صدای نامحرم رادیو عراق دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری پیکر استوارش از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه تودیع دوست عزیزم علی آقای توحیدی از مسئولیت روابط عمومی فرمانداری دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه نهم مرداد ۱۳۹۴

 

علی آقا ! خسته نباشی! 

به بهانه ی تودیع دوست بزرگوارم ، علی آقای توحیدی از مسئولیت روابط عمومی فرمانداری دزفول

گاهی اوقات بین رفقای آدم برخی هاشان همیشه ماندگارند. چه کنارت باشند و چه کنارت نباشند.

با علی آقا از همان دوران کودکی در مسجد نجفیه آشنا شدم و در کنار قرآن و بسیج و جلسات بزرگ شدیم و هنوز که هنوز است هم به برکت قرآن با هم هستیم. علی آقا از همان رفقایی است که می گویند وقتی می بینی شان یاد خدا می افتی.

ساده و مخلص و  بی ریا. از همان ها که به معنای واقعی کار را برای خدا انجام می دهد. پر تلاش و سخت کوش و صادق. کسی که جز انجام کاری که به او محول می شود، کار دیگری ندارد. اهل باند و حزب و گروه نیست. آدمی کاملاً بی حاشیه و محجوب که به گمانم بسیاری از خلق و خوهایش شبیه به سبک زندگی شهدا و خصوصاً عموی شهیدش باشد و همین ویژگی هایش باعث شده است هنوز هم  با هم  از برادر نزدیک تر ارتباط داشته باشیم.

علی آقا چهار سالی می شد که  مسئولیت روابط عمومی فرمانداری ویژه دزفول را عهده دار بود و در این مدت شاهد بودم که خداییش زندگی اش را پای کارش گذاشت. تلاش ها و کوشش ها و  بدو بدوهایی که روز و شب نمی شناخت و وقتی می گویم روز و شب نداشت ، گمان نکنید که شعار می دهم. واقعا بارها و بارها می دیدم که وقت و بی وقت تلفن همراهش زنگ می خورد و مجبور می شد برود دنبال کار.

بارها و بارها شاهد بودم که مجبور می شد جمع های دوستانه و خانوادگی مان را ترک کند و برود دنبال کار و یا اتفاق پیش آمده و البته مخلصانه و محجوب کار می کرد و اهل ریا نبود و منم منم نمی کرد و مثل خیلی آقایان مسئول  نبود که تا یک کاری را که وظیفه شان هم هست انجام می دهند آن را در بوق و کرنا می کنند و در رسانه ها آنقدر منم منم می کنند و بنر و بیلبورد می زنند که دیگر حالت بهم می خورد.

در اخلاص علی آقا همین بس که پس از چهارسال تصدی این مسئولیت ، حتی نتوانستم یک عکس از او در دنیای گسترده مجازی پیدا کنم و عکس پروفایل واتساپش را برداشتم.

از اینکه فرماندار محترم علی آقای توحیدی  را از مسئولیت روابط عمومی فرمانداری تودیع کرده است بسیار خوشحالم. البته خوشحال برای علی آقا. چون می دانم پس از چهار سال  خودش و خانواده اش علی الخصوص همسر بزرگوار ایشان، رنگ آرامش را خواهند دید و فاطیمای عزیز و دوست داشتنی اش بیشتر می تواند رنگ بابایش را ببیند و البته بسیار ناراحتم که فرمانداری ویژه دزفول چنین نیروی مخلص، متدین ، پرانرژی ، سخت کوش ، متقی ، صادق ، مسئولیت پذیر ، بدون حاشیه ، ولایی و بسیجی را در این مسئولیت مهم از دست داده است.

بار دیگر به عنوان یک شهروند، از کلیه زحمات علی آقای توحیدی تشکر می کنم و برایش در هر مقام و مسندی که باشد آرزوی سربلندی و سرافرازی و سربازی در رکاب یار را دارم و می گویم : علی آقا! خسته نباشی!

امیدوارم جناب آقای مهندس آصفی از این نیروی ارزشی شهرستان در جایگاهی مناسب استفاده کند و برای برادر عزیزمان پور کیانی نیز آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم که همانند برادر عزیزم توحیدی، پرتلاش و بدون حاشیه و به دور از نگرش های حزبی و گروهی  در راه تحقق منویات مقام معظم رهبری گام بردارد.

 



به بهانه عید فطر و تقدیم به جانبازان قهرمان و همسران فداکارشان
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴

بالانویس1:

درست است که ایوب و زینب تصاویر ذهنی من هستند، اما اگر در شهر بگردید، ایوب ها و زینب های واقعی زیادی می بینید که پشت پرده ی گمنامی شان هر شب احیا دارند.

 بالانویس2:

تقدیم به جانبازان سرافراز شهرم و همسرانشان که شاید اجری والاتر دارند.

 

احیای ایوب

روایت احیایی متفاوت که در برخی از خانه های شهرمان ، هر شب برپا می شود

 

  چراغ های اتاق را خاموش می کند و رو می کند سمت همسرش  و می گوید:

« زینب! برو بخواب، الان سحره . . .»

- نه! می مونم همینجا! اگه خدای نکرده . . .

- نه! تو برو بخواب ! دیروقته ! حالم خوبه!

هنوز جمله نیم بندش تمام نشده است که انگار یکی ریه اش را مچاله می کند. نفسش بالا نمی آید. سرفه پشت سرفه. یک دستش را می گذارد روی قفسه سینه اش و صورتش جمع می شود. رنگش می رود سمت کبود شدن.

همسرش می دود سمت کپسول اکسیژن و ماسک را می گذارد روی صورت  ایوب.

ایوب با یک دست ماسک را می گیرد و با دست دیگر، دست لرزان همسرش را و مدام سرفه می کند. چند نفس عمیق می کشد و از شدت درد چشم هایش پر می شود از اشک.

همسرش یک دستمال بر می دارد و می کشد روی چشم و گونه ی ایوب و بعد اشک های خودش را پاک می کند.

ایوب همانطور که دست همسرش را گرفته است، زل می زند توی چشم هایش :

«زینب! شرمنده تم به خدا! و سرش را می گذارد روی شانه ی زینب!»

«از وقتی این شیمیایی لعنتی  خودشو نشون داد، سفیدی چشماتو ندیدم زینب. همه ش کنار این تخت لعنتی بیداری! آخه تو چه گناهی کردی که باید پاسوز من بشی. »

و باز سرفه . . .

زینب که سعی دارد ، بغضش را قورت بدهد ، به زحمت لبخندی می چسباند به لب هایش و سر ایوب را از روی شانه اش بلند می کند : «این چه حرفیه ایوب جان! شما آقای این خونه ای! ما هم درخدمتیم»

سرفه های ایوب قطع نمی شود. با هر سرفه انگار یکی با پتک می زند توی سینه اش.  دوباره نگاهش را می اندازد توی چشم های زینب.

غمی که در چشمهای زینب می بیند از لبخند تصنعی اش واضح تر است.

 «کاش منم کنار رفیقام رفته بودم! کاش این همه باعث آزار و اذیتت نمی شدم. هر شب تا صبح  نمی تونم چشم رو هم بزارم از درد و تنگی نفس . اما دردم این نیست. دردم اینه که تو هم پا بپای من بیداری!»

 زینب دوباره کمی ناز قاطی صدایش بغض آلودش می کند و می گوید: «خب بجاش تو خونه ی ما همیشه ، ماه رمضونه! و هر شب ، شب قدر. هر شب احیا داریم. احیای ایوب! شبا تا اذون صبح بیداریم و عبادت می کنیم. تو با درد کشیدن و منم با خدمت به تو . .  احیای باحالیه مگه نه؟»

ایوب همانطور که دست زینب را گرفته است، خم می شود و دستش را می بوسد.

اینجا دیگر زینب تاب نمی آورد و از کنار تخت به سرعت می دود و مینشیند گوشه ی اتاق، کنار چرخ خیاطی اش و لبه ی روسری را میگیرد جلوی دهنش تا صدای گریه اش را ایوب نشوند.سرفه های ایوب کمی بلند تر شده است.

 صدای مرد صاحبخانه بلند می شود.

«چه بدبختی داریم ما! بابا یه شب بزارین آروم کپه مرگمونو بزاریم. خب مریضی برو دکتر! هر شب هر شب انگار دارن چکش می کوبن تو مخمون!  گناه کردیم این دوتا اتاقو بهتون اجاره دادیم. کرایه خونه هم خو الحمدلله خبری نیست! ای خدا! . . .روزا که از صدای چرخ خیاطی  تون  آرامش نداریم، شبا از صدای این گرومب گرومب . . .»

صدای گریه ی زینب بلندتر می شود، اما روسری را می تپاند توی دهنش. 

از پشت هاله ی اشک ، چشمش می افتد به جای خالی حلقه ی عروسی شان که دیروز رفت و فروخت تا دواهای ایوب را بگیرد. آخر مگر از خیاطی چقدر می توانست درآمد داشته باشد؟ ایوب هم که چند سالی بود خانه نشین شده بود و نمی توانست برود سر کار جوشکاری اش.

زینب دیگر نمی دانست چکار باید بکند و کجا باید برود و به کی رو بزند؟ هر باری هم که رفته بود بنیاد، هزار سند و مدرک خواسته بودند برای اثبات جانبازی ایوب. آخر چطور باید اثبات می کرد که ایوبش توی فاو شیمیایی شده  است؟ ایوبی که پابند بیمارستان نبود و به محض بستری شدن می پیچاند و در می رفت از بیمارستان و برمی گشت جبهه!

 صدای مناجات از بلندگوی مسجد می پیچد توی اتاق. زیر لبش می گوید « توکل برخدا. ایوب همه ی زندگی منه. نباید کم بیارم. من باید به ایوب روحیه بدم. ایوب احیای منه و من عاشق احیای ایوب» و اشک هایش را پاک می کند و بلند می شود. سرش می خورد زیر سینی داروهای ایوب و داروها پخش می شوند وسط اتاق.

ولشان می کند و می رود سمت ایوب.

ایوب هنوز دارد با یک دستش قفسه سینه اش را فشار می هد و سرفه می کند.

زینب می رود و سفره را می اندازدکنار تخت ایوب.

ایوب آرام ماسک را از روی دهانش برمی دارد و با خس خسی که قاطی صدایش است می گوید:

«آخه من که روزی سی چهل تا قرص می خورم ! ده ساله تو حسرت یه روز روزه گرفتن موندم! بیام سحری بخورم که چی؟»

چرا بیخیال نمیشی زینب.  من که روزه نمی گیرم. بخدا من دلم خونه که میبینم همه روزه می گیرن و من نمی تونم.

من دلم خونه که همه شبای قدر احیا میرن و من گرفتار این تختم و تو گرفتار من.

و اشک دوباره حلقه می زند توی چشم های ایوب.

 زینب دوباره خودش را جمع و جور می کند و می گوید : « روزه ی تو از همه ی روزه ها مقبول تره! تو که چشم و گوش و زبون و دست و پات روزه ست . داری برای خدا درد می کشی!  قرص و دوا و یه تیکه نون که روزه ی ایوب من رو باطل نمی کنه. تازه، تو کدوم شب قدر و کدوم احیا مثل احیای ایوب خدا نگامون می کنه؟»

 ایوب دوباره چشمش را می دوزد به سرخی چشمهای زینب و حرفی برای گفتن ندارد.

زینب دوباره شیطنتش گل می کند. « تازه! مثل جوونای این دور و زمونه می خوام بشینی رو به روم ! به هم نگا کنیم.  اینجوری شاعرانه تره! اصلاً می خوای برم شمع بیارم روشن کنم وسط سفره . . . »

لبخند زینب ، ایوب را هم می خنداند و خنده باعث می شود که دوباره سرفه ها عین قطار بیایند توی ایستگاه گلوی ایوب.

هر دو با هم شروع کردند به خندیدن. صدای خنده و سرفه در هم گم می شود.

صدای مرد صاحبخانه دوباره در فضا می پیچد: «دیوونه ان اینا! دیوونه! منو هم دیوونه کردن! ای خدا !»

 صدای اذان بلند می شود.

زینب چادر سفیدش را سر می کند و می نشیندروی سجاده.

«راستی ایوب! ماه رمضون هم تموم شد. امروز روز آخره و امشب شب عید فطر!»

افطار امشب رو مثل هر سال میبریم شهیدآباد کنار دوستات.

راستی ! فطریه ی ما رو رفیقات می دن یا ما باید فطریه ی اونا رو بدیم ؟

ایوب لبخند می زند و ماسک را کمی جابجا می کند.

زینب تمام قد ایستاده است.

الله اکبر .  بسم الله الرحمن الرحیم . الحمد لله رب العالمین . . . .

 

 



در دزفول شهدا اولویت آخر هم نیستند ( فصل چهارم)
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۹۴
 

میدانی که هست ! تندیسی که نیست!

 به بهانه ی حذف تندیس میدان امام خمینی(ره) و عدم جایگزینی تندیس دیگر پس از حدود یک سال

به گمانم  همزمان یا پس از برگزاری یادواره  سرداران و 2600 شهید شهرستان دزفول  در سال 79  بود که تندیس مربوط به شهدای دزفول در میدان امام خمینی(ره) دزفول با صرف هزینه ای زیاد طراحی ، ساخته و نصب گردید.

نصب این تندیس به همراه نصب تعداد زیادی از تابلوهای بزرگ تصاویر شهدا در ورودی های شهر ، از مهمترین کارهای ارزشی آن دوره بود که پس از آن تا کنون اقداماتی  اینچنینی در خصوص مبحث مقاومت دزفول و شهدا صورت نگرفته است.( البته بجز  طراحی و نصب تندیس میدان الف دزفول )

تندیس میدان امام خمینی(ره) دزفول ، تندیسی به نسبت زیبا شامل  نمادهایی چون محراب ، رزمنده ، اسلحه ، پرچم و . . . . نیز تصاویری از امام خمینی(ره) و مقام معظم رهبری و نیز تصاویری از سرداران شهید دزفول بود که زیبایی خاص خودش را داشت و البته دارای عیب و نقص هایی  نیز بود که بزرگترین  عیوب آن جنس سازه و نیز واضح نبودن تمثال شهدا بود  و نیز عدم نصب نام شهدا، چون  به دلیل جنس سازه ، واقعاٌ چهره ی شهدا برای برخی از همرزمانشان هم قابل تشخیص نبود.

گذشت ایام و فرسوده شدن سازه ی این تندیس و نیز باد و طوفان  مردادماه سال گذشته  دست به دست هم داد تا این تندیس به صورت محسوسی  کج شده و در معرض سقوط  قرار گیرد.

سایت دزفول امروز - 20 مهرماه 93 : تندیس میدان امام خمینی(ره) دزفول در حال افتادن است 

 21 مهرماه بود که بازهم به دلیل وزش باد ، تندیس میدان امام خمینی که در حال افتادن بود ، توسط نیروهای آتش نشانی به صورت موقت مهار گردید.

 سایت دزفول امروز-21 مهرماه 93 : آتشنشانی تندیس درحال افتادن میدان امام را مهار کرد

 و بالاخره در صبح جمعه 25 مهرماه 93 بود که به دلیل خطر سقوط این تندیس بر روی کابل های فشار متوسط  برق،  عملیات پایین آوردن آن با هماهنگی نیروهای شرکت برق و شهرداری و آتش نشانی صورت گرفته و پس از حدود سیزده سال این تندیس از میدان امام خمینی دزفول حذف گردید.

 سایت دزفول امروز- 25 مهرماه 93: افتادن تندیس بر روی برق فشار متوسط

 در آن مقطع شنیده ها حاکی از این  بود که یکی از مسئولین شهرداری در این خصوص گفته بود: « این تندیس پس از تعمیر در نزدیکی گلزار شهدای شهید آباد دزفول و یا مرکز فرهنگی دفاع مقدس، نصب خواهد شد.» و در همان برهه انصار حزب الله دزفول نیز در این خصوص واکنش نشان داده و ابراز نگرانی کرد.

 سایت دز مهراب- 26 مهرماه 93: زمزمه های حذف تندیس شهدا از مرکز شهر دزفول

پس از حدود یک ماه در آبان ماه 93 بود که فراخوان طراحی تندیس میدان امام خمینی(ره) از طرف شهرداری دزفول بر روی سایت های خبری قرار گرفت.

 سایت دزمهراب: 18 آبان ماه 93 : فراخوان طراحی تندیس میدان امام خمینی(ره) 

 حال پس از گذشت قریب به یکسال از حذف این تندیس از میدان امام خمینی (ره)  خبری از تعمیر و نصب آن چه در میدان امام و چه در محل دیگر نیست و از طرف دیگر نیز خبری از طراحی و ساخت تندیس جایگزین نیز شنیده نمی شود و میدان امام خمینی(ره) همچنان جای خالی تندیس قبلی را به دوش می کشد.

 

میدان امام خمینی(ره) دزفول- تیرماه 94

با یک نگاه ساده به بسیاری از شهرها به خوبی واضح است که اکثریت شهرهای کشور که به هیچ وجه درگیر جنگ و صدمات ناشی از آن نبوده اند ، نمادهای بسیاری را در میادین اصلی خود در خصوص مقاومت و دفاع مقدس نصب کرده اند و دزفول که پایتخت مقاومت ایران است و شهره دنیا در ایستادگی و سرخم نکردن، علاوه بر اینکه در راستای توسعه ی چنین نمادهایی گام بر نمی دارد، پس از فرسودگی و حذف این نمادها ، ظاهراً دغدغه ی چندانی برای جایگزینی چنین تندیس هایی و یا توسعه ی آنها ندارد.

دزفول شاخصه های زیادی برای تبدیل شدن به تندیس دارد. میدان موشک را ببینید. طرح فوق العاده زیبا و پر مضمونی دارد. این چنین طرح هایی باید توسعه یابد ، طراحی و نصب گردد تا پیام این مقاومت مثال زدنی و تاریخی به گوش ایران و جهان برسد.

 نماد مزار بهمن درولی می تواند یک تندیس جهانی شود. 

به اسارت گرفتن عراقیها با پیچاندن گوششان که تنها و تنها از رزمندگان دزفولی چون شهیدان عبدالرحمن هودگر و حبیب پالاش برآمده است می تواند تندیس باشد.

پدری که جنازه نوزادش را روی دست بلند کرده است، می تواند تندیس باشد.

یک موشک 12 متری در سایز واقعی اش می تواند تندیس باشد.

نمادی از قطعه ی دست و پاهای شهید آباد می تواند تندیس باشد.

تصویر زنان و دخترانی که شب ها با چادر خوابیده اند، می تواند تندیس باشد.

شهادت سیزده نوجوان مسجد نجفیه در مسجد می تواند تندیس باشد.

 اتووبوس آسمانی گردان بلال می تواند تندیس باشد.

فتح سایت های 4 و 5 و رادار توسط رزمندگان دزفول در عملیات فتح المبین می تواند تندیس باشد.

سرداران گمنام شهیدی چون صلواتی زاده و سیدجمشید صفویان و  شهدای زنده ای چون خضریان می توانند تندیس باشند.

مادرانی که سه فرزند خویش را تقدیم کرده اند، می توانند تندیس باشند.

نمادی از موشکی که به شوادون خانواده ی خوشروانی اصابت می کند و خانه ای که حسینیه می شود، می تواند تندیس باشد.

پرواز بیست و چند نفر از خانواده ی آریان پور با یک موشک می تواند تندیس باشد.

موارد مذکور و ده ها و صدها مورد دیگر با یک ابتکار و خلاقیت هنری می توانند به تندیس هایی ماندگار و جهانی تبدیل شوند که تا چند نسل بعد هم پیام مقاومت دزفول را مخابره کنند.

مسئولین باید دغدغه ی حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس را داشته باشند و با نمادسازی های مبتکرانه و خلاقانه  و نصب در میادین و گوشه گوشه ی دزفول، این ارزش ها را در معرض دید مردم قرار دهند تا مردم همیشه اسوه ها و الگوهایشان را به یاد داشته باشند.

لذا در همین مجال از شورای محترم شهر و شهرداری محترم خواستارم هرچه سریع تر نسبت به نصب تندیس در میدان امام خمینی (ره) اقدامات لازم را انجام دهند و با دید توسعه ی چنین نمادهایی دزفول را هرچه بیشتر به ایران و جهان بشناسانند.

منتظر هستیم تا دوباره میدان امام دزفول رنگ و بوی شهدا را به خود بگیرد.

 



در دزفول شهدا اولویت آخر هم نیستند ( فصل سوم)
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : شنبه بیستم تیر ۱۳۹۴

 

قطعه ای که فقط دست و پا در آن مدفون است

بازمعرفی «قطعه دست و پاها» ی گلزار شهدای شهیدآباد دزفول

 

یکی از ویژگی های مشترک تمامی کشورهایی که به هر ترتیب درگیر جنگ می شوند، در مرحله اول ایجاد تسهیلات متعدد و متنوع برای خانواده های کشته شدگان و نیز مجروحین و خانواده هایشان و تکریم آنان است و در مرحله ی دوم حفظ هر گونه آثار مرتبط با جنگ که به نوعی قهرمانی هایشان را به اثبات می رساند.

این دو مسئله، دقیقا دو مقوله ای است که در کشور ما ایران یا اجرا نمی شود و یا به بدترین شیوه ممکن در حال اجراست. حال و روز جانبازان شیمایی و موجی و قطع نخاعی و شیوه بد رسیدگی به آنان چیزی نیست که کسی بتواند منکر آن باشد ، اما مسئله مد نظر من در این مقوله حفظ آثار مرتبط با دفاع مقدس است.

یکی از مهم ترین آثار بکر و دست نخورده و یکتا و بی نظیر دفاع مقدس موجود در شهرستان دزفول ، قطعه ای در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول، معروف به « قطعه دست و پاها » می باشد. قطعه ای زمینِ آسمانی که نه در ایران ، بلکه در تمامی دنیا بی نظیر بوده و مشابه و معادلی ندارد.  این قطعه که مساحتی حدود 80 متر مربع از قطعه «شهدای موشکی »  گلزار شهیدآباد شهدای دزفول را به خود اختصاص داده است، محل دفن دست ، پا و انگشت هایی است که پس از موشک باران های دزفول از زیر آوارها خارج می شد و معلوم نبود که به کدام شهید تعلق دارد.

این سند بکر و دست نخورده دفاع مقدس بیش از سی سال است که بدون اینکه کار خاصی در خصوص آن صورت گرفته باشد ، همین طور غریب رها شده است، به گونه ای که بسیاری از شهروندان دزفولی هم از وجود چنین اثر تاریخی و سند بی نظیر مقاومت مردم دزفول در شهر خود بی خبرند.

 

یقین دارم اگر این چنین محلی در اختیار تهران یا اصفهان و یا چنین شهرهایی بود، خدا می داند که چه زیارتگاه با شکوهی بر آن بنا کرده و چه تبلیغات و کارهای رسانه ای و مستند سازی و . . . که در خصوص آن انجام نمی دادند.

لکن باز هم عدم دغدغه ی مسئولین در این خصوص و بی کفایتی های متعددی که در این خصوص صورت گرفته است ، هنوز که هنوز است این سند افتخار را پشت پرده ی گمنامی قرار داده و غریب و خاک آلود و مظلوم رها کرده است.

«الف دزفول» در تیرماه سال 1390 یعنی دقیقا چهار سال پیش با تلاش های پیگیر این قطعه آسمانی و عدم رسیدگی به آن را از طریق بیش از 20 سایت و رسانه ی پربازدید کشور به ایران و جهان معرفی کرد که لینک برخی از این رسانه ها در زیر آمده است.

 پایگاه اطلاع رسانی رجا نیوز : «اینجا فقط دست های قلم شده شهیدان مدفون است»- 15 تیرماه 90

سایت خبری تحلیلی تابناک :«یک گلزارشهدای متفاوت در دزفول» 16تیر 90 با حدود 26000بازدید

 پس از این اقدام، امید می رفت که مسئولین دزفول به خود آمده و جهت پاسخگویی به افکار عمومی ، کاری از پیش ببرند ، اما متاسفانه به رگ غیرت هیچ کس بر نخورد و هیچ کاری در خصوص این بهشت زمینی صورت نگرفت و آب هم از آب تکان نخورد.

