صدای نامحرم رادیو عراق دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری پیکر استوارش از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
وبلاگ الف دزفول در آدرس جدید
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه پنجم تیر ۱۳۹۴

«پست ثابت»

خداحافظ بلاگفا

با توجه به قطعی های مکرر بلاگفا مجبور به اسباب کشی شدیم. از این پس الف دزفول در آدرس جدید به روز می شود تا در صورت بروز مشکل برای بلاگفا دچار مشکل نشویم.

 

آدرس جدید الف دزفول

لذا خواهشمند است دوستانی که به هر نحو الف دزفول را در رسانه های خود لینک کرده اند ، آدرس جدید را جایگزین کنند.

البته این بلاگ به دلیل وجود لینک مطالب قبلی در سایت های دیگر  و نیز به روزرسانی نرم افزار اندرویدی الف دزفول حفظ می شود



برای سومین شهید مدافع حرم دزفول شهید علی حاجیوند
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۴

قولی که به علی حاجیوند دادم . . .

 

سومین شهید مدافع حرم دزفول شهید علی حاجیوند

 

هنوز صدای اذان ظهر در گوشم طنین انداز بود که سید تماس گرفت.

گوشی را برداشتم و گفتم : سلام حاج آقا سید خودمون، مخلصیم . . .

- سلام علی آقا . . . خوبی . . .

همین چند واژه را که گفت ، صدایش کمی  عجیب و غریب بود برایم. طراوت همیشه را نداشت.

گفتم : در خدمتیم آقا سید . . .  امر بفرمایید ...

- میای بعد از ظهر بریم اهواز ؟

گفتم : خیره ایشالا  . . . چه خبره اهواز ؟

هنوز جمله ام را کامل نگفته بودم که صدای هق هق گریه سید از آن سمت بلند شد.

قلبم افتاد روی زمین...

گریه ی سید تنها یک دلیل می توانست داشته باشد و تنها سوالی که می شد پرسید همین بود که پرسیدم :

«سید جان! کی شهید شده؟ »

چند بار پشت سر هم  پرسیدم و اضطراب اینکه سید نام کدامیک از بچه ها را که سوریه هستندخواهد گفت تپش قلبم را هزار برابر کرد.

به گمانم یک دقیقه ای شد که من می پرسیدم و سید فقط می گریست.

لابلای گریه هایش گفت : «علی حاجیوند » شهید شد . . .

 

تا اسم علی حاجیوند را آورد، بلافاصله تصاویر خاطره ی دو ماه پیش آمد جلوی چشمم.

 

** پنج شنبه 19 آذر بود که پیکر سید مجتبی ابوالقاسمی را از اهواز آوردیم و مشایعت کردیم تا سردخانه ی شهید آباد.

توی ماشین سید نشسته بودم که تلفنش زنگ خورد و با یک نفر آنسوی خط حرف می زد. درباره اعزام و سوریه و . . .

گوشی را که قطع کرد، گفت :«این علی حاجیوند پدرمو درآورده! چند ماهه که پیگیر رفتنه ! دست از سرمون بر نمی داره! کاراشو پیگیری کردم تا ببینم چی میشه!»

پیکر سید مجتبی را گذاشتند توی سرخانه و داشتیم برمی گشتیم که علی حاجیوند با آن لبخند روی لبش آمد و با سید سلام کرد و رفت توی آغوش سید و گفت :«بابا دِ فکری کُن سیُم!»

سید با خنده بهش گفت :«شِررَه مبات اَقده! کُته ویسک پِه یَک رُوویم شهید بوویم!»

علی با همان خنده دستش را گذاشت روی شانه ی سید و گفت : «بابا تو هشت سال رفتی جبهه بَلَد نبیدی شهید بووی! دِ کار مونه دُرُس کُنه رووم .. اوسون بین چطور شهیدِ بووم ...»

سید خندید و گفت:« آ . . . تو رو سومین شهید مدافع حرم بات . . . علی موجودی هم زَنَت مِه الف دزفول »

شناخت خاصی از علی نداشتم! فقط لبخندش خیلی لبخند زیبایی بود.  عجیب آدم را می گرفت و به دل می نشست.

 به چهره ی علی نگاهی کردم و گفتم : « آقا سید! ماشاالله قیافش هم به شهدا می خوره! . . . چشم! شهید شد خودم  بلافاصله تو الف دزفول براش می نویسم . . »

علی خندید و گفت : «دستت درد نکنه . . .» بعد کلاهش را کشید روی سرش! سوار موتور شد و رفت . . .

 

** سید هنوز آن طرف خط داشت گریه می کرد و من فقط تصاویر آن روز را مرور می کردم.

گفتم باشه سید جان. منتظر تماست می مونم.

 گوشی را قطع کردم و من ماندم و بغضی که توی گلویم بازی در می آورد.

با خودم گفتم : راستی راستی که بلد بود شهید شود . . .

به علی قول داده بودم که بلافاصله پس از شنیدن خبر شهادتش برایش در الف دزفول بنویسم.

باید به وعده ام عمل می کردم.

اما همه اش دارم حسرت می خورم چرا وقتی به او قول دادم در الف دزفول برایش بنویسم، از او قول شفاعت نگرفتم؟!!!

باز هم حسرت . . . انگار تقدیرِ ما را به حسرت گره زده اند.

هنوز منتظرم سید تماس بگیرد تا برویم فرودگاه اهواز.

چه شبی بشود امشب . . . .

 

 



باز هم به بهانه ی شهدای گمنام
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴

گمنام در گمنام

آیا تا کنون تصاویر زیر که مربوط به مزار دو شهید گمنام می باشد، از پیش چشمتان عبور کرده است ؟

کجا؟

لطفا در قسمت نظرات ثبت کنید.

 

 

و این داستان ادامه دارد . . .



به بهانه ی تشییع دو شهید گمنام در صفی آباد دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : شنبه سوم بهمن ۱۳۹۴

یک معما از جنس الف دزفول

تشییع  دو شهید گمنام دوران هشت سال دفاع مقدس بر شانه های مردم غیرتمند صفی آباد دزفول  و تدفین آن ها در یکی از بهترین نقاط  مرکزی شهر صفی آباد بهانه ای شد تا تصمیم بگیرم ، چند پست متناوب در خصوص شهدای گمنام و موضوعات مرتبط با این عزیزان در «الف دزفول» مطرح کنم. هم در خصوص کلیت موضوع تشییع شهدای گمنام و هم در خصوص وضعیت این شهدا در دزفول.

به عنوان  مقدمه و به عنوان شروع این مباحث ابتدا از همشهریان عزیز و کلیه خوانندگان الف دزفول این سوال را  مطرح می کنم:

 

در دزفول،چندشهید گمنام داریم و در چه مکان هایی مدفون هستند؟

 

لطفا پاسخ های خود را در بخش نظرات  ، ثبت کنید.

مطمئن باشید، وقتی پاسخ این سوال را خودم اعلام کنم، برایتان جالب خواهد بود و شاید هم تعجب کنید.



به بهانه اربعین شهادت دومین شهید مدافع حرم دزفول شهیدسیدمجتبی ابوالقاسمی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴

سیدجان! دیدار به ظهور

دلنوشته ای برای اربعین شهادت سید مجتبی ابوالقاسمی +دانلود دکلمه همین دلنوشته

سید جان

روز رفتنت عجب قیامتی به پا شده بود. یاد ندارم چنین تشییعی و گمان نکنم که بزرگترها هم به یاد داشته باشند . با این که خیلی ها چه در بودنت و چه در رفتنت برایت کم گذاشتند،  اما مردم سنگ تمام گذاشتند برایت. حضور بی شمار مردمی که انگار همه برادر از دست داده بودند، همه ی غصه هایمان را برای غریب بودنت از بین برد و تو نه در غربت که در اوج شکوه و عظمت و عزتی که خدا به نامت نوشت ، روی امواج دست ها ، تا آسمان شناور شدی و این وسط فقط یک غصه و درد ماند برایمان!

 این وسط ما ماندیم و جای خالی تو و این فقط دردی است بی درمان که لحظه به لحظه چنگ می زند به جانمان و برای همه مان غریب است این درد. ساکت نمی شود، کهنه نمی شود. زخمی است که هنوز تازه است. مثل روز اول.

یادم نمی رود بچه ها را، چه در فرودگاه اهواز، چه در برنامه های وداع و چه در روز تشییع.  قرار به سینه هاشان نبود و چشمشان دمی از بارش نمی ماند.

یکی از بچه های قدیم جنگ کناری کشید مرا و گفت: «چه خبر است علی؟ اینها چرا اینطوری می کنند؟ این همه بی قراری و بی طاقتی ؟ ما هم آن دوره رفیق کم از دست ندادیم! بارها شد که مجبور شدیم پا روی پیکر رفیقمان بگذاریم و جلو برویم . بارها شد که حتی نشد جنازه ی رفقایمان را بیاوریم عقب و بارها شد که حتی در تشییع برادر شهیدمان هم نتوانستیم شرکت کنیم. این بچه ها چرا اینقدر بی تابی می کنند؟ »

به زور لبخند تلخی روی لبم آوردم و گفتم : «حاجی ! ما تازه کاریم . بهمان حق بده! این اولین رفیقمان است که شهید می شود!  بچه ها هنوز عادت ندارند. برایشان شهید شدن رفیق تازگی دارد.  کجا دهه شصتی ها فکر می کردند، نسلشان از معبر تنگ شهادت عبور کند. آخر همه گمانمان این بود که تقدیر نسل ما فقط حسرت خوردن است. اینکه سفره ی شهادت جمع شود و کسی از نسل ما به آن نرسد. نه توانستیم من قضی نحبه شویم و نه دنیا دست از سرمان برداشت تا من ینتظر باشیم. کجا گمانمان می رفت که کوره راهی هنوز برای شهادت مانده باشد؟ »

گفتم : حاجی جان! سید تمام قاعده ها را به هم ریخت. تمام معادله ها را به هم زد. سید چیزی را به دست آورد که در  تصورمان هم نمی گنجید. در نهایت سکوتی که داشت و ادعایی که نداشت. گفتم حاجی این بچه ها شوکه شده اند. تا به خودشان بیایند و زخم نبودن سید التیام بگیرد، طول می کشد. در خوابمان هم نمی دیدیم از دهه شصتی ها کسی را راه بدهند توی قطعه ی شهدا! توی خوابمان هم نمی دیدیم هنوز از دهه شصتی ها کسی بتواند در این وانفسای روزگارمان همسایه سید جمشید ، حسین غیاثی ، حسین بیدخ و بچه های قطعه 2 شود. اما سید نه در خواب و خیال که در بیداری ، غافلگیرمان کرد و سبقتی گرفت از همه مان و رفت و جایی آرمید که برای همه مان آرزویی دست نیافتنی بود.

گفتم حاجی جان. خرده مگیر که نسل ما در شهادت تازه کار است. سید خط شکن بچه های بسیجی دهه شصتی شهر است و دیگر بغض اجازه نداد حرف بزنم و سکوت حاجی هم نشان از بغضی داشت که در گلویش داشت بازی در می آورد.

 سید جان. خداییش بدجوری غافلگیرمان کردی برادر! از وقتی که خبر رفتنت را شنیدیم تاآن شبی که در فرودگاه اهواز نازل شدی روی شانه هایمان و تا روزی که در طوفان اشک و ناله بغض، کشتی شکسته ات در شهید آباد  آرام گرفت، هنوز بارورمان نمی شود که رفته ای. باورمان نمی شود دیگر نمی بینیمت. هنوز گمان می کنیم یک شوخی ساده است ،  یک قصه یا  یک خواب که هنوز  بیدار نشده ایم از آن.

 برادر!  خودت که  تمام صحنه ها را دیدی! نیاز نیست بگوییم چه بارش غمی از ابر فراق تو بر سرمان باریدن گرفت و از همه سخت تر این که این جای خالی را چه کنیم؟ این اتاق را که همه جوره عطر و بوی تو را دارد و هر گوشه اش خاطره ای از تو برایمان روایت می کند.

خاطرات با تو بودن را چه کنیم؟

گفتم برادر! عادت نداریم به شهادت رفیق. همه جوره رفیق از دست داده ایم. اما به شهادت رفیق از دست دادن دردی است نگفتنی برادر. جرعه جرعه حسرت عقب ماندن و جا ماندن و نرسیدن می نوشاند بهمان. مدام استخوان لای زخم ماندمان می کند. مگر خودت دستی بکشی روی دل هایمان که رنگ آرامش بگیرد این دل های متلاطم و این چشم های بارانی  و این  شانه هایی که هنوز ازسنگینی داغ تابوت سه رنگ تو زخم است و زخمش التیام نیافتنی.

 اما سیدجان!

رفتنت عجب شوری آفریده است بین همه. بین این بچه بسیجی ها. اثبات کرده ای که راه شهادت برای نسل ما هم باز است. شورآفرین شده ای برادر. همه دارند  این در و آن در می زنند که راهت را بروند. دارند بال بال می زنند تا راهی به سوی آن معبر باریک شهادت پیدا کنند و شهر ما و جوانان ما این شور را نیاز داشتند که تو آن را در دل ها به جوشش آوردی.

همه دارند یک جورهایی پر به در و دیوار قفس می زنند که راهی پیدا کنند به آن راهی که تو پیمودی و این را همه مدیون تو هستیم.

 و اما شما برادران بسیجی ام.

عجله نکنید. لختی آرام بگیرید. این آتشی را که سید در دلهایتان افروخته است نگه دارید که اسلام و انقلاب به آن نیاز دارد، اما با اینکه سوز فراق سید، سوزشی نیست که به راحتی مرهم شود، بیایید کمی به خودمان آرامش تزریق کنیم. بیایید به «الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ.  أُولَـئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَـئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.» کمی تلاطم را از دل هامان بگیریم.

بیایید از ««وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ »» کمک بگیریم  که بارها شنیده ایم : إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي کُنْتُمْ تُوعَدُونَ

بچه ها!

سید اولین شهید از نسل ماست! اما آخرین شهید نخواهد بود. بابی از جهاد باز شده است و بابی از شهادت و سید شاید اولین قطره باشد از باران شهیدی که بر شهر خواهد بارید. غیرت دارد موج می زند. همه دارند لباس عباس بودن زینب می پوشند. باید آماده شد. آماده برای چندین کار بزرگ.

یکی برای جهاد، که اگر راه رفتن باز شد، در تصمیم بین رفتن و ماندن کم نیاوریم و  دل بریدن و دل کندن  برایمان سخت نشود. باید آماده بود برای روزی که پیر و مرادمان اشاره کند  و معبر شهادت هم دروازه ای شود برایمان.

باید آماده باشیم.

برای اینکه شاید بهترین رفقایمان را مثل سید روزی قرار باشد روی شانه هایمان ببریم بهشت آباد و خودمان دوباره برگردیم بین معرکه.

باید آماده باشیم، شاید خدا خواست و آن سفره ای را که هشت سال برای یک نسل گشود، هرچند با سال ها تاخیر برای ما هم گستراند.

 باید آماده باشیم.

یک آمادگی بزرگ تر از همه ی این ها  . یک امادگی فراتر از  حد تصور برای یک اتفاق بزرگ که در راه است.

برای سربازی در رکاب مردی که اگر خدا بخواهد آمدنش نزدیک است. برای مردی که روزی سید علی پرچم انقلاب اسلامی را دو دستی می دهد دستش.

 آن روز بزرگ اگر خدا بخواهد نزدیک است.

بچه ها !

باید این غیرت و تعصب انقلابی خود را حفظ کنیم برای آن روزهای بزرگ. برای روزهای پس از ظهور.

این همه حسرت و بی تابی  کشیدیم. این همه درد جا ماندن از قافله ی شهدا روز و شبمان را به هم ریخت. از کجا معلوم خداوند در تقدیر نسل ما اتفاقی به بزرگی ظهور را ننوشته باشد؟

از کجا معلوم دست سرنوشت برایمان پس از آن همه حسرت ، شادی وصال آقایمان را رقم نزده باشد.

پس بیایید همه جوره آماده باشیم.

هم باید ایمان­مان را تقویت کنیم که امام صادق (ع) فرمود: ایمان خود را قبل از ظهور تکمیل کنید چون در لحظات ظهور ایمان ها به سختی مورد ابتلا و امتحان قرار می گیرد  و از طرف دیگر هم خدا جان هایی را خریدار است که صاحبشان مومن باشد که إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ

هم ایمانمان را تقویت کنیم و هم همه جوره خودمان آماده باشیم برای جهاد در رکابش، خدا را چه دیده اید شاید قبولمان کرد که سربازی اش را بکنیم.

بچه ها! عطر و بوهای خوشی به مشام می رسد و خبر های خوشی در راه است.

لباس های رزممان را پیش رویمان بیاویزیم و هر روز پوتین هایمان را تمیز کنیم و چشم بدوزیم به کعبه تا صدایش بپیچد در گوش جهان که «اناالمهدی»

بیایید آتشی را که برای انتقام خون سید، خون شهدا و خون کربلا در سینه داریم حفظ کنیم تا غیرت انقلابی مان همیشه بجوشد و صبور باشیم در فراق سید مجتبی و سید مجتبی هایی که در آینده های نزدیک روی شانه خواهیم برد.

بیاید به سید بگوییم : برادر جان! ای شقایق آتش گرفته! دل خونین ما شقایقی است كه داغ شهادت تو را در خود دارد . آیا آن روز نیز خواهد رسید كه بلبلی دیگر  در وصف ما سرود شهادت بسراید؟ 

سید جان دعایمان کن

ما تو را از دست نداده ایم. تازه به دست آورده ایم. از آن بالا هوای ما را داشته باش و دعایمان کن. آنجا دستت باز تر است تا هوای رفقایت را داشته باشی. از آسمان هم برایمان رفاقت کن و دعایمان کن که ما را هم در همان راهی که رفتی راه دهند و ما نیز با تمام بی لیاقتی که داریم برسیم به قافله ای که سال هاست آرزوی وصالش را داریم.

 سید جان ! روی تابوتت نوشته بود، مدافع حرم!  چه شیرین است ، روزی که تابوت ما را مردم بر دوش می برند ، کنار اسممان نوشته باشد : سرباز مهدی .

راستی می گویند برخی از شهدا هم همراه آقا برمیگردند. پس آخر حرف هایم نمی گویم: دیدار به قیامت ، می گویم دیدار به ظهور برادر.

دیدار به ظهور.

 دانلود دکلمه متن حاضر



به بهانه ی یک تصویرخاطره انگیز
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه بیستم دی ۱۳۹۴
بالانویس :

چند روز پیش چشمم به صحنه ای افتاد که خاطراتی خاک گرفته را به یادم آورد و همان شد بهانه ی نگارش این مطلب .

 

زنبیل خاطرات

لطفا اولین خاطره ، بهترین خاطره ، تلخ ترین خاطره ، شیرین ترین خاطره و یا هر خاطره و تصویری را که با دیدن این عکس در ذهنتان مرور می شود ، در قسمت نظرات ثبت کنید.

قول می دهم ، یکی از خاطره انگیزترین و غم انگیزترین و شاید تأمل پذیرترین پست های الف دزفول شود. پنج شنبه، یا شاید زودتر ، الف دزفول با این تصویر یکی از خاک گرفته ترین خاطرات را بیان خواهد کرد و  تصاویری خواهد نوشت که این روزها دیگر تکرار نمی شود.



به بهانه اربعین اولین شهید مدافع حرم دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴

«آخرین معمای من! . . . آن جای خالی . . . »

برای اولین شهید مدافع حرم دزفول، شهید امیر علی هیودی

 

قطعه ی 2 شهیدآباد دزفول ، روزگاری برو بیایی داشت برای خودش. جای سوزن انداختن نبود از شورِ حضور آدم هایی که عهد کرده بودند راه شهدا را بروند و  هر هفته می آمدند تا یاد عزیزِ شهیدشان در دل هایشان کم رنگ نشود. اما به مرور این بچه ها خاطره شدند و زمان، خاطره های آدم ها را خاک گرفت و البته این سنگ مزارها را هم.

این قطعه از زمین سراسر سکوت بود و سکون! مگر این که استخوان و پلاکی از این سفر رفته ها ، میل خانه و کاشانه می کرد که این اواخر دیگر استخوان ها و پلاک ها هم هوس دیدار شهر به سرشان نمی زد.

عصر پنجشنبه - بهار  61 - شهیدآباد دزفول               عصر پنجشنبه - بهار 91 - شهیدآباد دزفول      

مهرماه 92 بود که وقتی «حاج ابراهیم مقامیان پور»  رها شد از دست شیمیایی و دل کند از این رنگارنگ  دنیا،  وقتی از کنار شهیدآباد گذشتم، چشمم افتاد به مزاری که برای سکونت ابدی «حاج ابراهیم» داشتند می ساختند. همردیف «سید جمشید» و من  همان جا بود که تصویری پیش چشمم نقش بست که تا کنون بدان توجه نکرده بودم.

در کنار مزارِ «سید جمشید»، به اندازه ی سه مزار، جای خالی وجود داشت. هیچ گاه به ذهنم هم خطور نکرده بود که روزی این تکه زمین، بخواهد پیکر شهیدی را تا ابد درآغوش بگیرد. آخر معبر تنگ شهادت، نمی گذاشت حتی چنین خیالی داشته باشم. «سید جمشید» در همسایگی خود سه جای خالی نگه داشته بود و حالا «حاج ابراهیم» داشت یکی از این سه قطعه مرغوب را صاحب می شد و شور می داد به سکون و سکوت قطعه ی2.

از آن روز همیشه چشمم به دو قطعه باقی مانده بود.  این که کدام دو آدم خوشبخت و عاقبت بخیری قرار است بین سید جمشید و حاج ابراهیم تا ابد ، ابدی شوند؟  هر بار به شهیدآباد می رفتم، نیم نگاهی داشتم به «آن جاهای خالی» و دو معمایی که نمی دانستم کی قرار است پاسخ گیرند!

انتظارم داشت دوساله می شد که در تیرماه 94 و در اوج ناباوری، خبر رسید که « حاج محمد رضا صلواتی زاده » فرمانده ی گردان عمار، آسمانی شد. اصلاً نیاز نبود فکر کنم. معمای دوم، معمای یکی دیگر از این جاهای خالی هم حل شد و یقین کردم که سید جمشید این مزار را نگه داشته است برای فرمانده ی عمار تا فرمانده ی بلال و عمار شانه به شانه شوند و شوری دیگر تزریق شود به قطعه ی 2.

عکسی که قبل از تدفین فرمانده گردان عمار در جوار حاج ابراهیم مقامیان  و سید جمشید گرفتم

 اما این وسط می ماند فقط «یک جای خالی دیگر!» و «یک معمای دیگر». همان روز وقتی برای حاج محمد رضا دلنوشته ای را قلم زدم در انتهایش چنین نوشتم : « اما راستی فرمانده! بین تو و سید جمشید هنوز یک مزار خالی است. خداییش تو و سید برای این مزار چه نقشه ای کشیده اید ؟ »

 یک قطعه، مرغوب تر از هر زمین دیگر، ما بین فرمانده ی عمار و فرمانده ی بلال. همان شب های اول عروجِ «حاج محمد رضا» رفتم و از آن جای خالی عکس گرفتم. چون می دانستم روزی باید برای صاحب این ملک، بنویسم. می دانستم دیر و زود دارد ، ولی سوخت و سوز ندازد. برایم خیلی مهم بود این قطعه ی بهشتی را در تقدیر چه کسی نوشته اند!

عکس آن جای خالی!  عکسی که پس از تدفین فرمانده گردان عمار گرفتم

تلاطم قلبم هر بار که می رفتم شهیدآباد بیشتر می شد. گاه می نشستم و با آن زمین سیمان پوش حرف می زدم که «تو تقدیر کدام آسمان نشین خواهی شد» سپس بر می خاستم و آن حوالی قدم می زدم. هر سو را نگاه می کردم ، نگاهم می افتاد توی نگاه شهیدی که سرنوشتی خاص داشت.«سید جمشید صفویان، فرمانده ی گردان بلال»، «حاج محمد رضا صلواتی زاده، فرمانده ی گردان عمار» ، «مسعود خشت چین، بی سیم چیِ سید جمشید»، «غلامرضا عارفیان، خون نگار شهید»، «سید مصطفی حبیب پور و سید هبت اله فرج الهی دو عارف واصل که امام غایبشان خبر شهادتشان را بهشان داد » و باز دوباره می نشستم کنار آن جای خالی و با آهی از حسرت و نگاهی اشک پوش می گفتم:«خوش بحال کسی که تو نصیب و قسمتش باشی»

دیده اید که می گویند یک جایی بالای شهر است، یک زمینی مرغوب است ، قیمتی است و روز به روز قیمتش بالاتر می رود؟! حالا شده بود حکایت این زمین و این جای خالی! و آخرین معما! که به گمانم مرغوب تر از آن زمینی سراغ نداشتم. آن جای خالی زمینی بود که نمی شد با پول خریدش. فقط به قیمت عشق به دست می آمد. به قیمت جان! به قیمت خون! به قیمت درد! درد فراق! صاحب آن زمین شدن رفتن می خواست! رفتنی بدون توقف! همیشه با خود می گفتم چه کسانی برای تصاحب این گرابهاترین نقطه دارند رقابت می کنند با هم.

و هر بار که می رفتم شهیدآباد، این بار فقط یک معمای حل نشده داشتم و آن هم این زمین بود و مالکی که نمی دانستم کجای عالم دارد نفس می کشد؟

خبر شهادت «اولین شهید مدافع حرم دزفول شهید امیر علی هیودی» در شهر پیچیده بود و همه چشم انتظار آمدنش.

سر کلاس بودم که برخلاف همیشه پیامکی را که برایم رسید باز کردم. «محمد» که از دغدغه ی من و معمایم و آن زمین خالی خبر داشت،  برایم نوشته بود :«جای خالی مزار ِکنار شهید صفویان به شهید هیودی رسید»

پیامکی که محمد برایم فرستاد

مات صفحه ی گوشی مانده بودم و کلمات، توی دهانم خشکید. آخرین معما هم حل شد. تمام وجودم داشت می لرزید و بغضی که توی گلویم شروع کرد به بازی در آوردن. بچه ها احساس کردند اتفاقی افتاده است. اما به هر ترتیب پیچاندمشان. نمی دانم مابقی کلاس هایم را چطور برگزار کردم.

غروب بود که یک راست از دانشگاه رفتم شهید آباد و دیدم آن جای خالی را که آماده شده بود برای صاحب خانه اش. نزدیک تر رفتم. آن حوالی پر شده بود از عکس امیر. نگاهم را دوختم به نگاهش و مهمانم کرد به لبخندی طولانی.

همان طور چشم در چشم امیر گفتم، مبارکت باشد برادر این خانه ی جدید. خانه ای که به قیمت عشق و به قیمت جانت خریدی. آفرین بر تو و بر معامله ای که کردی با خدا و بشارت باد بر تو که فوز عظیم را به دست آوردی،  چرا که « إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنجِیلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ »

سراسر بغض و اشک اطراف را نگاه کردم. کلکسیون شهدای این تکه از زمین قطعه ی2 را امیر تکمیل کرد. آخر این جا فرمانده و بی سیم چی و خون نگار و عارف و جانباز شیمیایی شهید داشت و فقط یک شهید کم داشت از جنس«مدافعان حرم».

گفتم: «امیر جان! بیش از سی سال است که این زمین انتظار تو را می کشد و خداوند این زمین را در تقدیر تو نوشت. خوشا به حالت که سید جمشید، این جای خالی کناریش را سال ها نگه داشت برای تو! تا همسایه اش شوی در زمین و هم خانه اش در آسمان »

آن جای خالی که امروز دیگر خالی نیست

سکون و سکوت قطعه 2 با حضور« امیر »دوباره شکسته می شد و امیر بیش از پیش شور حضور تزریق می کرد. تنها معمای قطعه 2 گلزار شهیدآباد هم برایم حل شد. در نور چراغ های سبز ، آرام آرام شروع کردم به قدم زدن. باز من بودم و حسرت. من بودم و درد نرسیدن، درد جاماندن.

ردیف ردیف عشقِ غبار گرفته را با اشک شروع کردم به قدم زدن.  ناگهان در ذهنم ، نکته ای دیگر جرقه زد. این چند ردیف آخر!  فاصله ردیف ها چقدر زیاد است؟ می شود پایین پای هر شهید، یک شهید دیگر هم مهمان کرد.

نوری در دلم شعله کشید. لبخندی روی لبم شکفت. شروع کردم به شمردن جاهای خالی. یک ، دو ، سه ، . . .   با هر قدم دلم روشن تر می شد. صدو نه ، صد و ده ، . . . این یعنی که فرصت را باید هنوز غنیمت شمرد. دویست ، دویست و یک ، . . .  این یعنی که باید تلاش کرد، باید خود را به قافله رساند، سیصدو دوازده، سیصد و سیزده . . شاید تا ظهور فرصتی نباشد، شاید همین روزها . . .  چهارصد ، چهارصد و یک . . . .

این همه جای خالی! بی خیال شمردن شدم. من گمان می کردم که قطعه ی 2 فقط همین یک معما را دارد. امید در دلم زنده شد با این چهارصد و چند جای خالی! با خودم گفتم: «خدا را چه دیده ای؟ شاید همین روزها معبر شهادت دروازه شود! باید بروم و به خودم برسم! به ایمانم! به اراده ام! . . . »

«امیر» اولین شهید از باب جدید شهادت است ، بابی که خدا بخواهد به باب ظهور متصل خواهد شد. آن روز دیگر راه شهادت معبری تنگ نخواهد بود و شهید آباد دوباره سرشار شورِ حضور خواهد شد.

در امتزاج اشک و لبخند با خود گفتم: « خداوندا! یعنی می شود یک روز من هم پاسخ یکی از این چهارصد و چند معمای حل نشده ی قطعه ی 2 شهیدآباد باشم؟ »

 

 پانویس:

شهید سید مجتبی ابوالقاسمی ، همین چند هفته پیش یکی از چهارصد و چند معمای قطعه ی 2 شهیدآباد دزفول را حل کرد؟ پاسخ معمای بعدی کیست ؟



 
 

الف دزفول

عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir