X
تبلیغات
الف دزفول

صدای نامحرم رادیو عراق دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری پیکر استوارش از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
برای هشت شهید گمنام ، گمنام تر شده ( فصل دوم )
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393

بالانویس 1:

در بالانویس پست قبلی گفتم : «هر کس بی انصافی را به خودش گرفت به جای اینکه دنبال من باشد تا گوشم را بپیچاند، برود و کاری بکند. راهی بیاندیشد» اما انگار برخی هنوز دنبال پیچاندن گوش من هستند. این را از پیامک های سرشار از تهمت و افترایشان فهمیدم. اما باز هم در پاسخشان سکوت می کنم و فقط از شهدا دفاع می کنم.

 

بالانویس 2 :

هدف از انتشار پست قبلی که اولین انتشارش، به سه سال پیش مربوط می شود، فقط یادآوری وعده های فراموش شده مسئولین و اثبات ماست مالی کم کاری ها بود، تا گمان نکنند زمان آن را با خود برده است و این شهدای مظلوم  از یادها رفته اند.

 هدف این بود تا همه دوستان بدانند ، مسئولین و متولیان امر هیچگاه به دنبال این نیستندکه برای این بی انصافی در حق این شهدای گمنام کاری بکنند و یا دنبال چاره ای باشند و هیچ طرح و برنامه ای برای تغییر این روند جاری ندارند،که اگر می بود سه سال مدت زمان کمی برای عمل کردن به این وعده ها نبود.

 پس نتیجه اخلاقی این می شود که چشم به مسئولین نداشته باشیم تا دوباره بیایند و هزار دلیل و برهان برای توجیه عمل نکردن به وظیفه شرعی ، قانونی و اخلاقی شان بیاورند و صدالبته مراد از« مسئولین»، فقط مسئولین مرکز فرهنگی دفاع مقدس نیست. چون یادمان ها در هر شهری باید به صورت هیات امنایی متشکل از نهادهای دولتی شهر اداره شود. نتیجه اینکه باید خودمان فکری برای این یادمان بکنیم.

 

 

میهمان نوازی به سبک مسئولین دزفول

(فصل دوم- انتقادات + تصاویر)


 

در این فصل از پرداختن به مسئله یادمان، به بررسی و تحلیل عیوب و اشکالات یادمان از دید این حقیر پرداخته و چون انتقاد به تنهایی موثر و کارآمد نیست ، به یاری خدا در پست بعدی کلیه پیشنهادات خود را ارائه خواهم کرد و البته از خوانندگان عزیز الف دزفول خواستارم اگر نقص و انتقادی نسبت به این مسئله دارند ، حتما در بخش نظرات ثبت کنند و از مسئولین امر می خواهم، دلسوزانه و بدون جبهه گیری مسئله را پیگیر شوند.


ادامه مطلب را بخوانید



:: ادامه مطلب
برای هشت شهید گمنام ، گمنام تر شده ( فصل اول )
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393

بالانویس 1:

قریب به سه سال دندان روی جگر گذاشتم تا این مطلب را ننویسم. منتظر ماندم تا شاید آقایان به وعده هایی که دادند عمل کنند. اما دیگر تاب و تحملش را ندارم که بگذارم این حرف ها توی دلم بماند. می خواهم فریادش بزنم. هر کس ناراحت شد، بگذار ناراحت بشود. هر کس بی انصافی را به خودش گرفت به جای اینکه دنبال من باشد تا گوشم را بپیچاند، برود و کاری بکند. راهی بیاندیشد. قصد دارم در چندین پست متوالی شامل انتقاد، درددل، فراخوان و پیشنهاد، از این درد بگویم تا تلافی سه سال سکوتم را در بیاورم. همسنگران الف دزفول، این چند روز همراهیم کنید.

اولین فصل را با هم بخوانیم :

 


میهمان نوازی به سبک مسئولین دزفول

(فصل اول)

 

تصویر اولین روزهای یادمان که امروز باید دید به چه روزی افتاده است

سیزدهم مرداد ماه 90 بود که در ساعت 9:42 صبح خبری با عنوان«بقیع شهدای گمنام دزفول» در خصوص یادمان شهدای گمنام دزفول در سایت خبری تحلیلی الف منتشر شد و پس از آن سایت تابناک در ساعت 11:10 دقیقه همان خبر را در صفحه اول خود درج کرد و پس از آن، این خبر در صفحه اول بسیاری ازخبرگزاری ها همچون پایگاه تحلیلی خبری 598 ، بی باک نیوز ، نت ایران ، جوان امروز، خبر فارسی و بسیاری از سایت ها و خبرگزاری های دیگر خصوصا خبرگزاری های شهرستان دزفول قرار گرفت.( لینک خبر در الفلینک خبر در تابناک )

 

خلاصه و مضمون خبر منتشر شده انتقاداتی در خصوص یادمان شهدای گمنام دزفول در محورهای زیر بود :

1- تاریخ تشییع و تدفین این هشت شهید والامقام گمنام در سال 1380 بوده وپس از دفن تا سال ها مزار این عزیزان دریک فضای خاک آلود و سوت و کور و بدون روشنایی و چونان بقیع بدون ساختن یادمان بوده است.

2- محل دفن این شهدا، بر خلاف سایرشهرها، در مکانی دور از ورودی‌های اصلی شهر و حتی دور از میادین و گذرگاه‌های اصلی شهر انتخاب شده است.

3- متولیان امر از همان ابتدا کوتاهی و قصور را آغاز و حتی مراسمات سوم، هفتم و اربعین این شهدای والامقام به صورت خودجوش و توسط هیات‌های مذهبی شهرستان دزفول برگزار گردیده است.

4- چندین سال طول کشیده تا ساختمان یادمان این شهدای عزیز تکمیل شده است.

5- سنگ مزار شهدا روی محل دفن قرار نگرفته و به اشتباه نصب گردیده است.

6- پس از تکمیل یادمان، عدم رسیدگی به آن از نظر نظافت، محوطه سازی و نیز عدم روشنایی و . . .  باعث شده که پس از غروب آفتاب دیگربرای زائرین قابل استفاده نباشد.

7- بارها محل یادمان ، تبدیل به محل بازی فوتبال  و یا محل چرای دام گردیده است.

8-تا مدت های زیادی حتی یک چراغ در یادمان روشن نبود که به همت بچه های بسیج این امر با عنایت!! فرماندار محترم وقت تحقق یافته و یک!! چراغ نصب گردیده است.

9- عدم وجود نگهبان در این منطقه و نیز تاریکی مطلق آن، باعث حضور معتادان و نیز افرادی!!! گردیده که گاه خانواده‌ها از ترس حضور آنان فقط از دور فاتحه ای خوانده و وارد محوطه نشده اند.

10- عملیات ساخت و ساز مرکز فرهنگی دفاع مقدس باعث گردید که در ورودی یادمان برای مدت ها بسته شده و دیگر زائران حتی نتوانند وارد محوطه شوند.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نشر این خبر اولین واکنش را از سوی سرهنگ بهزاد جولائی رئیس وقت مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول به دنبال داشت و محوریت و خلاصه جوابیه ایشان به صورت زیر بود :

 1- گزارش درج شده در تابناک سیاه نمایی و کم انصافی است.

2- 70 درصد فضای پیرامون یادمان تکمیل و مرکز در حال ساخت وساز می باشد و بهم ریختگی و خاک آلودگی ها از این جهت است.

3- محل یادمان با وجود حسینیه ثاراله به عنوان بزرگترین حسینیه استان خوزستان، موزه دفاع مقدس، بقعه متبرکه امام زاده رودبند، جاده ساحلی دز و… بسیار مورد وثوق مردم دزفول می باشد.

4- موزه مرکز فرهنگی دفاع مقدس که در جنب مزار شهدای گمنام قرار دارد در حال تجهیز و تکمیل فیزیکی و محتوائی قرار دارد که در آینده ای نزدیک تکمیل می شود.

5- با طراحی جدید یادمان در آینده ای نزدیک شاهد تغییراتی در حد انتظار مردم دزفول هستیم.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دومین واکنش به خبر توسط مهندس برنجی معاونت مهندسی وقت اداره کل حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس با محوریت مطالب زیر بود که  در تابناک منتشر گردید :

1- مطلب منتشر شده شائبه یکسونگری و تعمد دارد و نقدی غیرمنصفانه و سیاه نمایی است.

2- از حدود 3 سال پیش اعتبارات عمرانی قابل توجهی جهت تکمیل مجموعه مرکز فرهنگی و پارک موزه  با محوریت شهدای گمنام تخصیص یافته است.

3-تاریکی فعلی محوطه یادمان نیز به علت برداشتن پایه های روشنایی به صورت موقت به علت قرار داشتن در مسیر خاکبرداری پروژه بوده است.

4- کارهای عمرانی در حال اجراست و به محض دریافت اعتبارات مراحل تکمیلی انجام می شود.

 

و البته در همان روزها انصار حزب الله در دفاع از گزارش مربوطه برآمده و نقدی بر واکنش مرکز فرهنگی دفاع مقدس نوشت.

 ( لینک جوابیه مرکز فرهنگی دفاع مقدس و نقد انصار حزب الله )

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


تصویر مربوط به مرداد 90 می باشد

و حال پس از گذشت سه سال از این حرف و حدیث ها برای اولین فصل از پرداختن به این شهدای مظلوم و گمنام که با تدبیر!! مسئولین دزفول گمنام تر گشته اند ، فقط چند سوال طرح می کنم :

 مردیم شریف و شهید پرور دزفول!

 1- کدامیک از ده مورد مطرح شده در گزارش مطروحه سیاه نمایی و کم انصافی بوده و کدامیک دروغ و بر خلاف واقع بوده که هم رئیس وقت مرکز فرهنگی و هم معاونت عمرانی مرکز حفظ آثار آن را سیاه نمایی، یکسو نگری ، تعمد و غیرمنصفانه دانسته اند ؟

 2- آن هفتاد درصدی که رئیس وقت مرکز فرهنگی دفاع مقدس فرمودند تکمیل شده است،طی این سه سال به 100 درصد نرسیده است؟ و یا رسیده است و ما از درک آن عاجریم؟

3- محل یادمان مورد وثوق کدامیک از آحاد مردم است؟ که ایشان فرموده اند محل یادمان مورد وثوق مردم شهیدپرور است.

 4- حسینیه ثارالله  که بجز  مراسم ده روز محرم  (که البته سالها در مصلی جمعه برگزار گردید)  چه امتیازی برای دزفول و چه نقشی در امور فرهنگی دزفول دارد؟ که البته پس از بیش از یک دهه از آغاز کار هنوز درگیر کارهای عمرانی است و اصولا چه ارتباطی با یادمان دارد و چه توجیهی برای کم لطفی در حق یادمان است؟

 5- این آینده نزدیک که ایشان فرمودند، کی است ؟ سه سال ؟ پنج سال ؟ ده سال ؟ کی ؟

6-  ایشان طراحی جدید یادمان را عنوان کرده اند به این معنا که این یادمان تخریب و دوباره با طرحی نو ساخته شود. این امر چقدر منطقی و قابل قبول است و اگر تخریب شود واقعا دوباره ساخته می شود؟

 7- معاون محترم عمرانی وقت ، عدم روشنایی را موقت دانسته اند .  خواستم از ایشان بپرسم واژه «موقت» در دائره المعارف ایشان چند روز ، ماه و یا سال است ؟ اکنون که از آن موقت سه سال گذشته است و روشنایی یادمان انجام نشده است.


و باقی سوالات را خوانندگان الف دزفول بپرسند.

 سه سال پیش هم میشد این سوالات را پرسید ، اما من صبر کردم و جواب ندادم و ننوشتم تا با گذر زمان مردم بدانند تمام این واژه ها حرف است و فقط حرف و کسی قصد عمل ندارد و فقط چون گزارش در تابناک منتشر شده است ، آقایان قصد ماست مالی دارند.


و تمام این حرف هافقط مقدمات و یادآوری هایی بود برای شروع چند فصل نقد و درددل و پیشنهاد که در روزهای آینده به یاری خدا در الف دزفول منعکس می گردد.

 به یاری خدا در فصل دوم (پست بعدی) به پیشنهادات و انتقاداتی در ارتباط با یادمان خواهم پرداخت.


پانویس:

از سرهنگ صفار رئیس کنونی مرکز فرهنگی بخاطر تلاشهای شبانه روزی اش برای راه اندازی مرکز و تمام فعالیت های عمرانی و خصوصا فرهنگی که دارد انجام می دهد و اغلب خود در جریان آن هستم ، سپاسگزارم. این موارد که مطرح می شود ، فقط و فقط در ارتباط با مسئله یادمان و شهدای گمنام است و امید دارم که سبب خیر شود.

 

 



گزارش عملکرد یک ساله موسسه خیریه الف دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه بیست و دوم فروردین 1393

بالانویس:

خواهشمندم تمامی دوستان، این پست ( خصوصا قسمت موارد قابل ذکر ) را با دقت بخوانند و حتما اولاً نظراتشان را و انتقادات و پیشنهاداتشان را ثبت کنند و دوماً اگر خانواده ای نیازمند می شناسند که می توان توسط اهدای بسته ارزاق و یا دارو به آنان کمک کرد ، معرفی نمایند تا بتوان از این طریق کمک ناچیزی به آنان داشته باشیم.

 

 

دست هایی که دستگیرند


 

من پنجاه سال است دارم اسلام می خوانم، بگذار خلاصه اش را برایت بگویم. واجباتت را انجام بده، بجای مستحبات، تا میتوانی به کار مردم برس، کار مردم را راه بینداز. اگر قیامت کسی از تو سوال کرد بگو فاضل گفت.

مرحوم آیت الله فاضل لنکرانی رحمه الله علیه

 

همانگونه که دوستان استحضار دارند دراسفندماه سال 91  ، الف دزفول برای خوانندگان و میهمانانش پیشنهاد ایجاد یک موسسه خیریه جهت کمک به خانواده های نیازمند و بی سرپرست و نیز خانوده های نیازمندی را که سرپرست بیمار بودند اراته کردتا الف دزفول فقط در حد یک وبلاگ ساده نباشد و اقدامی عملی در راستای خواسته ها و وصایای شهدا انجام دهد. این پیشنهاد از طرف خوانندگان الف دزفول مورد استقبال قرار گرفته و از فروردین ماه 92 به اجرا گذاشته شد.

لینک مربوط به پیشنهاد ایجاد موسسه خیریه الف دزفول (الف دزفول ، الف دست های مهربان)

لینک اولین گزارش موسسه خیریه الف دزفول درآبان 92 و خاطراتی از دریافت کنندگان کمک ها

همانگونه که خداوند وعده فرموده است که در نیت ها و کارهای خیر کمک می کند و تنهایمان نمی گذارد، در تمامی مراحل اجرایی این کار یار و یاورمان بود و ماه به ماه میزان کمک های ارسالی بیشتر و بیشتر شد به گونه ای که حتی از خارج از کشور هم برخی دوستان الف دزفول دست یاری دادند. طی سال 92 این توفیق حاصل گردید که به برکت لطف خداوند و اهل بیت(ع) و همت دستهای دستگیر دوستان و خوانندگان الف دزفول که بوسه گاه ملائکه است، در شش مرحله کمک های نقدی دوستان جمع آوری و به شرح زیر هزینه گردید.


ردیف

زمان خرید

مبلغ جمع آوری شده

مانده از دوره قبل

میزان خرید

تعداد بسته های ارزاق توزیع شده

مانده در صندوق

1

عید نوروز

13820000 ریال

-

7920000 ریال

30

5900000 ریال

2

اواخراردیبهشتماه

9820000 ریال

5900000 ریال

9720000 ریال

30

6000000 ریال

3

شروع ماه رمضان

8150000 ریال

6000000 ریال

9790000 ریال

30

4360000 ریال

4

اوائل مهرماه

16620000 ریال

4360000 ریال

11185000 ریال

30

9815000 ریال

5

اواخر آذرماه

16760000 ریال

9815000 ریال

12600000 ریال

32

13975000 ریال

6

اسفندماه

20000000 ریال

13975000 ریال

16520000 ریال

36

17455000 ریال

مجموع مبالغ جمع آوری شده در سال 92

مجموع خرید در سال 92

مانده در صندوق

85170000 ریال

67735000 ریال

17455000ریال

 

موارد قابل ذکر :

1- بسته های تهیه شده عمدتا شامل برنج دانه بلند ، روغن مایع سرخ کردنی ، ماکارونی ، رب گوجه ، سویا ، قند ، شکر ، چای و حبوبات می باشد و گاهی نیز دارو برای برخی افراد نیازمند تهیه و تحویل می شود.

 

2- اگر در بین دوستان افرادی هستند که گوشت قربانی و یا نذری دارند، می توانیم از طریق رابط هایمان به دست خانواده های نیازمند برسانیم . ( در سال 92 تعدادی از دوستان گوشت نذری و قربانی تحویل دادند که بین خانواده ها توزیع گردید و خصوصا یک گوسفند در فروردین ماه 93 از طریق یکی از افراد خیر اهدا شد که بلافاصله بین تعدادی از این خانواده ها توزیع گردید )

 

3- تقریبا نیمی از بسته های آماده شده ، از طریق  دوستان ما در مرکز درمان درمنزل زینب کبری(س)، بین خانواده هایی که دارای بیمار هستند و وضع مادی مناسبی ندارند، توزیع می شود که همینجا جا دارد از کلیه عوامل این مرکز، علی الخصوص جناب آقای لطفی پرستار این مرکز که در توزیع این بسته ها و رساندن به دست خانواده های مورد نظر، زحمت زیادی متقبل می شوند، تشکر و قدردانی داشته باشم.

نیم دیگر بسته های آماده شده تحویل دوستان و همسنگران الف دزفول می شود تا بین خانواده هایی که به نامساعد بودن اوضاع اقتصادی آنان اطمینان دارند توزیع گرددکه از این عزیزان نیز کمال تشکر را داریم.

 

4- اگر دوستان خانواده هایی را می شناسند که می توان از طریق بسته ارزاق و یا دارو به آنان کمک کرد، لطف فرموده و معرفی نمایند تا  بتوان کمکی هرچند ناچیز و در حد وسع تقدیم گردد.

 

5- دلیل اینکه همیشه مبلغی در صندوق باقی می ماند ، ارسال مبلغ توسط دوستان پس از تاریخ خرید است و نیز وجود یک مبلغ جهت حاشیه امن مالی جهت موارد خارج از برنامه زمان بندی می باشد و این مبلغ باقیمانده در دوره بعد استفاده می شود.

 

6- اگر میزان کمک ها به همین صورت ادامه داشته باشد، می توانیم در تهیه دارو و کمک به درمان برخی از این بندگان خدا هم سهیم باشیم و شاید برایتان جالب باشد که برخی همسنگران الف دزفول از آلمان و آمریکا هم برایمان کمک نقدی ارسال می کنند که همینجا دست آنان را می بوسم.

 

7- توسط یکی از دانشجویانم نرم افزاری جهت نگهداری دخل و خرج موسسه تهیه شده است که همینجا جا دارد از جناب آقای مهندس نوشین ، برنامه نویس این نرم افزار تشکر ویژه ای داشته باشم.

 

8- ان شاء الله به پیشنهاد دوستان و یاری طلبیدن از امام عصر(عج) قصد ثبت این موسسه به نام «موسسه خیریه الف دزفول» را داریم تا بتوانیم با رسمیت بهتر و در حد وسیع تر کمک جمع آوری کرده و توزیع نماییم.


9- اگر از بین دوستان کسانی هستند که پیشنهادهایی برای ادامه کار و بهبود طرح دارند ، حتما دریغ نفرمایند.

 

10- دوستانی که برای اولین بار است با این طرح آشنا شده اند، می توانند از اینجا با کار موسسه آشنا شوند و دست همکاری بدهند. 

 

در پایان بر خود واجب می دانم که از همکاری و کمک فکری ، یدی  و مالی   کلیه همسنگرانم در این دنیای مجازی تشکر و قدردانی نمایم و آرزوی رزق حلال و واسع برای همگی آنان داشته باشم.

به امید روز ظهور، روزی که هیچ مظلومی در عالم نباشد



خاطره ای از سردار غلامرضا ماندنی به بهانه ایام شهادت حضرت زهرا(س)
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه دوازدهم فروردین 1393

وقتی مادر می آید . . .



سردار ماندنی، نامی آشنا در بیسیم های ایران و عراق

عملیات والفجر 8 بود. تعدادی از بچه های دزفول توی منطقه کارخانه نمک مجروح و تشنه زمین گیر شده بودند. زخم و تشنگی بچه ها از یک سو و نمک آلوده بودن زمین که موجب سوزش و درد بیشتر زخم ها می شد، از سوی دیگر، تاب و توان بچه ها را گرفته بود.

برای اینکه بتوانم کمک بیاورم به سختی خودم را به نیروهای خودی رساندم . یک بشکه آب برداشتم و  نیرویی عرب زبان نیز با خودم آوردم سمت منطقه کارخانه نمک.

مسیر خیلی طولانی بود. تا رسیدن به محلی که بچه ها در آن گرفتار بودند، زمان زیادی سپری شد. به هر ترتیب رسیدیم به بچه ها.  

مات صحنه روبرویم شدم. آنچه را که میدیدم باورکردنی نبود. تمامی بچه ها شهید شده بودند و افتاده بودند روی خاک های نمک آلود منطقه. چهره هایشان نورانیتی داشت وصف ناشدنی.

بدنم سست شد. در حیرت بودم و بهت زده از تصویر پیش رویم که بناگاه دیدم تیربارچی عراقی ، تیربارش را رها کرد و به سمت ما شروع کرد به دویدن.

آنقدر بهت زده صحنه شهادت بچه ها بودم که توان هیچ واکنشی نداشتم. تیربارچی به سمتم آمد و دیدم دارد به شدت گریه می کند و اشک می ریزد و با همان حال آمد و مرا در آغوش گرفت و زار زار می گریست و به عربی چیزهایی می گفت و مدام گریه می کرد.

یک لحظه دیدم که دوست عرب زبان من هم افتاد به گریه کردن و من این وسط بهت و حیرتم بیشتر و بیشتر می شد.

خواستم به من هم داستان را بگوید که چنین حرف های تیربارچی را برایم ترجمه کرد:

 

«شما که رفتید عقب، مرا مامور کردند تا اینجا بمانم و دستور دادند که زخمی هایتان را تیرخلاص نزنم. دستور دادند که بگذارمشان دردبکشند توی این زمین نمک زار تا از شدت درد و سوزش زخمهایشان بمیرند.

بچه هایتان مدام ناله می کردند و فریاد یازهرا(س) یازهرا(س)یشان بلند بود. برای خودم هم دردآور بود. آخر خودم اهل سنت هستم. مجبور بودم نگاه کنم و هیچ کاری انجام ندهم.

ناگهان دیدم که یک زن خمیده قامت ، غرق در نور آمد سمت بچه هایتان. چند زن دیگر نیز او را همراهی می کردند. او  بالای سر تک تک این بچه ها می رفت. سرشان را می گذاشت روی زانویش و دستی می کشید برسرشان و بلافاصله جان می دادند و زن های دیگری که ایشان را همراهی می کردند بالای سر هر پیکر شیون می کردند.

بدنم انگار خشک شده بود. تکان نمی توانستم بخورم. فقط نگاه می کردم و در نهایت بهت و ترس اشک می ریختم. نیروی کناری من این صحنه را که دید، پا گذاشت به فرار و رفت عقب. اما من نتوانستم بدنم را کوچکترین تکانی بدهم. فقط زار می زدم و نگاه می کردم تا شما آمدید.

این بچه ها، بچه های حضرت زهرا (س) بودند. ما ظلم کردیم بر شما. ما باطل بودیم در این جنگ. من شیعه می شوم. من می خواهم به شما پناهنده شوم. نمی خواهم در صف دشمنان اسلام باشم.»

 

و من همپای تیربارچی عراقی اشک ریختم و به جایگاه و سعادت بچه ها غبطه خوردم. بچه هایی که گاه شهادت سرشان بر زانوی مادر سادات بود.

 

پانویس :

آن تیربارچی عراقی پس از پناهنده شدن ، در صف نیروهای رزمنده اسلام درآمد و در نبردهای سپاه اسلام به شهادت رسید.

 

راوی : سردار جانباز غلامرضا ماندنی  ، مصاحبه : محمدمهدی محمودی ، بازنویسی : الف دزفول




:: موضوعات مرتبط: سردار جانباز غلامرضا ماندنی

بالانویس1 :

قبل از قرائت این متن در گردهمایی بچه های ذخیره سپاه ، گفتم که من حتی یکبار هم حاج ابراهیم را ندیده و نشنیده ام. تمام این متن تصاویر ذهنی من است و تصویر سازی هایی که از پرواز او دارم و اگر مغایرتی دارد با روایات و آیات خواهش دارم دوستان از باب تذکر اعلام بفرمایند.

 

بالانویس2:

وقتی با دلت بنویسی باید پی این را هم به تنت بمالی که دلنوشته طولانی شود. شرمنده همه شما هستم اگر وقتتان به خواندن این واژه ها گرفته میشود.

 


 و ابراهیم می گوید . . .

 

و داستان از آنجا شروع شد که روی تخت بیمارستان ، به یکباره احساس کردم دردهایم کمتر و کمتر شد تا جایی که دیگر هیچ دردی را احساس نکردم.

آرامش عجیبی سراغم آمده بود. حس غریبی بود. سبک شده بودم. آرامشی که سال های سال بود تجربه نکرده بودم.

از روی تخت نیم خیز شدم و نشستم. سبکتر از همیشه. پشت شیشه اتاق ایزوله قیافه های آشنایی داشتند لبخند می زدند. نیاز نبود به حافظه ام فشار بیاورم. تعدادی از بچه های خودمان بودند. با همان لباس های خاکی و با همان شیطنت های همیشگی. تعجب کردم چطور با این سرو وضع راهشان داده اند توی بیمارستان. دست تکان می دادند برایم.

تلفیق گرمای لبخند بچه ها و آرامش بی نظیری که داشتم طراوتی عجیب به من بخشیده بود.بچه ها مدام از پشت شیشه دست تکان می دادند و اشاره می کردند که بروم پیششان.  از روی تخت برخاستم تا به سمتشان بروم که به یکباره یادم آمد، همه این بچه ها شهید شده اند.

پس اینجا چه می کردند. با خودم گفتم:  باز هم خواب می بینم. مثل همان خوابهای شیرین قبلی. آخر فقط توی خواب بود که لحظه ای می شد آرامش را تجربه کنم. اگر دردهای گاه و بی گاه امانم را نمی برید.

باز هم غنیمت بود. اینکه لحظه هایی را فارغ از دردهایی که در تار و پودم پیچیده بود، با بچه ها سر کنم.

فقط دیدار رفقا بود که مسکن می شد برایم و به همین دلیل بود که گاه و بی گاه که دستم می رسید، همه تان را دور هم جمع می کردم.

وقتی دور هم بودیم ، من برمیگشتم به آن سالها. سالهایی را که سالهاست حسرت سپری شدنش را داریم . وقتی دور هم بودیم شاید کمی بهتر یادمان می آمد که که بودیم و کجا بودیم و حال که هستیم ، داریم به کجا می رویم و اگر خدای نکرده  کمی راه را کج آمده ایم به خودمان تلنگری بزنیم.

بگذریم. برگردم به همانجا که گفتم نیم خیز شدم از روی تخت.

همانجا که گفتم یقین کردم که خواب می بینم. خواستم دوباره به بچه ها بگویم که سفارشم را بکنند. شاید اینبار . . .

لبخند سید جمشید از بین همه دیدنی تر بود.  همیشه عاشق آن لبخند بودم. حتی آنگاه که ثانیه هایی را مات عکسش می شدم توی شهید آباد.

سید مدام اشاره می کرد که بروم کنارش. اما هنوز نرفته حسرت دل کندن را داشتم و حسرت بیدار شدن را.


ادامه دلنوشته و عکس هایی از مراسم را در ادامه مطلب ببینید



:: موضوعات مرتبط: جانباز شهید حاج ابراهیم مقامیان پور
:: ادامه مطلب
خاطره ای از سردار ماندنی ، سردار گمنام سرافراز پایتخت مقاومت ایران
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392
بالانویس:

سردار « غلامرضا ماندنی» ، با یک دست و یک پای قطع شده و یک دست که فقط سه انگشت دارد و بدنی لبریز از ترکش و سینه ای شیمیایی، از سرداران و قهرمانان گمنام پایتخت مقاومت ایران ، دزفول قهرمان است. سردار ماندنی هم اکنون مسئول پاکسازی مناطق مین گذاری شده غرب وجنوب کشور است و باسه انگشت مین خنثی می کند .

سردار ماندنی یکشنبه شب در مراسم میهمانی شهدای گمنام  که به همت جبهه فرهنگی فاطمیه ستاد مردمی فاطمیه دزفول برگزار شد ، به بیان خاطراتی پرداخت که یکی از این خاطرات را براتان نقل می کنم.

 

سبقت هایی که دیگر ممنوع نیست

عملیات طریق القدس بود. سال 1360. در یک ستون داشتیم به سمت مواضع دشمن حرکت می کردیم. در سکوت کامل و در هوای بسیار سرد. چهارده ساله بودم.  من را گذاشته بودند نفر آخر ستون. همینطور که حرکت می کردیم ، داشتم با خودم فکر می کردم که اگر به خط بزنیم ، این نفرات اول ستون هستند که ابتدا درگیر می شوند و به شهادت می رسند و من از قافله جا می مانم و مدام باخودم می گفتم باید فکری بکنم.

از آخر صف آرام حرکت کردم و چند نفر را پشت سر گذاشتم و آمدم توی ستون.  نفری که من جلوی او قرار گرفتم ، اعتراض کرد: «کی گفت بیای جلوی من ؟ چرا اومدی اینجا؟»

گفتم : «بابا من غلامرضام. چه اشکالی داره. خب من همینجا باشم دیگه»

گفت :« نه تورو خدا. . .  تو رو به جان امام جلوی من نمون. »

وقتی گفت جان امام، موهای بدنم سیخ شد. قسم به جان امام که داد گفتم «باشه» و رفتم پشت سرش ایستادم.

نفری که پشت سرم بود ، صدای اعتراضش بلند شد که چرا آمدی اینجا؟

و همین روند تکرار شد و تکرار شد تا دوباره سر از آخر ستون درآوردم.

باز هم با خود اندیشیدم که «غلامرضا! فرصت دارد از دست می رود.»

پیرمردی در ستون بود که میشناختمش. چند نفر را پشت سر گذاشتم و ایستادم جلو پیرمرد. بلافاصله صدایش درآمد که « باز شلوغ کاری را شروع کردی غلامرضا؟ چرا اومدی جلوی من ؟»

گفتم به شوخی هم که شده رضایتش را جلب کنم. گفتم : «دوست دارم ، اومدم پیشت» گفت : «نه ، برو سرجات»

گفتم: «دستت رو می بوسم ، صداشو در نیار ، بزار همینجا بمونم»

گفت: «نه! من پاتو می بوسم، اما این فرصتو از من نگیر، من با این ریش سفیدم تا اینجا اومدم، حالا تو میخوای فرصت رو از من بگیری»

با گریه و مایوس دوباره برگشتم آخر ستون.

عملیات شد و تعدادی از بچه ها شهید شدند و من هم کنار پل سابله ، مجروح شدم. از کنار پل، بچه ها مرا آوردند پایین و چون هوا سرد بود، یک پتو انداختند رویم تا اینکه صبح بفرستندم عقب.

نزدیکی های صبح ، چشم باز کردم و دیدم همان پیرمرد زیر پتو کنار من خوابیده است. به شوخی گفتم: «پاشو. .  پاشو. . . دیشب نذاشتی من جلوت بایستم ، حالا اومدی زیر پتوم»

چند بار زدم به شانه اش و دیدم تکان نمی خورد.

پیرمرد شهید شده بود.

چشمانم را به آسمان دوختم. اشک توی چشمانم حلقه زده بود. داشتم به سبقت گرفتن های دیشب فکر می کردم. سبقت برای شهادت. سبقت برای پرواز. و اینکه مرا به آسمان راه ندادند.

 

پانویس :

سردار! وقتی داشتی این خاطره را می گفتی، خیره شده بودم به یک نقطه و به سبقت گرفتن های امروز می اندیشیدم. سبقت برای قدرت، برای میز ، برای پست ، برای مقام ، برای مال ، برای . . .

سبقت های امروز ، دیروز ممنوع بود و جریمه اش زمینی شدن ولی امروز سبقت آزاد است ، حتی اگر از روی آبروی برادرت رد بشوی . . .

 



:: موضوعات مرتبط: سردار جانباز غلامرضا ماندنی
 
 

الف دزفول

عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir