن از کما حال مناسبی ندارد.

این تنها خواسته و وصیت مهدی بود. می گفت برای او دعا کنید تا سرپا شود.

از همه همسنگرانم می خواهم تا برای دو فرزند کوچک مهدی که یادگارهای او هستند دعا کنند تا عاقبت بخیر شوند و سایه مادر به سلامتی بالای سرشان باشد.

از همه می خواهم برای «سروان مهدی باتقوا» یک فاتحه و یک صفحه قرآن به نیت شادی روحش تلاوت کنند و برای همسرش بیمارش هم تا می توانند دعا کنند تا بتواند یادگارهای مهدی را در فراق مهدی با سربلندی بزرگ کند.



 
 

الف دزفول

عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir