صدای نامحرم رادیو عراق دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری پیکر استوارش از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه زورگیری از پدر دو شهید در راه مسجد و در خیابان اصلی شهر
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه ششم شهریور ۱۳۹۴
 

والدین شهدا ، ارزشمند ترین امانت هستند، مراقبشان باشیم

 

 

 عکس تزئینی است

 

هنوز صدای اذان  طنین انداز نشده است که می توانی صدای گام هایش را بشنوی که دارد آرام آرام می رود سمت مسجد. پنج نوبت  نمازش را در مسجد می خواند. بسیار آرام است و متین و مهربان و فوق العاده خوش برخورد. خیلی باید تلاش کنی که بتوانی در سلام کردن، از او پیشی بگیری.

 حاج حسین، پدر دو شهید است.  پسر اولش،  16 ساله بود که در  سال 62 در پاسگاه زید آسمانی شد و پسر دومش  در سال 65 در عملیات کربلای 4 ، رفت که رفت و دیگر خبری از او نشد و پس از 11 سال، یک پلاک و  مشتی استخوان  از سروقامت 17 ساله اش دادند دستش و او هیچ گاه خم به ابرو نیاورد و شکوه نکرد.

 هر صبح جمعه، او را می بینی که از ابتدای شروع دعا ، می نشیند کنج مسجد و ندبه را زمزمه می کند؛ اما امروز صبح بر خلاف هر صبح جمعه، خبری از حاج حسین نبود.

 اواخر دعا بود که  مثل همیشه آرام آرام از درب مسجد آمد داخل. مضطرب و نگران به نظر می رسید و جیب پاره ی پیراهنش غیر طبیعی جلوه می کرد؛  اما با همان گام های آرام آمد و نشست کنار پدرم؛  سرجای همیشگی­ اش.

 پدرم پرسید:«سلام حاجی! انگار امروز دیرت شده؟! » و حاج حسین با صدایی که می لرزید پاسخ داد:«سر خیابون یه موتور سوار جلوموگرفت و جیبمو خالی کرد. تمام پول­ ها و کارت اعتباری و مدارکمو  از تو جیبم برد و جیبمو پاره کرد و در رفت»

 دیگر به ادامه­ ی حرف های پدرم و حاج حسین گوش ندادم. بدنش هنوز داشت می لرزید. دلم آشوب شد. خیلی سخت و ناجوانمردانه است که دو پسر دسته گلت را برای آسایش و امنیت این مردم تقدیم کنی و داغشان را سال ها به دوش صبر بکشی ، بعد در روز روشن ، در خیابان اصلی شهر، به زور جیبت را خالی کنند و در بروند.

 خیلی بی انصافی است . خیلی.

 نمی دانم این پروسه ی زورگیری از پیرمردها در سر راه مسجد کی می خواهد تمام شود؟  پدر خودم هم مدتی است وقتی می رود مسجد، از ترس زورگیران، پول و موبایل با خودش نمی برد.

 مسئولین محترم انتظامی و قضایی این شهر، کی می خواهند به صورت جدی و ریشه ای با این قضیه برخورد کنند؟ تا کی باید پیران شهر ، از ابتدایی ترین حقوق خود، یعنی امنیت برخوردار نباشند؟ هرچند مسئولین اعلام کرده اند که تعدادی از عوامل زورگیری از پیرهای شهر را دستگیر کرده اند، ضمن تشکر از این عزیزان ،اما باز می بینیم که این سناریو ادامه دارد و در آخرین مورد ، پدر دو شهید والامقام مورد زورگیری قرار گرفته و  پول و مدارکش به غارت می رود.

 پاسخ این حرمت شکنی از پدر دو شهید والامقام را چه کسی خواهد داد؟

 امیدوارم  عزیزان نیروی انتظامی و خصوصاً قضات محترم دادگستری ، با جدیتی مضاعف با عاملان این زورگیری ها برخورد کنند و طبق فرمایش امام علی (ع) این افراد را بین مردم رسوا کنند، تا مردم از حداقل حقوق شهروندی خود، یعنی امنیت برخوردار شوند و آرامش روانی مردم مورد تعرض قرار نگیرد.

 عزیزان مسئولی که به هر نحو و در این خصوص احیاناً کوتاهی می کنند، در روز جزا چه پاسخی برای فرزندانِ شهیدِ حاج حسین دارند، که جانشان را برای امنیت این کشور داده اند ، اما بابایشان برای یک مسجد رفتن ساده امنیت ندارد و مورد زورگیری قرار می گیرد.

 کسانی که در این خصوص کوتاهی می کنند ، باید شرمنده فرزندان شهید این مرز و بوم باشند.

  به امید حل هر چه زودتر این مشکل 

 



به یاد شهیدان حسن و مجید انبری
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴

بالانویس :

حسنعلی عزیزحاجی را اولین بار حدود سال 75 یا 76 بود که در دانشگاه صنعت آب و برق تهران دیدم. رفته بودم به برادرم رضا که دانشجوی آنجا بود سر بزنم. رضا برایم گفت که حسنعلی جانباز شیمیایی است و از بچه ­های خاک جبهه خورده است. چند ماه پیش پس از قریب 18 سال در مسجد کجبافان دیدمش و این شد بابی برای اینکه  الف دزفول یک مهمان جدید پیدا کند و برخی روایت­ های نگفته ای را که در سینه­ ی او هست ، منتشر نماید.

 کوله پشتی دو جاویدالاثر

 پاییز 1365 بود و ایام محرم و صفر. به همراه برادرم مظفر همراه با بچه­ های گردان عماراعزام شدیم منطقه. من و برادر کاروان مسجدی[i] افتادیم دسته­ ی بهداری. چند هفته ای از اعزاممان گذشته بود و من همچنان کوله پشتی نداشتم. تمامی وسایلم را ریخته بودم درون یک کیسه­ ی پلاستیکی و با خودم آورده بودم.

تدارکات که بین بچه­ ها همیشه معروف بود به ندارکات. هر چه می خواستیم حرف اولشان «نداریم» بود.  در حال گفتگو با بچه های تدارکات بودم که مجید انبری صدایم راشنید و آمد کنارم و گفت :«ها حسنعلی! چی شده؟!»  سلام کردم و گفتم: «نگران نباش مش مجید! چیزی نیست» گفت:«من حرفاتونو شنیدم. بیا کوله پشتی خودمو بهت بدم.»

حسنعلی عزیزحاجی- رفتم سر کارش تا  از کوله پشتی عکس بگیرم

با هم راه افتادیم سمت چادر غواص­ها.  رفت سمت کوله پشتی اش و تمامی وسایل آن را خالی کرد گوشه ی چادر و کوله ی خالی را داد دستم و گفت: «اینم کوله پشتی! اما فقط یه شرطی داره!» گفتم :«چه شرطی؟ » گفت : «این کوله پشتی مال برادر شهیدم حسنه ...! برو اسم حسن و منو از رو کوله پشتی با تاید و آجر، پاک کن!»

بعد لبخندی زد و گفت: «یتیم! ترسُم شهید بُووی، بُچون تعاون کولَه نَ بَرِن در حُوش دِهِنش دَس مارُم. مارُم عاجِز بُووَه . بعدَ حسن، دِگَه مارُم تابِ داغِ مُنه ندارُه [ii]»

کوله را گرفتم. مجید از تنها یادگار برادر جاویدالاثرش هم گذشت. اما بر خلاف قولی که به مَش مجید دادم ، نه اسم حسن را پاک کردم و  نه اسم مجید را و امروز این کوله پشتی ارزشمندترین یادگاری است که از دو برادر شهید  برایم به جا مانده است.

 

 

تصویر کوله پشتی که هم دست خط شهید حسن انبری ( قرمز رنگ) روی آن مشخص است و هم دست خط شهید مجید انبری (آبی رنگ) و بعد حسنعلی عزیز حاجی هم نام خود را کنار نام آن ها نوشته است

آن روز هیچ کس نمی دانست که مجید هم پایش را می گذارد جای پای حسن و جاویدالاثر می شود و مادرش باید به جای یک شهید ، انتظار بازگشت استخوان و پلاک دو جگرگوشه اش را بکشد.



[i] دکتر کاظم کاروان مسجدی امروز در کسوت یک پزشک متعهد به همشهریانش خدمت می کند.

 [ii] می ترسم شهید شوی و بچه های تعاون سپاه این کوله پشتی را اشتباهی ببرند درب خانه مان و بدهند دست مادرم و مادرم ناراحت شود. بعد از شهادت حسن ، مادر دیگر تاب شهادت مرا ندارد.

 

پانویس:

شهید حسن انبری متولد 1339 در مورخ 63/12/23 در عملیات بدر جاویدالاثر می شود و دیگر سراغی از شهر نمی گیرد و شهید مجید انبری متولد 1344 در مورخ 65/10/4 در عملیات کربلای 4 جاویدالاثر می شود و پس از سال ها پیکر پاک و مطهرش در سال 1377 کشف و در گلزار شهدای بهشت علی شهرستان دزفول به خاک سپرده می شود.

 



به بهانه سالروز ورود آزادگان قهرمان به وطن
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۴

بالانویس:

عبدالعظیم پویا 18 ساله است که در چهارم دیماه 1365 در عملیات کربلای چهار با بدنی مجروح به اسارت نیروهای بعثی درمی آید. دوماه را در زندان معروف و مخوف الرشید بغداد و مابقی دوره اساراتش را در اردوگاه تکریت 11 ، یکی از وحشتناک ترین اردوگاه های عراق که مخصوص نگهداری اسرای ثبت نام نشده توسط صلیب سرخ است، در بدترین شرایط سپری می کند. عبدالعظیم 44 ماه برای خانواده و دوستانش مفقودالاثر است تا این که در  پنجم شهریور ماه 69  خبر بازگشتش دل یک شهر را شادمان می کند.

در ادامه چند خاطره کوتاه از ایشان را روایت می کنیم.

 

 

44 ماه مفقودالاثر بودم

 

یک قُلُپ صبحانه . . .

 در سلول های زندان الرشید بغداد که اتاق هایی حدوداً 9متری بود، 40 نفر با هم زندگی می کردیم. یک قابلمه کوچک داشتیم که کل دار و ندارمان از ظرف و ظروف بود و سهم چهل نفرمان از کل صبحانه های عالم ، شوربایی (آش مخصوص عراقی ها) بود که در آن قابلمه می دادند دستمان. یک نفر­ قابلمه را  به ترتیب جلوی دهان بچه ها می گرفت و می گفت: « نفری یک قلپ بزنید! » و بعد نفر بعدی تا آخر. بعضی روزها همین شوربا هم به نفر آخر نمی رسید و فردا از نفر آخر شروع میکردیم به توزیع صبحانه!  بعضی روزها که سخاوت قابلمه کمتر از هر روز بود، مسئول توزیع صبحانه می گفت:«امروز لطفا قُلُپ کوچک بزنید که به بقیه هم برسد! امروز شوربا کم است »  

 

خواب با اعمال شاقه

 حدود دو ماه چهل نفرمان در همان سلول 9 متری بودیم. بچه ها اکثراً مجروح بودند و بعضی ها هم پاهایشان  تا بالای زانو توی گچ بود. آنجا معمولاً به بچه های مجروح رسیدگی نمی کردند و  همین باعث عفونت و کرم زدن زخم ها می شد. جا برای نشستن هم تنگ بود به گونه ای که اگر یک نفر بلند می شد، بلافاصله  دیگری می نشست سر جایش و حالا فرض کنید در این یک گلِ جا چطور 40 نفر باید می خوابیدند؟

 شب ها نمی دانستیم چطوری بخوابیم. بعضی شبها عده ای می نشستند و عده ای می خوابیدند. بعضی شب ها بصورت قالبی می خوابیدیم یعنی روی پهلو و کتف بدون اینکه سرمان به زمین برسد و نفر بعدی برعکس می خوابید و سرمان را روی پای  همدیگر می گذاشتیم .

بعضی شبها قرار بر این می شد که ایستاده بخوابیم! ولی یک ساعت بعد عده ای می افتادند و دوباره نظم بهم می خورد.

 

 تلخ و شیرین

 در اردوگاه تکریت 11 بودیم، اردوگاه معروف مفقودالاثرها. هر روز غروب عراقی ها آمار می گرفتند. یک روز صبح ما را بردند توی حیاط و به خط کردند و گفتند باید صف یک با صف دو ، صف سه با صف چهار  و همین طور تا آخر روبروی هم بنشینیم و به همدیگر  سیلی بزنیم  وگرنه خودشان می افتند به جانمان! هدفشان ایجاد اختلاف  بین بچه ها بود. بچه ها را دو تا دو تا بلند می کردند و می گفتند: «بزنید!»

این وسط بچه ها برای هم کری می خواندند و هر کس به طرف مقابلش می گفت که محکم سیلی بزند تا طعم کتک عراقی ها را نچشند. روبروی من  یکی از بچه های ایذه به نام علی افتاده بود که متاهل بود و یک پسر 8 ساله داشت. کشاورز بود و آدم ساده و بی شیله و پیله ای بود. ما تازه با هم آشنا شده بودیم.  هنوز نوبت ما نرسیده بود. به علی گفتم: «بزنیم؟» به زبان محلی خودشان گفت: « من که می زنم تا برق از چشمات بپره !» گفتم: «من بزنم؟»گفت: «محکم بزن ! چون من محکم می زنم.» مثل بقیه داشتیم برای هم کری می خواندیم که  نوبتمان شد. بلند شدیم. چهار تا نگهبان عراقی هم مراقب ما بودند که ما اگر محکم نزدیم، خودشان با چند سیلی جانانه جبران کنند. عراقی ها به علی گفتند بزن!  او هم زبانش را گرفت لای دندان هایش و دستش را آورد بالا. در همین حال گفت: « ببخشید! من دست راستم تیر خورده! نمی تونم بزنم!» گفتم: « بابا بزن!» گفت: «نمی تونم! ولی بادست چپ می زنمت» دست راستش را آورد پایین و دوباره زبانش را گرفت لای دندان هایش و دست چپ را آورد بالا و خواباند توی صورتم. اما سیلی اش محکم نبود و به جریمه ی محکم نبودن سیلی ، نگهبان ها شروع کردند به زدن این بنده خدا!

نگهبان ها رو کردند سمت من و گفتند:« یلا . . . انت . . . » من هم دستم را بالا بردم و از ترس این که نگهبان ها مرا نزنند چنان محکم خواباندم زیر گوش علی که پرت شد روی زمین ! علی بلند شد و گفت : « چرا این طور زدی؟ » گفتم : «ببخشید» گفت: « نه تو عمداً زدی»

رفتیم داخل سلول ها. تمام بچه هایی که به هم دیگر  سیلی زده بودند آشتی کردند و از هم حلالیت می طلبیدند بجز علی که با من آشتی نکرد و تا مدتها واسطه می گذاشتم که مرا ببخشد و بالاخره موفق به گرفتن رضایت و حلالیت از او شدم .

 

لنگه های کفش

یک تلویزیون در آسایشگاه داشتیم. هر روز عصر حدود یک ساعت برنامه ی منافقین به زبان فارسی پخش می شد و بقیه برنامه ها هم یک سری برنامه­ ی به دردنخور  به زبان عربی بود.

یک روز از تلویزیون آزادی و تبادل اسرا را نشان می داد. عراقی­ها آن روز به ما لباس عراقی دادند و بچه هایی را که ازناحیه پا مجروح بودند و یا پاهایشان قطع شده بود را جمع کردند. گمانمان این بود که  می خواهند آزادشان کنند. خیلی خوشحال شدیم، اما بعد متوجه شدیم که  می خواهند  کفش تقسیم کنند! به بچه هایی که پای چپشان قطع بود فقط کفش لنگه ی پای راست دادند و بچه هایی که پای راستشان قطع بود، فقط لنگه ی چپ ! و این وسط نگهبانان بیچاره چند جفت کفش کاسب شدند .



به بهانه حضور تاریخی مردم در تشییع غواص شهید شهر
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۴

امیرِ شهر! پیشانی بندت حجت را بر همه تمام کرد

 

سلام امیرجان!

و دیروز تو دیگر امیرِ پدرو مادر و خواهر و برادر نبودی، امیرِ شهر بودی. امیرِ مردمی که بدون اینکه حتی تو را بشناسند ، در شرجی هوای شهر ، هوای تو کردند.

دیروز طول معروف ترین پل شهر، در مقابل طول جمعیتی عاشق  کم آورد. جمعیتی که با گریه فریاد می زندند «ایهاالناس ، ایها الناس ، روی شانه می برم شهید غواص » و هجوم می آورند سمت تابوت که نه سمت ضریحی که بر امواج دست ها می رفت.

دیروز برای شهرِ من  تشییع های پرشور سال های دفاع مقدس دوباره تداعی شد و گمان نکنم دزفول چنین تشییعی را در سال های اخیر به خاطر داشته باشد.

این است غیرت مردم دیار من و تو! این است معرفتشان! وقتی پای تابوت سه رنگ وسط باشد، دیگر رنگ برایشان مهم نیست، خط و حزب و گروه و این طرف آن طرف را بیخیال می شوند. وقتی پای تابوت سه رنگ وسط باشد، غیرت موج می زند در این شهر و مردمش قیامت می کنند. درست مثل همان روزها که در زیر موشک های 12 متری عراق ، دسته گل هایشان را بر شانه می بردند تا بکارند در بهشت آبادهای شهر.

               تشییع شهدا در دوره دفاع مقدس                                     تشییع شهید رمی

خوش آمدی امیرِ شهر.

خیلی ها گفتند دیر آمدی و منظورشان از دیرآمدن هجران پدر و مادرت بود و من می گویم به موقع آمدی غواص اروند. آخر وقتی پدر و مادرت مسافر شوند که زودتر می رسند به قرار ملاقات با تو و اگر منظور از این دیر آمدن جای خالی شان بود که دیدی چقدر پدر و مادر زیر تابوتت بود. همه ی شهر شده بود پدر و مادر برای تو. همه ی چشم ها تو را مویه می کرد و بهتر بگویم، هر چشم حال خودش را زار می زد.

به موقع آمدی برادرم که ما هرگاه کم می آوریم و درمانده می شویم و مستاصل، هرگاه راهی را که باید برویم یادمان می رود، هرگاه بر سر دوراهی حیران و پریشان  می مانیم، در آن هنگام هنگامه، یکی از شما پلاکش را رو می کند و خود را نشان می دهد.

یکی از شما بر می گردد تا شیرازه ی شهر از هم نپاشد. تا یک شوک باشد برای مردمی که کم کم دارند به کما می روند، تا جانی دوباره بگیرندو یادشان بیاید گذشته ی پر افتخارشان را و راه را عوضی نروند.

مردم برایت سنگ تمام گذاشتند امیرجان و ای کاش این همه که مردم با حضورشان برایت سنگ تمام گذاشتند ، مسئولین هم برای تو و همسنگرانت سنگ تمام بگذارند.

با عملشان. با پیمودن راهتان. با عمل به خواسته هایتان، با به فکر مردم بودن، با دغدغه مردم را داشتن ، با محور قرار دادن مردم و مگر نه اینکه شما برای آسایش این مردم پریشان شدید؟

امیرِ شهر! عمل به خواسته ها را بی خیال که برخی قدم برداشتن در راه تشییع تو هم برایشان سخت بود، دیگر قدم برداشتن در راه الهی و معنویت پیشکش و مگر روز تشییع کاروان در آن گرمای بی سابقه ای که مردم به دنبال پیکرشما در هرم شرجی بخارپز می شدند یادت رفته که برخی از آقایان در ماشین های کولردار به همراه جمعیت طی طریق کردند تا خط اتوی لباسشان را لکه های عرق محو نکند و بر کفش های واکس زده شان غبار ننشیند.

برخی ها از شما و با شما بودن فقط شعاری بلدند برای تزئین سخنرانی هایشان و عکسی که در مواقع حساس اخذ پست و مقام و منصب  و میز آن را رو کنند و بتوانند خودشان را بچسبانند به شما.

آدم خیلی راحت احساس می کند که جنس حضور مردم در تشییع شماها با جنس حضور برخی ها کاملاً متفاوت است. برخی می آیند تا عکس هایشان را بگیرند و بروند.

بیخیال این برخی ها  می شوم که حنای این برخی ها دیگر برای مردم رنگی ندارد.

 امیرِ شهر!

چه به موقع آمدی و چه پیام ها آوردی، غواص دست بسته ی شهرم.حرف بزن با ما. کاش می شد برایمان می گفتی از این همه سال نبودن. از این همه سال فراق. از این همه سال غربت!

اما نه! نیازی به گفتن نیست! تصویر این پیشانی بند و جای گلوله ای که درست وسط پیشانی ات را نشانه رفته است، گویاست.

هزار حرف دارد برادر. نمی دانم جای تیر سیمینوف دشمن است یا جای تیر خلاص. بیشتر به جای تیر خلاص می ماند. آخر دشمن خیلی باید نزدیک باشد تا اینچنین دقیق وسط پیشانی ات را نشانه برود.

تصویر کارت شناسایی و پیشانی بند شهید رمی پس از 29 سال که جای گلوله در آن کاملا مشخص است

 

این پیشانی بند، خودش یک کتاب حرف دارد. اینکه سرت برود ولی عهد و پیمانت با رهبرت و مردمت استوار و بماند.

اینکه دست بسته ، تیر خلاص بزنندت ولی نگذاری آرمانت را تیرخلاص بزنند و زیر خروارها خاک دفنت کنند ، اما نگذاری عزت و شرفت را زنده به گور کنند.

امیرِ شهر!

این پیشانی بند خودش هزاران قصه دارد و کاش می شد تصویر آن را روز تشییعت پیش چشم مردم می گرفتیم و نمی دانم در امتزاج تصویر این پیشانی بند و نگاه مردم چه بر سر عرش می آمد.

تصویر این پیشانی بند را باید بزرگ کرد و در گوشه گوشه ی شهر گذاشت. تصویر این پیشانی بند را باید روی میز تمام مسئولین شهر قاب کرد. باید جای این گلوله همیشه پیش چشم ها باشد تا همه بدانند اگر امروز آرامش دارند، دلیلش سرهایی است که پیشکش راه عزت این مملکت شد.

امیرِ شهر!

 پیشانی بندت حجت را بر همه تمام کرد. تقدیر این بود که این پیشانی بند، بیست و نه سال بماند و پوسیده نشود تا پیامت را بیاورد برای مردم شهر و چه پیامی واضح تر و گویاتر و رساتر از این پیشانی بند؟

این پیشانی بند، حجت را بر مردم تمام کرد تا بدانند باید به حرمت این پیشانی بند ، به حرمت جمجمه ای که سرب داغ را میهمان شد، چگونه زندگی کنند.

حجت را بر مردم تمام کرد تا در لحظه لحظه ی زندگی شان ، یادت و نامت برایشان زنده باشد تا راه را اشتباه نروند.

حجت را بر زنان و دختران تمام کرد تا بدانند برای اینکه حجابشان  تیرباران نشود، چند پیشانی سوراخ سوراخ شد.

این پیشانی بند حجت را بر مسئولین هم تمام کرد.

اینکه بدانند ، برای استواری میزهایشان چند نفر از پای افتاده اند. اینکه بدانند برای جاری و ساری بودن مسئولیتشان خون چند هزار نفر جاری شد. اینکه بدانند برای پُر شدن رزومه های کاری شان ، چند قبر شهید هنوز خالی است و جنازه شان برنگشته است. اینکه بدانند برای خنکای دفتر و دستکشان ، چند نفر در هرم آفتاب ، زیر باران تیر و ترکش تکه پاره شده اند. اینکه بدانند هدف خدمت به مردم است و برای خدمت به مردم و برای آسایش و آرامش مردم باید جنگید، نه برای  خدمت به حزب و گروه و باند و خط و خطوط از مرز مردم عبور کرد.

امیرِ شهر!

تو با آمدنت ، با آن کفنی که سبک تر از نسیم روی دست مردم بالا رفت و بر مزارت نازل شد، با آن پیشانی بند سوراخ، همه ی حرف هایت را واضح گفتی و من فریاد شهید حسین بیدخ را یک بار دیگر از این پیشانی بند تیرخورده شنیدم که «برادر! می روم تا تو بیایی! اگر این راه بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای»

لحظه ی تدفین شهید عبدالامیر رمی

امیر عشق! تو مثل آیه ی «إِنَّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً» نازل شدی و با تمامی نشانه ها هدایت کردی و اینجا می ماند ما آدم ها که چقدر مشتاق شکر باشیم یا کفر.

امیرِ شهر!ممنونم که آمدی! دعایمان کن که شاکر باشیم در این هدایت تمام و کمالی که عرضه داشتی. دعایمان کن که در پیمودن راهتان کم نیاوریم.دعایمان کن که روزی که چشممان می افتد توی چشم شما ، شرمنده نباشیم. دعایمان کن، به سمتتان بیاییم و قدم جای قدمتان بگذاریم که سبک زندگی شما سبک زندگی اهل بیت(ع) است.

دعا کن که آن اتفاق بزرگ ، در روزگار ما رقم بخورد و ما نیز پیشانی بند عشق ببندیم. ما هم عاشق بستن پیشانی بند و بند پوتینیم.

امیر شهر! دعا کن روزی برسد که در رکاب یار بند بند وجودمان شبیه پیشانی بندت شود.

 



:: موضوعات مرتبط: شهید عبدالامیر رمی
به بهانه تشییع شهدای غواص در دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۴

تابوت سه رنگ خودش یک فصل مرثیه است

 

وقتی هر از چند گاهی یکی از این بچه ها دل می کند از خاک غربت و مهمان شهر می شود، وقتی تابوتی را می گذاری روی شانه ات که وزن تابوت از پیکر توی تابوت سنگین تر است و  وزن پنبه های توی کفن از استخوان ها بیشتر، بخواهی نخواهی اشکت که جاری می شود هیچ، زار می زنی و هق هق گریه ات می رود آسمان. عین مادر مرده ها می شوی.

انگار این تابوت یک میدان مغناطیسی دارد از جنس عشق آمیخته با درد و بغض. کنترل اشک هایت را ازت می گیرد و بی اختیار دستت را دراز می کنی سمتش و آه از آن لحظه که دستت بخورد به چوبه تابوت یا شانه ات میزبان گوشه تابوت باشد، آنجا دیگر باید کسی بیاید و زیر بغلهایت را بگیرد. بی اختیار می شوی و قرار از کف می دهی ، بدون اینکه نسبتی داشته باشی باشهید  و مگر باید برادر و خواهرش باشی یا پدر و مادرش که کمرت زیر بار غصه خم شود و کسی بیاید و آرامت کند؟

تمام این ها را گفتم تا بگویم مغناطیس یک تابوت سه رنگ کل شهر و آدم هایش را جذب می کند و بی قرار و حال تو انگار کن که چند ده تابوت با هم هبوط کنند توی شهر و آیه آیه نازل شوند بر دل های فروخفته. تصور کن مغناطیس این همه تابوت چه بر سر شهر خواهد آورد.

و دیروز آمدند.

آن همه غواص دریای غیرت و مردانگی و شرف.

در آن شرجی کم نظیری که علاوه بر چشمهایت ، کل وجودت را می گریاند و خیس می شدی ، اما ناخودآگاه می دویدی دنبال تابوت ها. هروله کنان. صفا تکثیر شده بود و مروه هم. خیابان ها شده بود مسعی و گِرد تابوت ها مطاف.

هر سو نگاهت را می چرخاندی ، تابوت سه رنگ بود و همه ی رنگ ها شده بود ، سبز و سرخ و سفید و تو فقط می گریستی و این گریه جنسش با تمام گریه های عالم فرق دارد.

جنس این گریه امتزاجی است از تمام حس ها و چقدر این خبرنگارها تلاش بیهوده دارند که حست را بگویی. اگر حس را می شد به زبان آورد که نامش حس نبود. اما عمده ی جنس این گریه هایت جاماندن است و نرسیدن.

و تو این درد نرسیدن به این کاروان را یک سِرُم تصور کن که ده ها درد دیگر را بریزند داخل آن سِرُم و تزریق  کنند به روحت و تو چطور می توانی این همه درد را با هم تاب بیاوری. خب معلوم است که باید بیایند و زیر بغل هایت را بگیرند.

و اضافه کن به آن همه که گفتم، تصاویر و صحنه هایی را که خاص دزفول است.

 

اینکه یک عده کنار تابوت ها دارند یزله می گیرند. یکی را روی شانه گرفته اند که از عمق جانش فریاد می زند: «فریاد یا محمدا . . . . محمدی ، محمدا . . .»  هم می گرید و هم ناله می زند: «این شهیدان علمدار حسینند» تو این تصویر را ببینی و هنوز سرپا باشی ، خیلی جگر داری.

اینکه مداح «ماررضویی » می خواند و قبل از اینکه مصرع اول را بگوید با سوز می گوید : «عزییییییییییییییزم . . . . » و تو تاب از کف می دهی و بقیه شعر را به لهجه شیرین دزفولی اصلا نمی شنوی.

اینکه آنطرف تر زن ها روی دستشان سینی حنا و کله قند و نقل و نبات دارند،  و شال سبز برای مراسم دامادی جوانی که هیچ وقت داماد نشد و تو کجا دیده ای که حنا و کله قند و نقل و نبات و شال سبز ، مرثیه باشد؟

اینکه زنها کنار تابوت ها «کِل» می کشند و تو کجا دیده ای که کِل کشیدن عین روضه خواندن باشد؟

و این وسط قربان صدقه رفتن پیرزن هایی که بدون اینکه نسبتی با شهید داشته باشند ، با همان صدای ظریف و لرزان فریاد می زنند :«دا، رووووووووله . . .   برااااااااااارُم» این صدا شاید از هر مرثیه ای سوزناک تر باشد.

و تو می مانی وآن همه درد و  این همه مرثیه  و میدان مغناطیسی تابوت های سه رنگی که خودشان یک فصل مرثیه اند.

 

و این وسط این همه بی تابی و اشک، هنر تو نیست، بلکه هنر همان تابوت هاست که دلت را نرم می کنند تا با خودت چند تصمیم بگیری. چند عهد ببندی و با دلت شرط کنی که عمل کنی به آن تصمیم ها و قول و قرارها که با شهدا می بندی. عهدهایی برای بالارفتن خودت. برای راه این بچه ها را رفتن. برای مبارزه با خودت ، با نفست و اگر این میدان این مغناطیس عشق بیرون بیایی بدون این تعهد ها و قول و قرار ها ، دوباره می شوی خودت و خودت. همان خودِ قبلی.

اینجا دیگر بی هنری و نخواستن از توست، زیرا در میدان خواست شهدا قرار گرفته ای و بدون اندگی تغییر بیرون آمده ای.

این تابوت ها می آیند تا هر از چندگاهی مغناطیس حضورشان تو را بیدار کند و وادارت کند به اینکه به خودت برسی وگرنه آنچه تو می بینی چند تکه استخوان است که روزی روحی بزرگ را میزبان بود. روحی که سال های سال است در بهشت برزخی پروردگار «عند ربهم یرزقون» است.

کاش بیدار شویم با این حضور و حاضر شویم در مسیری که نامش صراط المستقیم است. راهی که روزی همین بچه ها در انتهای آن ، آسمان را پیدا کردند.

 



به بهانه رجعت پیکر غواصان کربلای 4
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۴

با شهدا شایعه نسازید

با اعلام پیدا شدن پیکر مطهر جمعی از شهدای غواص  عملیات کربلای 4 و اینکه برخی از این شهدا مربوط به لشکر 7 ولیعصر(عج) هستند، این احتمال می رفت که از ده شهید جاویدالاثر عملیات کربلای 4 دزفول نیز خبری در راه باشد.

چهارشنبه هفتم مردادماه بود که خبری مبنی بر بازگشت 4 تن از شهدای غواص شهرستان دزفول روی خروجی خبرگزاری ها قرار گرفت و بلافاصله در شبکه های اجتماعی مانند واتساپ نام 4 تن از شهدای جاویدالاثر شهرستان منتشر گردید.

 وجود نام «شهید احمد حلمی» در بین این شهدا، شک مرا مبنی بر کذب بودن خبر برانگیخت، زیرا سال ها پیش به گمانم سال 77 یا 78 بود که اعلام رسمی گردید که پیکر شهید حلمی شناسایی و رجعت نموده است اما هیچ گاه تشییع نشد. در همان دوره برادر ایشان دلیل عدم تشییع پیکر را عدم تایید خانواده برشمرد و اظهار داشت: « در پیکری که به ما تحویل داده شده بود، هیچ نشانه ای از احمد وجود نداشت. احمد در کربلای 4 غواص بود، لکن به همراه پیکری که با پلاک احمد تشخیص هویت داده شده بود، لباس ارتشی حتی با درجه روی سر دوش های لباس وجود داشت.  به همین دلیل برایمان محرز گردید که این استخوان ها  نمی تواند مربوط به احمد باشد» و البته اعتراض خانواده شهید حلمی به این اتفاق و جواب کمیته جستجوی مفقودین هم جای تامل دارد که به دلایلی از انتشار آن خودداری می کنم.

 بگذریم. وقتی پلاک شهید حلمی با یک پیکر دیگر بازگشته باشد، بازگشت مجدد و شناسایی احمد تا حدودی غیرممکن به نظر می رسید.

 بلافاصله با حاج عزیز پورصفایی تماس گرفتم که اگر از حاج مجید، برادر شهید حلمی خبری دارد، بگوید. حاج عزیز گفت که خبر موثق نیست و هنوز به خانواده شهید خبری نداده اند. 

 پس از این تماس با برادر شهید آژنگ ارتباط برقرار کردم  وایشان نیز اعلام کردند که درحال پیگیری برای تایید صحت خبر هستند و به آنان نیز از طرف بنیاد خبری داده نشده است.

همین دو تماس برای تکذیب پیام منتشر شده در شبکه های اجتماعی کافی بود. 

 پس از این پیگیری ها از طریق یکی از دوستان با جناب سبزواری ، رئیس بنیاد شهید دزفول ارتباط گرفتیم که ایشان وجود تنها یک شهید از دزفول را تایید و از اعلام نام این شهید عزیز خودداری کردند.

و امروز سه شنبه 13 مرداد، در رسانه ها از لسان جناب سبزواری  تنها رجعت پیکر« شهید معظم عبدالامیر رمی» تایید گردید و بازگشت سه شهید دیگر تایید نگردید.

 

در این مدت من از خانواده های شهدایی که اسامی آنان منتشر گردیده بود خبرهایی گرفتم و متوجه شدم که حال و روز بسیار نامساعدی دارند.

این خانواده ها حال و روز آشفته ای داشتند و بسیار نگران و مضطرب. حال پدر و مادرهای برخی از این شهدا  بسیار  نامساعد شده بود. برخی از خواهر ها و برادرهای این شهدا از شهرهای مختلف با دریافت این خبر به دزفول آمده بودند تا پیگیر مسئله شوند.

با برادر شهید حلمی هم که هنوز پیراهن مشکی وفات مادر معظمشان را به تن داشتند ، گفتگویی داشتم و بسیار از این وضعیت گله مند بودند.

 تمام این موارد را گفتم تا به دوست یا دوستانی که مبدأ ارسال این شایعه بودند و سایر دوستانی که این خبر را دست به دست در بین شبکه های اجتماعی گرداندند، عرض کنم که با هر چیزی نمی شود شایعه سازی کرد.

خدا می داند  در طی این یک هفته چه بر سر این خانواده های صبور آمد و چه آشوبی در دلشان جوشید.

نمی دانم سازندگان این شایعه که ولو با نیت خیر و بدون پرس و جوی کامل این اسامی را منتشر و با دل این خانواده ها بازی کردند خود را خواهند بخشید؟

شما از سوز دل مادری که سی سال چشم به در دارد تا جگر گوشه اش برگردد چه خبر دارید؟

از قامت خم شده از کوه درد یک پدر چشم انتظار؟

از خواهر و برادرهایی که حتی پس از گذشت سی سال ، هنوز با خاطرات برادر شهید گمگشته شان اشک مهمان چشمشان می شود.

 چرا بدون تحقیق و بدون اطلاع از صحت یک چنین مسئله مهمی ، آن را در شبکه های اجتماعی پخش می کنید. این وسط جواب آشفتگی و اضطراب و نگرانی و دلبستگی چند روزه ی این خانواده ها را چه کسی خواهد داد؟

تازه اگر هم خبر درست باشد ، نباید از بیش از ده روز قبل اعلام شود. چون تمام آن سی سال یک طرف ، این چند روز چشم انتظاری هم یک طرف.

آخر چرا به فکر این خانواده های دغدار نیستید و به دلشکستگی شان احترام نمی گذارید.

در این بین بسیاری از آقایان مسئول هم مقصر هستند چون باید به گونه ای قضیه را پیش می بردند که بستر این شایعه سازی ها فراهم نشود.

 در پایان با عرض تبریک و تسلیت به خانواده شهید «عبدالامیر رمی» که ظاهراً پدر و مادر این شهید هم آسمانی شده اند، آرزوی صبر جمیل برای خانواده ی کلیه شهدای مفقودالاثر دارم و امیدوارم که هرچه زودتر خبر خوشی از رجعت پیکر این شهدای عزیز هم به خانواده هایشان برسد.

 و از کلیه همشهریان عزیزم تقاضا دارم در شبکه های اجتماعی هر خبری را بدون تایید صحت آن ارسال نکنند تا موجبات رنج و آشفتگی و اضطراب برای همشهریان فراهم نگردد.

ان شاء الله که مردم قدرشناس دزفول، با حضور در مراسم تشییع پیکر پاک و مظهر این شهید بزرگوار که به گفته رئیس بنیاد شهید دزفول، پدر و مادرش با چشم انتظاری و در حسرت دیدار «امیر» بار سفر بسته اند، با شهدا و آرمان های امام راحل تجدید بیعتی دوباره داشته باشند.

 

 



به بهانه 11 مرداد ماه ، روز تولد الف دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴

بالانویس:

جشن تولد که حقیقی باشد ، میهمانان کادو می برند برای میزبان ، اما وقتی جشن تولد مجازی باشد دل میزبان خوش است به کامنت ها و نظرات میهمان ها.  پس منتظر هدیه هایتان هستم.

 

الف دزفول ! تولدت مبارک

 

 

چهار سال است که هر گاه از دود و دم شهر سینه ام تنگ می شود، پنجره می شوی برایم ، تا رو به شهدا بگشایمت و راحت نفس بکشم. نفس هایی پر از عطر بهشت.

چهار سال است که دلتنگی هایم را با تو مرور می کنم و دغدغه هایم  در تپش های تو جان می گیرد و جاری می شود.

چهار سال است که تصویر آدم هایی در تو نقش می بندد که «عند ربهم یرزقونند» و زمزم درد آدم هایی در تو غلیان می کند که «من ینتظر» هستند و «ما بدلوا تبدیلا»

چهار سال است که دست در دستان تو، در راه ثبت قصه ی عاشقی کبوترهای این شهر، پر به دیوار قفس می کوبم تا شاید آدم ها راه آسمان را گم نکنند.

چهار سال است که تلالو نوری که از تصاویر شهدای آن سوی پنجره ات متصاعد می شود را برخی نمی توانند تحمل کنند. یا عینک دودی می زنند و یا سعی در بستن این پنجره دارند. چون این نور دارد سیاه کاری هایشان را در ظلمت بی شهدا بودن رسوا می کند.  

چهار سال است که فرزندوار پرورشت داده ام و تو نیز به جبران زخم هایی که در این راه پر فراز و نشیب از خودی و بیگانه خورده ام ، از باب «و بالوالدین احسانا» بر من احسان می باری و  بر زندگی ام نور و کرامت و آرامش هدیه می دهی.

«الف دزفول»

ثمره ی چهار سال بغض و دغدغه هایم.

من با تو زیسته ام و زیستنم را معنا داده ای با آدم های مقدسی که در تو تصویر شده اند.

«الف دزفول»

 هر تصویرت را با ذره ذره وجودم ساختم و با واژه واژه ات بغض کردم و اشک ریختم.

من تو را برای خودم ساخته ام. تا هر بار مرورت کنم و یادم نرود آنانی را که خیلی ها از یاد برده اند.

دوستت دارم . خیلی. و وقتی می گویم خیلی، تو تمام خیلی های عالم را بریز روی هم ، تا برسی به خیلی من.

همدم تنهایی های من

«الف دزفول»

ای واژه واژه ات تفسیر بغض های رسوب شده در گلویم ، من به تو محتاجم.

وحالا همه حیرانند که چگونه می شود واژه هایی را که خود می نگارم را محتاج باشم ؟ و این همان رازی است که بین من و تو تا ابد خواهد ماند.

هر چند ندایی در دلم خبر از فراق می دهد. از فراق بین من و تو. از بسته شدن این پنجره. پنجره ای که هر بار دلتنگ شهدا می شوم، بازش می کنم تاعطر بهشت تنفس کنم.

 «الف دزفول»

دوستت دارم. به اندازه ی بی اندازه.

تولدت مبارک



 
 

الف دزفول

عمارنامه : نجوای دیجیتال بصیرت با دیدگان شما AmmarName.ir