 پس از گذشت یک سال از انتشار مطلب مربوط به این قطعه بهشتی بی نظیر در رسانه ها ، «الف دزفول» با تشکیل  کمپین «دست های بریده را دست خودمان بدهید» باثبت اعلام آمادگی بیش از 60 نفر از دوستان وبلاگ نویس، از مسئولین امر خواست تا مسئله ساخت یادمان و رسیدگی به «قطعه دست و پاها» را به هیات امنایی از وبلاگ نویسان دزفول واگذار نماید.

 لینک مطلب  و کمپین «دستهای بریده را دست خودمان بدهید» تیرماه سال 91

 لکن بازهم از مسئولین امر هیچ گونه بازخوردی صورت نگرفت و این قطعه همچنان مظلوم و گمنام در گوشه ای از گلزار شهیدآباد خاک می خورد.

 تنها کار انجام شده توسط مسئولین امر پس از آن همه فشارهای رسانه ای و تشکیل کمپین های مختلف ، یک حصار نیم متری بود که سال گذشته دور این قطعه کشیده شد.

یقین دارم اگر این قطعه از زمین در هر کجای دنیا می‌بود، به عنوان بزرگ‌ترین سند تاریخ مظلومیت آن ملت، به بهترین شیوه حفظ و حراست می‌شد، اما متاسفانه هم اکنون پس از گذشت بیش از سی سال همچنان اسیر بی مسئولیتی و بی خیالی مسئولین دزفول است.

 در همین جا باز هم از تمامی مسئولین خصوصاً امام جمعه محترم ، شورای محترم شهر ، سپاه دزفول ، مرکز فرهنگی دفاع مقدس، شهرداری و معاونت فرهنگی شهرداری ، فرمانداری ویژه شهرستان دزفول ، اداره ارشاد اسلامی ، سازمان تبلیغات اسلامی و سایر نهادها و ارگان های شهرستان دزفول می خواهم که دست به دست هم داده و با نصب یک یادمان بر روی این اثر و سند بکر و دست نخورده و اثبات کننده مقاومت مردم غیور دزفول در 8 سال دفاع مقدس کاری ارزشمند را فقط برای رضایت خدا و مردم رقم بزنند، و به فکر این نباشند که این کار به نام کدام نهاد تمام می شود. چون برخی از مسئولین فقط دوست دارند مدام مَن مَن کنند و در هر کار فرهنگی که انجام می شود ، جایگاهی برای نام خود باز کنند حتی اگر نقشی در آن ندارند.

مسئولین محترم بیایند و فقط برای احترام به این شهدایی که دست و پایشان غریب و بی نام نشان در این محل دفن است، به فکر ساخت یک یادمان باشند، چرا که همین یک یادمان می تواند جذب کننده بسیاری از کاروان های راهیان نور به دزفول باشد.

این قطعه آسمانی در هیچ کجای ایران و جهان نظیر ندارد و باید به شیوه ای خاص و با دغدغه ای مقدس پیگیر سر و سامان دادن به آن باشیم

 

پس از نگارش و انتشار:

جناب آقای منوچهر مهدی پور ، نویسنده و پژوهشگر دفاع مقدس شهرستان دزفول و نویسنده کتاب ارزشمند دایره المعارف شهدای دزفول در پیامی برای الف دزفول چنین نگاشته اند :

«قطعه ی مورد نظر در سال 92 با پیگیری های آقای جوهری فر و بنده و همکاری شهرداری دزفول حصارکشی مختصری گردید و تعیین حریم و نقشه برداری کامل انجام گرفته و توسط مرکز فرهنگی دفاع مقدس به چندین مهندس طراح ارائه گردید که فعلا در حال بررسی جوانب امر هستیم. هرچند بنیاد شهید نیز اعلام نمود که می خواهد یادمانی احداث نماید که با توجه به نداشتن بودجه اقدامی صورت نداده است. »

 

در ادامه ی مطلب تعدادی از تصاویر این قطعه را مشاهده بفرمایید



:: ادامه مطلب
در دزفول شهدا اولویت آخر هم نیستند ( فصل دوم)
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۴

بالانویس:

در فصل اول بررسی بی توجهی مسئولین دزفول به شهدا، به وضعیت یادمان شهدای گمنام دزفول پرداختیم. در فصل دوم از بی توجهی مسئولین، به بررسی عدم وجود تصاویر شهدا در ورودی های شهر و از بین رفتن تنها تصاویر موجود در بلوار دزفول - اندیمشک می پردازیم.

 

از دل که رفته اند ، از دیده هم باید بروند ؟

هشت سال دفاع مقدس فصلی ماندگار در تاریخ پرفراز و نشیب کشور عزیزمان ایران را رقم زد و در این میان انسان هایی که در عرصه دفاع از خاک و ناموس جان خویش را تقدیم کردند، الگوها و اسوه هایی شدند که قرار بود همیشه در یادها و اذهان مردم  باقی بمانند.

اما با فاصله گرفتن از آن روزهایی که آسمان به زمین نزدیک بود، هم مردم و هم مسئولین کم کم خاطره ی قهرمانی پهلوانانشان را به فراموشی سپردند و  میز و مقام و شهوت و شهرت و مال و جاه ، آنقدر دل ها را پر کرد که دیگر جایی برای شهدا ، این دسته گل های پریشان در باد، باقی نگذاشت.

چه میزها و منصب ها که  بر خونشان نشست و چه پله ها که از استخوان های شکسته شان برای برخی ها ساخته شد و چه نان ها که از نامشان برای برخی ها درآمد.

اما یادشان !  یادشان به جاده ی فراموشی سپرده شد و شد آنچه شهید حسین بیدخ سی و چند سال پیش از آن خبر داد که :«می روم! اما از دردی بزرگ بر خود می نالم! حس می کنم فرداها ، در راه ها ، وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکده گذشته می شود، شهدا از یاد می روند!!»  

 در هر کشوری تندیس و تصاویر قهرمانانشان را می گذارند در معرض دید ، تا مردم همیشه خاطره ی قهرمانی آنان را به یاد داشته باشند.

جای دوری نرویم. در تمامی شهرهای ایران ، حتی شهرهای کوچکی که ممکن است تعداد شهدایشان دو رقمی هم نباشد، باید رفت و دید که چه غوغایی است. تمامی ورودی های شهرها مزین است به تصاویر شهدا و میدان به میدان شهر مملو است از تندیس های مربوط به دفاع مقدس.

گاهی که آدم احساس می کند انگار این شهر سال ها درگیر جنگ و مسائل آن بوده است ، حال آنکه در هشت سال حتی یک تیر هم به سمت آن شهر شلیک نشده است. از تصاویر و تندیس ها بگیر تا موزه های دفاع مقدسی که  زیبایی هایشان هوش از سر آدم می پراند. مثل موزه دفاع مقدس همدان  و یا تهران.

 اما وقتی به دزفول نگاه می کنی ! دزفولی که در سابقه ی خود کلکسیونی از انواع رنج ها و مصیبت ها را دارد. از 176 موشک 6 تا 12 متری ، تا 2500 گلوله ی توپ و 300 راکت هواپیما. از 19000 خانه ویران شده تا 2600 مزار آسمانی در شهیدآباد و بهشت علی. از خانواده هایی که سه پسر خود را در میدان های نبرد تقدیم کردند تا خانواده هایی که دسته جمعی با انفجار موشک های غول پیکر عراق آسمانی شدند.

با این همه سابقه در مقاومت ، با بر دوش کشیدن لقب پایتخت مقاومت ایران، هیچ نشانی از این مقاومت در شهر نیست و این از برکت بی مسئولیتی و دغدغه نداشتن بسیاری از مسئولین در این خصوص است.

در تمامی ورودی های شهر ، مخصوصاً بلوار دزفول- اندیمشک که مهمترین ورودی شهر محسوب می شود، هیچ نشانی از تصاویر شهدا نیست. فقط چند تصویر از تعدادی سرداران گمنام دزفول را می بینی که سال های سال است به دست باد و باران و گرد و خاک و آفتاب، پوسیده شده  و رنگ و رویشان رفته است و گاه برخی هاشان شکسته اند.

بلوار دزفول - اندیمشک

این در صورتی است که در ورودی تمامی شهرهای ایران ، شهرهایی که حتی رنگی از جنگ هم ندیده اند، به بهترین شکل و کیفیت و ابتکار ، تصاویر شهدا خود نمایی می کند.

خیابان های دزفول نقطه به نقطه پر شده است از بیلبودهای تبلیغاتی که چهره شهر را به گند کشیده اند  اما در این میان تصاویر مقدس شهدا ، جایگاهی ندارند.    

مسئولیت این امر به عهده ی چه ارگانی است نمی دانم. اما می دانم که هزینه ای ندارد. در مقابل این همه ول خرجی هایی که برای سمینارها و همایش ها و تبلیغات و . . . در این شهر می شود، هیچ هزینه ای برای نصب تصاویر شهدا صورت نمی گیرد.

باز هم دم سپاه دزفول گرم که غیرتش را نشان داد و تعداد زیادی از تصاویر رنگ و رفته ی موجود در بلوارهای شهر را بازسازی کرد و دل بسیاری از خانواده ها را با این کار ارزشمند و کم هزینه شاد کرد.

اما همین جا من از مسئولینی که در سخنرانی هایشان و در کلام و نوشتارشان دم از شهدا می زنند و خود را داعیه دار فرهنگ ایثار و شهادت می دانند این سوال را دارم که در این خصوص چرا دغدغه و غیرتی از خود نشان نمی دهند. آنهایی که میز و منصب و مقامشان را از همین شهدا دارند.

بلوار دزفول - اندیمشک

لذا در همین جا از تمامی مسئولین امر خصوصاٌ اعضای محترم شورای شهر ، معاونت محترم فرهنگی شهرداری دزفول ، اداره ارشاد اسلامی ، سازمان تبلیغات اسلامی ، مرکز فرهنگی دفاع مقدس ، فرمانداری ویژه شهرستان و سایر نهادها و ارگان ها تقاضا دارم، در اقدامی ارزشمند ورودی های شهر را با ابتکار و سلیقه و با بهترین شکل و کیفت به تصاویر شهدای عزیز شهر مزین کنند و با این کار هم دل خانواده های شهدا را شاد کرده و هم اقدامی ماندگار در خصوص زنده نگه داشتن یاد و خاطر این عزیزان که همه مدیونشان هستیم ، انجام دهند.

بلوار دزفول - اندیمشک

وجود تصاویر شهدا در ورودی های یک شهر زیباترین زینت آن شهر و سند غرور و افتخار آن شهر محسوب می شوند، خصوص دزفول قهرمان که پایتخت مقاومت ایران است و بیش از 2600 شهید تقدیم اسلام انقلاب کرده است.



به بهانه ی آشنایی با شهید عبدالرضا شریفی پور
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴

شهیدی که از دو جا حقوق می گرفت!!!

 این روزها برخی حرف ها را که می زنی ، بلافاصله روبرویت جبهه می گیرند که : « برو بابا . . .  دوره ی این حرفا دیگه گذشت.» حرف از حلال و حرام که می شود، بلافاصله خیلی ها فریادشان می رود آسمان که : «این حلال و حرام رو برا من و تو در آوردن . . .  اونا که میلیارد میلیارد می خورن چی ؟ » و این حرف ها شده است عذر موجه خیلی ها برای اینکه مراقب مالشان و نانی که می گذارند سر سفره زن و بچه شان نباشند. اصلاً جنس دغدغه ی آدم ها عوض شده است.

و من آنجا فقط یک پاسخ دارم که : «هر کس هر راهی که برود، هر چیزی که عوض شده باشد، قانون خدا عوض شدنی نیست!! و هر کس به مقصد رسیده است بی خیال از اینکه دیگران چه می کنند ، راه رضایت خدا را انتخاب کرده است. گاهی برای رضایت دوست باید فریاد زد: خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو»

شهید عبدالرضا شریفی پور - نفر سوم از سمت چپ

شهید عبدالرضا شریفی پور در سال 1364 با توجه به شرایط کاری خود که دانشجوی تربیت معلم است  و از طرفی در جبهه های نبرد حق علیه باطل می جنگد ، نامه ای به فرماندهی سپاه پاسداران ارسال می کند که مضمون نامه فوق العاده در خور تامل و تفکر است  و این نامه توسط شهید فضل الله محلاتی نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران پاسخ داده می شود که متن و تصویر  نامه مشاهده می کنید.

 

 بسم‌الله الرحمن الرحیم

خدمت فرماندهی محترم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

سلام علیکم

اینجانب محمدرضا شریفی پور، دانشجوی تربیت معلم شهید مدنی شهرستان قم بنا به صلاحیتی که برادران سپاه هم از جهت مسایل شرعیه و اداری دارند، سوالی در رابطه به حقوق برادران بسیج را جهت جویای جوابش به این ارگان محترم می نویسم. امید است که انشاءالله با توجه به حجم کاری شما جواب آن را برایم ارسال دارید.

برادرانی که در جبهه بوده و در تربیت معلم به آنها کمک هزینه داده می شود، در ضمن حقوق برادران بسیج نیز داده می شود و این برادران از طریق بسیج اعزام می شوند و در حقیقت دو حقوق از دولت جمهوری اسلامی دریافت می دارند. تکلیف اینها چیست؟

ضمنا از طرف ریاست تربیت معلم مرکز گفته شده است که اضافه بر حقوق بسیج می بایست کمک هزینه تربیت معلم را هم تحویل گیرند و بنده به خاطر اینکه هم از نظر شرعی و هم از نظر اداری نظر شما پاسداران اسلام را صلاح می دانم لطفا جوابش را حتما برایم بفرستید تا تکلیفم روشن شود که آیا این پول حلال است و یا کدام یک از این پول ها را باید گرفت.

به امید ارسال جواب نامه و با امید پیروزی رزمندگان اسلام

اجرکم علی الله/ دعاگوی شما ـ محمد رضا شریفی پور

شهید فضل الله محلاتی نماینده امام در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

 پاسخ نامه:

بسمه تعالی

ضوابط قانونی در سپاه باید عمل شود و آن حکم شرعی است از پرسنلی سوال شود.

امضا- فضل الله محلاتی 1/2/64

 

بهتر این است که فقط سکوت کنم و خودم را به ثانیه هایی خلوت  و تفکر دعوت کنم. همین!

 

پانویس:

**شهید عبدالرضا( محمدرضا) شریفی پور، فرمانده گروهان فتح گردان بلال لشکر 7 ولیعصر(عج)  در عملیات کربلای 4 آسمانی شد.

 **شهید فضل الله محلاتی در اول اسفند ۱۳۶۴، به همراه تعدادی از نمایندگان مجلس و قضات عالی رتبه قضایی عازم جبهه‌های جنگ بود که هواپیمای حامل آنها مورد حمله دو فروند جنگنده متجاوز عراقی قرار گرفت و در ۲۵ کیلومتری شمال اهواز سقوط کرد و همهٔ سرنشینان هواپیما که نزدیک به ۵۰ نفر بودند به شهادت رسیدند.



به بهانه پروازفرمانده گردان عمارسردارسرتیپ دکتر حاج محمدرضا صلواتی زاده
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴

فرمانده! معادلاتم را به هم ریختی !

 

 

چه تکلیف سختی دارم. باید از تو بنویسم بدون اینکه بشناسمت. بدون اینکه حتی یکبار تو را دیده باشم. باید از تو بنویسم بدون اینکه از تو شنیده باشم و این «باید» را که می گویم، تو گمان مکن که از جبر است. نه! فرمانده! اختیار است. اختیاری که عشق اسبابش را مهیا می کند. عشق به رفقای شهیدت.

اصلاً ! نمی دانم در این بچه­ ها چه راز و اسراری نهفته است که هرچه با آنها اندک ارتباطی هم پیدا می کند، زیبا می شود و دوست داشتنی. از آن دوست داشتنی هایی که «حُب» اش آدم را می کشاند  به سمت «عشق» و هر چه به این بچه­ ها متصل باشد ، دل می برد از آدم. عاشق می کند. از خاک بگیر تا یک خواب. از یک دست خط بگیر تا یک قاب. همه اش مقدس می شود و جلوه می کند پیش چشم آدم و البته این را هم بگویم فرمانده! از این عشق، نه وصال، که فقط فراقش به نسل من رسید. اینکه فقط یک شهیدآباد ببینیم با ردیف ردیف انسان کامل و در هر قدم یک قاب که شهد وصال لبخندهاشان را شیرین تر کرده است.

و حالا دیگر باید دلیل آن «باید»  را که اول حرف هایم گفتم، بدانی فرمانده. اینکه چرا گفتم:«باید از تو بنویسم»

عکس این بچه ها و غبار مزارشان دل برده است از ما ، چه برسد به فرمانده شان. آن هم فرمانده ای که من دیر پیدایش کردم. چقدر هم دیر. زمانی که دیگر دست تقدیر نمی گذارد لام تا کام حرفی بزند برایم و باز من می مانم و یک تصویر که آرام روبرویم لبخند می زند و باز هم دیر رسیدن و نرسیدن و باز هم عکس و باز هم قاب و باز هم همان قصه ی همیشگی.

دیدی فرمانده! دیدی !  دیدی گفتم از این عشق تنها فراقش سهم ما شده است. اصلاً نمی دانم این چه تقدیری است که من دارم. باز هم باید بنشینم و تصویرت را بگذارم روبرویم و نگاه کنم تا باب صحبت باز شود.

اما می توانم با تو حرف بزنم فرمانده، بدون اینکه دیده یا شنیده باشمت.  درست است که کار خیلی سختی است اما این سال ها « دکترای ارتباطات» گرفته ام. گرایش « یکسویه گویی با قاب».  اینکه هر بار روبروی تصویر یکی از این بچه ها بنشینم و ساعت ها حرف بزنم و جوابی نشنوم و «گفت و گو» یی نباشد. همه اش «گفتِ» منِ گوینده است و « گو» که مربوط به مخاطب می شود، وجود ندارد و همین سخت می کند مکالمه را.

راستی گفتم «دکترا». بگذار همین جا حلالیت بطلبم فرمانده. وقتی در پیشوند نامت عنوان دکتر را دیدم، در دل گفتم که حتماً شما هم از این « دکتراهای  چینی » داری که امروزه خیلی ها دارند و چقدر هم پُزَش را می دهند،  اما وقتی از زبان برادرت شنیدم که رتبه اول دکترای رشته عمران – نقشه برداری بودی و استاد دانشگاه امام حسین (ع) ، معادلاتم به هم ریخت.

وقتی گفت که خواسته ای کسی از تحصیلاتت با خبر نباشد، یک مجهول به مجهولات  معادله ها اضافه شد.

وقتی چشمهایم دنبال تصویر یک سرتیپ پاسدار با شانه هایی سنگین از خوشه و ستاره می گشت و پیدا نکردم و فهمیدم که کل خانه ات را برای یک تصویر با درجه نظامی زیر و رو کرده اند و دست خالی برگشته اند، باز هم مجهول دیگری اضافه شد به مجهولات قبل. آخر چطور ممکن است سرداری که دوره دافوس را سالهای 65 و66 گذرانده است، عکس با درجه سرتیپی نداشته باشد؟ اصلاً بگذار آخر داستان را همینجا بگویم، همه ی معادلاتم با آمدنت به هم ریخت فرمانده. همه ی معادلات.

این همه گمنامی و بی نام و نشانی برایم قابل هضم نبود. آن زندگی ساده که برادرت می گفت برایم قابل درک نبود و مگر می شود یک نظامی و این همه افتادگی و تواضع.گمان نکنم تا کنون شهیدی چنین معادلاتم را به هم زده باشد.شهیدی که سومین شهید خانواده است و مادر داغ دو برادر دیگر هم دیده است. دو برادری که از یکیشان پلاک و استخوانی هم برنگشته است.

اینکه وقتی « مش عبدالحسین» آن روزها و «حاج عبدالحسین خضریان» امروز را دیدم که تا دستش را گذاشت زیر تابوتت ، بغضش شکست، فهمیدم که ماجرای تو باید ماجرای غریبی باشد. آخر خضریان و گریه ؟

یعنی می خواهی بگویی جاری شدن اشک خضریان به هم خوردن معادلات نیست فرمانده؟

حاج مصطفی می گفت آخرین بار که گریه اش را دیده است، شب بعد از شهادت «سید جمشید» بوده است و اینبار هم بعد از شهادت تو.

حاج عبدالحسین خضریان (سمت راست) - حاج محمد رضا صلواتی زاده ( سمت چپ)  دوش به دوش هم

 

 

پیکر حاج محمدرضاصلواتی زاده  روی دوش حاج عبدالحسین خضریان

گفتم «سید جمشید»! راستی اصلاً این چه رمزی است بین تو و سید؟ این سه تا قبر خالی کنار سید جمشید ، سی سال بود که همینطور خاک می خوردند. یکیشان که شد نصیب حاج ابراهیم مقامیان.

سید چه زیبا حق رفاقت را برایت ادا کرد.معمولاً میزبان بهترین جای مجلس را نگه میدارد برای عزیزترین میهمان و سید اینجا را از همان سی سال پیش برایت نگه داشت تا با هم همسایه شوید. دوباره دوش به دوش هم. عجب رمز و رازی  هست بین شما فرمانده ها.

توهم که مثل خضریان سردار سکوتی و اگر بینمان بودی هم که این راز را افشا نمی کردی ، اما دلم یک جورهایی گواهی می دهد که از این همسایگی با سید جمشید خبرهایی داشته ای. حاج مصطفی می گفت ، دزفول که می آمدی، زیاد آن حوالی قدم می زدی.

بگذریم فرمانده!

معادله هایم را به هم ریخته ای. خودم هم نمی دانم که دارم  چه می گویم.

خسته ات نکنم فرمانده! همه ی بچه های گردانت منتظرند تا بروی بینشان. من این وسط خودم را چسبانده ام به تو که شاید یک نیم نگاهی . . . .

فرمانده!

بگذار آخر این یکسویه گویی هایم یک گله هم داشته باشم. هم از تو و هم از رفقایت. این گله را بگذار به حساب گستاخی ام، اما باید بگویم.

این سکوت شما و نسل شما، درست است که گمنامی تان را می افزاید و اجر شما در گمنامی صعود می کند به آسمان. اما تکلیف من چه می شود؟ تکلیف نسل من! اگر شما نگویید، اگر امثال شما نگویند، نسل من از کجا حقایق را بشناسد؟ آدم هایی را که مدیونشان است بشناسد؟ این خاطرات حق من است و حق نسل من  و شما نباید با خود می بردید به آسمان!! من از این گله دارم.

دیدی که در تشییع مظلومانه ات فقط رفقای خودت بودند که فقط آسیاب دنیا سپیدمویشان کرده بود. دیدی از نسل جوان کسی نبود؟ دلیلش همین است که گفتم و گرنه نسل من با همه ی افسارگسیختگی اش ، قدر قهرمانانش را خوب می داند.

رفقایت باید زودتر از اینها برایم از تو می گفتند تا من مجهولاتم را با تو معلوم می کردم و نگفتند تا امروز و امروز گفتنشان چه به کارم می آید،  وقتی که دیگر تو کنار سید جمشید آرام گرفته ای؟

این سکوت ، سم است برای نسل من و دیوار این سکوت را شکستن، دیوار گمنامی تان را فرونخواهد ریخت. درست است که اجر تو در کتمان است ، اما اجر ما در افشا کردن است تا تاریخ در افق وجود تو قله های بلند تکامل انسانی را ببیند.

و من اینجا از تمام رفقایت می خواهم که پرده های گمنامی سرداران ساکت را کنار بزنند. از همه می خواهم مهرسکوت را از لب ها بردارند. این دینی است که به تاریخ دارند.

آن روز به فرمان امام آن همه حماسه آفریدید و امروز فرمان امامتان این است : « آخرین حلقه رزم یک رزمنده نه تحویل سلاح به واحد تسلیحات، که نوشتن خاطرات نبرد است. یک رزمنده تا زمانی که خاطراتش را ثبت نکرده، هنوز چیزهایی به تاریخ و آینده و آرمانش بدهکار است. »

  پر حرفی هایم را برمی دارم و می روم.

اما راستی فرمانده!

بین تو و سید جمشید هنوز یک مزار خالی است. خداییش تو و سید برای این مزار چه نقشه ای کشیده اید ؟

 

سردار سرتیپ پاسدار دکتر حاج محمدرضا صلواتی زاده فرمانده قهرمان گردان خط شکن عمار ، پنجم تیرماه 94 به دو برادر و سایر یاران شهیدش پیوست و در شهیدآباد دزفول در جوار شهید سیدجمشید صفویان، فرمانده گردان همیشه قهرمان بلال به خاک سپرده شد.

 



 
 

الف دزفول

عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir